محمدرضا شمس : حسن‌کچل

روزها پشت سر هم مى‌گذشتند. حسن‌کچل هم هى مى‌خورد و مى‌خوابید و روز به روز چاق‌تر مى‌شد اما بى‌بى بیچاره هى غصه مى‌خورد و روز به روز لاغرتر مى‌شد. تا اینکه یک روز همسایه‌ها دور او را گرفتند و پرسیدند: چه شده بى‌بی؟ دارى ذره‌ذره آب مى‌شی، باریک‌تر از طناب مى‌شی. اگر غم دارى بگو، چیزى کم دارى بگو. بى‌بى که اشک توى چشم‌هاى او جمع شده بود، سر دردِدل او باز شد و غصه‌هاى خود را بیرون ریخت. زن‌هاى همسایه گفتند: این که غصه ندارد، هر کارى یک راهى دارد. باید حسن را واردار به کار کنی. باید او را از خانه بیرون کنی، روانهٔ کوچه و بازار کنی. مرد باید کار کند، دنبال روزى برود. خانه نشستن که براى مرد کار نمى‌شود.

بى‌بى پرسید: چطوری؟ چه‌جوری؟ این‌کار خیلى سخت است. مشغول گرفتن گنجشک از روى درخت است! زن‌هاى همسایه گفتند: چى مى‌گوئى بى‌بی؟ اصلاً هم سخت نیست. خیلى هم راحت است. فقط باید هرچه ما گفتیم، گوش کنى شاد باشى و غم را فراموش کنی! آنها به بى‌بى گفتند: که چه‌کارى بکند و چه کارى نکند. بى‌بى هم خیلى خوشحال شد. از آنها تشکر کرد. بعد رفت بازار و یک پاکت سیب سرخ و درشت خرید و به خانه آورد. سیب‌ها را یکى‌یکى توى اتاق چید. یکى را این‌ور گذاشت، یکى را آن‌ور. یکى را وسط اتاق، یکى را جلو در، یکى را توى حیاط گذاشت، یکى را کنار باغچه، یکى را جلو در حیاط گذاشت و یکى را هم توى کوچه، بعد خودش گوشه‌اى پنهان شد.

حسن‌کچل مثل همیشه کنار تنور خوابیده بود. خورشید بالا آمده بود و روى حسن تابیده بود. اما حسن‌کچل عین خیالش نبود. خوابیده بود و خواب مى‌دید، خواب مرغ و چلوکباب مى‌دید! بعد از مدتى از خواب بیدار شد. چشم‌هاى خود را یواش‌یواش باز کرد. این طرف و آن طرف را نگاه مى‌کرد تا چشم او به سیب‌ها افتاد. آب از دهان او راه افتاد. فریاد زد: بى‌بی! من سیب مى‌خوام. بیا به من سیب بده! این را گفت، اما جوابى نشنید، با خودش گفت: حتما دوباره رفته خانهٔ همسایه کار کند، بهتر است بخوابم تا برگردد. بعد چشم‌هاى خود را بست و خوابید. خواب یک باغ بزرگ پر از سیب را دید. سیب‌هاى سرخ و آبدار از روى درخت‌ها پائین مى‌افتاد و به صف مى‌شدند. بعد یکى‌یکى به نوبت، توى دهان او مى‌رفتند. حسن‌کچل مى‌خورد و سیر نمى‌شد.

یک ساعت گذشت، دو ساعت گذشت، اما بى‌بى برنگشت. حسن‌کچل که شکم او به قار و قور افتاده بود از خواب بیدار شد و دوباره بى‌بى را صدا کرد: بى‌بى جان کجائی؟ پس چرا نمى‌آئی؟ اما باز هم از بى‌بى خبرى نشد. حسن‌کچل طاقتش طاق شده بود. تمام تن او از ناراحتى داغ شده بود. با تنبلى دست خود را دراز کرد و یکى از سیب‌ها را برداشت و توى دهن خود گذاشت. دید خیلى خوشمزه است. بعد با هر زحمتى بود از جاى خود بلند شد و سیب‌ها را یکى‌یکى برداشت و توى پیراهن خود گذاشت. تا اینکه به کوچه رسید. سرخ‌ترین و درشت‌ترین سیب، توى کوچه بود. حسن‌کچل هن و هن‌کنان و نفس‌نفس‌زنان به طرف سیب رفت تا پاى او به کوچه رسید. بى‌بى در را بست. رنگ از روى حسن پرید. با عجله برگشت و فریاد کشید: بى‌بى جانم! مهربانم! بى‌بى قشنگم! زیر و زرنگم! در را باز کن. من مى‌ترسم. دارم مثل بید مى‌لرزم.

اما هرچه حسن گریه و زارى کرد، فایده‌اى نداشت. بى‌بى گفت: تا کى مى‌خواهى کنار تنور دراز بکشی؟ برو مثل بقیه کار کن، پولى براى خودت دست و پا کن. توى خانه نشستن که براى مرد کار نمى‌شود. هرکسى باید به‌دنبال روزى خودش برود. حسن‌کچل از روى ناچارى راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به دکان بقالى پرسید: آقا بقال شاگرد نمى‌خوای؟ بقال نگاهى به سر تا پاى حسن کرد و گفت: پسرجان! چه‌کار بلدی؟ حسن گفت: هیچ‌کار! بقال پرسید: اسمت چیه کاکل‌زری؟! حسن گفت: حسن، بقال خندید و گفت: گل‌پسر، قندعسل، کاکل به سر، حسن‌کچل! تا حالا چه‌کار مى‌کردی؟ مگس شکار مى‌کردی؟! حسن‌ که خیلى ساده بود جواب داد: نه. مگس شکار نمى‌کردم. تو خانه مى‌خوردم و مى‌خوابیدم. بقال دوباره خندید و گفت: نه پسرجان! آدم تنبل به درد ما نمى‌خورد. حسن‌کچل به دکان کفاش و بزّاز هم که رفت، همین جواب را شنید. تا اینکه به دکان قصابى رسید. سلام کرد و پرسید: آقا قصاب! شاگرد نمی خواهی؟ قصاب نگاهى به سر تا پاى حسن انداخت و گفت: چه‌کار بلدی؟ حسن گفت: هیچ‌کار! قصاب پرسید اسمت چیه؟ حسن جواب داد: حسن‌کچل. 

قصاب که مرد مهربانى بود، گفت: نه، تو حسن‌کچل نیستی. حسن هستى. از امروز هم شاگرد منی. حسن‌کچل خوشحال شد. فورى دست به‌کار شد. تا غروب آفتاب کار کرد. هوا داشت تاریک مى‌شد. شب داشت نزدیک مى‌شد. قصاب یک سکه و کمى گوشت داد به حسن و گفت: این مزد امروزت. اگر دوست داشتى باز هم اینجا کار کنی، فردا صبح یک خرده زودتر بیا. حسن گفت: چشم! بعد به طرف خانه راه افتاد. همان‌طور که مى‌رفت، به پیرمرد فقیرى رسید. حسن‌کچل که خیلى مهربان بود. سکه را به پیرمرد داد و دوباره راه افتاد، اما هنوز چند قدمى نرفته بود که کلاغى از راه رسید و توى یک چشم به‌هم زدن، گوشت را قاپید و فرار کرد. حسن‌کچل که خیلى عصبانى شده بود، دنبال او دوید. کلاغ پرید. حسن دوید، اما به کلاغ نرسید خیلى غمگین شد. رفت و رفت تا دوباره به همان پیرمرد فقیر رسید. پیرمرد پرسید: چى شده حسن؟ چرا غمگینى دوست مهربان من؟ 

حسن‌ تمام داستان را براى او تعریف کرد. پیرمرد دستب به سر حسن کشید و گفت: غصه نخور پسرم! خدا بزرگ است. آن‌وقت از توى توبره‌ خود دیگچه‌اى درآورد و گفت: این دیگچه خیلى خوبى است. هر غذائى را که بخواهی، فورى برایت آماده مى‌کند. فقط کافى است هروقت گرسنه شدى با کفگیر به ته آن بزنى و بگوئى پلو مى‌خوام، مرغ مى‌خوام. کباب مى‌خوام. قیمه بادمجان مى‌خوام، برهٔ بریون مى‌خوام. بعد دیگچه را به حسن داد و گفت: هروقت هم به کمک من احتیاج داشتی، یا با من کارى داشتی، بیا اینجا. حسن‌کچل از پیرمرد تشکر کرد. دیگچه را برداشت، روى سرش گذاشت و راه افتاد. هوا حسابى تاریک شده بود که به خانه رسید. در زد. بى‌بى از پشت در پرسید: کیه؟ حسن جواب داد: بى‌بى جون منم حسن، حسن‌کچل، خسته‌ام با دست پر برگشتم. بى‌بى خیلى خوشحال شد. در را باز کرد. سر حسن را روى سینه خود گذاشت و مثل بچه‌ نازش کرد. حسن دیگچه را نشان بى‌بى داد و گفت: ببین چه دیگچهٔ خوبى برایت آورده‌ام. این یک دیگچهٔ معمولى نیست. یک دیگچهٔ جادوئى است.

آن‌وقت با کفگیر به ته دیگچه زد و خواند: چلو مى‌خوام، پلو مى‌خوام، مرغ مى‌خوام، کباب مى‌خوام، قیمه بادمجون مى‌خوام. برّهٔ بریون مى‌خوام! ناگهان دیگچه پر از غذا شد. بى‌بى و حسن با خوشحالى مشغول خوردن شدند. هرچه مى‌خوردند سیر نمى‌شدند. بى‌بى یک‌هو از خوردن دست کشید. حسن پرسید: چى شده بى‌بی؟ چرا نمى‌خوری؟ بى‌بى که مثل حسن مهربان بود، اهى کشید و گفت: کاش همسایه‌ها هم مى‌توانستن از این غذا بخورند. حسن فکرى کرد و گفت: اینکه غصه نداره هر کارى راهى داره، فردا به همسایه‌ها بگو ناهار بیایند اینجا. فرداى آن روز، بى‌بى تمام همسایه‌ها را خبر کرد. حتى به کفاش و بزّاز و بقال هم گفت که ناهار بیایند آنجا. همسایه‌ها که خیلى تعجب کرده بودند. از هم مى‌پرسیدند: چى شده؟ نکند حسن گنج پیدا کرده؟!

این خبر دهان به دهان گشت تا به گوش جاسوس‌هاى حاکم رسید. آنها هم فورى خبر را به گوش حاکم رساندند. حاکم که خیلى بدجنس بود، دستور داد که مأمورها به خانه حسن بریزند و سر از کار او دربیاورند. جاسوس‌هاى حاکم به خانه حسن‌ رفتند. یکى از آنها با هر کلکى که مى‌توانست خودش را به آشپزخانه رساند و گوشه‌اى پنهان شد. موقع ناهار که شد، حسن‌کچل و بى‌بى به آشپزخانه رفتند. حسن دیگچه را روى زمین گذاشت. با کفگیر به ته آن زد و خواند. دیگچه پراز غذا شد. چشم‌هاى جاسوس از تعجب چهارتا شد. بى‌بى تند تند سینى‌ها را پر از غذا مى‌کرد و حسن هم مى‌برد براى مهمان‌ها سینى‌هاى غذا پشت سر هم پر و خالى مى‌شد، اما دیگچه هنوز پر بود!

وقتى مهمان‌ها غذایشان را خوردند و رفتند. بى‌بى و حسن که خیلى خسته شده بودند، دراز کشیدند تا کمى خستگى در کنند، اما ناگهان سربازان حاکم از راه رسیدند و بعد از اینکه حسن را یک کتک حسابى زدند، دیگچه را برداشتند و رفتند. حسن‌کچل با اینکه از درد به خودش مى‌پیچید، دنبال آنها دوید اما بى‌بى چلوى او را گرفت. حسن‌کچل با غصه گفت: حالا بدون دیگچه چه‌کار کنیم؟ بى‌بى حسن را دلدارى داد و گفت: غصه نخور پسرم. تاج سرم، از گل بهترم، خدا کریم است، خدا رحیم است. حسن یک‌هو به یاد پیرمرد افتاد. با عجله از جاى خود بلند شد و راه افتاد بى‌بى پرسید کجا مى‌روی؟ حسن گفت: نترس بى‌بی. زود برمى‌گردم. جاى دورى نمى‌روم.

آن‌وقت پیش پیرمرد رفت و حقیقت را براى او تعریف کرد. پیرمرد الاغى به حسن داد و گفت: غصه نخور پسرم! این الاغ را بگیر و به خانه ببر. حسن نگاهى به الاغ انداخت و گفت: آخر این الاغ به چه درد ما مى‌خورد؟ ما خودمان چیزى براى خوردن نداریم، چه برسد به اینکه بخواهیم به این زبان‌بسته هم غذا بدهیم! پیرمرد خندید با مهربانى دستى به سر حسن کشید و گفت: نگران نباش این یک الاغ معمولى نیست. مثل دیگچه است. جادوئى است. اگر بگوئى هُش از دهان او گل مى‌ریزد و اگر بگوئى هین از دهان او طلا مى‌ریزد. حسن‌کچل خیلى خوشحال شد. از پیرمرد تشکر کرد و سوار الاغ شد. رفت و رفت تا به خانه رسید. تا چشم بى‌بى به الاغ افتاد، پرسید این الاغ را از کجا آورده‌ای؟ ما الاغ مى‌خواهیم چه کنیم؟ حسن گفت: هش! الاغ عرعرى کرد و از دهان او گل بیرون ریخت. حسن گفت: هین! الاغ باز هم عرعرى کرد و این‌بار از دهان او سکه‌هاى اشرفی ریخت. بى‌بى و حسن شاد شدند، از غصه آزاد شدند. شام خوردند و خوابیدند. خواب‌هاى خوبى دیدند.

چند روزى گذشت. زندگى حسن و بى‌بى روز به روز بهتر مى‌شد. جاسوس‌هاى حاکم وقتى ماجرا را فهمیدند، با خودشان گفتند: حتما باز هم کاسه‌اى زیر نیم‌کاسه است. از آن روز به بعد، هرجا حسن مى‌رفت، جاسوس‌ها دنبال او مى‌رفتند. اگر آب مى‌خورد مى‌فهمیدند. اگر عطسه مى‌کرد مى‌شنیدند. تا اینکه یک روز حسن هوس کرد سوار الاغ خود بشود و به حمام برود. بى‌بى جلواش را گرفت گفت: من مى‌ترسم حسن الاغ را با خودت نبر. حسن گفت: نترس. مواظبم. چیزى نمى‌شود. آن‌وقت سوار الاغ شد و به طرف حمام رفت. جاسوس‌هاى حاکم هم دنبال او رفتند وقتى به حمام رسید الاغ را گوشه‌اى بست. کنار صاحب حمام نشست و گفت: این الاغ خیلى وحشى است با هیچ‌کس نمى‌سازد. اگر به او بگوئى هش گازت مى‌گیرد و اگر بگوئى هین جفتک مى‌اندازد. چه جفتک‌هائی! از من به تو نصیحت مبادا نزدیک او بروی! مبادا سوار او بشوی! حمامى گفت: مگر بى‌کارم؟ به الاغ تو چه‌کار دارم؟

وقتى حسن رفت توى حمام، جاسوس‌هاى حاکم سراغ حمامى رفتند و پرسیدند: حسن به تو چه گفت؟ حمامى چیزهائى را که حسن گفته بود براى آنها تعریف کرد جاسوس‌هاى حاکم رفتند توى فکر یکى از آنها که کمى باهوش‌تر از بقیه بود گفت: هرچه هست زیر سر همین الاغ است. آن‌وقت به طرف الاغ رفت. بقیه هم با ترس و لرز دنبال او رفتند. نزدیک الاغ که رسیدند، همگى ایستادند. جاسوس باهوش، من و من‌کنان گفت: هـَ.هُش! تا الاغ دهان خود را باز کرد، جاسوس‌ها ترسیدند و همگى پا به فرار گذاشتند. الاغ عرعرى کرد و از دهان خود گل بیرون ریخت. جاسوس‌ها گل‌ها را دیدند و موضوع را فهمیدند. بعد بدون ترس جلو رفتند و گفتند: هین! الاغ باز هم عرعرى کرد و از دهان او سکه‌هاى طلا ریخت. جاسوس‌ها فورى به حاکم خبر دادند. حاکم هم سربازان خود را سراغ حسن فرستاد.

حسن‌کجل تازه از حمام بیرون آمده بود که سربازها از راه رسیدند. بعد از اینکه حسابى کتکش زدند، الاغ را برداشتند و رفتند. حسن‌کچل که از درد به خودش مى‌پیچید، به طرف خانه به راه افتاد. توى راه به پیرمرد رسید. خواست همه‌چیز را براى او تعریف کند که پیرمرد مهربان گفت: احتیاجى نیست. خودم همه‌چیز را مى‌دانم. آن‌وقت یک کدو به حسن داد و گفت: با این کدو مى‌توانى دیگچه و الاغت را پس بگیری. حسن پرسید: چطوری؟ چه‌جوری؟ پیرمرد گفت: یک ضربه به کدو مى‌زنى و مى‌خوانی: کدو کدو، کله‌کدو. سربازهاى من همگى با هم، شمشیر به‌دست بیائید بیرون از تو کدو. حسن‌کچل کدو را گرفت و با عجله به طرف قصر حاکم رفت. وقتى به آنجا رسید، نگهبان‌ها جلو او را گرفتند و پرسیدند: چه‌کار داری؟ حسن جواب داد: هدیهٔ خیلى خوبى برای حاکم آورده‌ام. نگهبان‌ها کنجکاو شدند و پرسیدند: چه هدیه‌ای؟ حسن کدو را نشان داد و گفت: یک کدوى جادوئی.

نگهبان‌ها حسن را به پیش حاکم بردند. حاکم پرسید: اهاى کچل! چرا به اینجا آمده‌ای؟ حسن جواب داد: آمده‌ام دیگچه و الاغم را پس بگیرم. حاکم که خیلى عصبانى شده بود فریاد زد: خیلى نادان هستى که جرأت مى‌کنى با من این‌طور صحبت کنی. بعد به جلاد دستور داد که بیا گردن این احمق را بزن. حسن گفت: خودت خواستی. حالا که زبان خوش سرت نمى‌شود، من هم مى‌دانم چه‌کار کنم! آن‌وقت ضربه‌اى به کدو زد و گفت: کدو کدو کله‌کدو، سربازهاى من همگى با هم، شمشیر به دست بیائید بیرون از تو کدو. توى یک چشم به هم زدن، صدها سرباز شمشیر به دست از توى کدو بیرون پریدند. حاکم و نگهبانان او از ترس پا به فرار گذاشتند و رفتند و دیگر پشت سر خود را هم نگاه نکردند، مردم هم که دل خوشى از حاکم نداشتند، وقتى فهمیدند حاکم فرار کرده خیلى خوشحال شدند و حسن‌کچل را حاکم شهر کردند. از آن روز به‌بعد، حسن و بى‌بى به‌خوبى و خوشى در کنار هم زندگى کردند. آنها خوش‌قلب و مهربان بودند و تا جائى که مى‌توانستند به مردم کمک مى‌کردند. مردم هم از آنها راضى بودند و آنها را دوست داشتند.

/ 0 نظر / 68 بازدید