سید احمد وکیلیان : شاهزاده ابراهیم و دیو

القصه، پادشاه باغى بزرگ داشت که در میان باغ کاخى قرار داشت و در اطراف آن شکارگاه‌هائى انبوه بود، شاهزاده در دوران کودکى و جوانى با بزرگان و سرکردگان لشکر به آنجا مى‌رفت و فنون رزم و سوارکارى و تیراندازى مى‌آموخت و دایه‌اى در آن باغ بود که شاهزاده را در کودکى نگهدارى مى‌کرد. شاهزاده به باغ رفت و کودک را به دایه سپرد و در بازگشت پرنده‌اى شکار کرد و قنداق کودک را خونى کرد و نزد شاه آورد و گفت: پدر او را کشتم و این هم قنداق اوست. سال‌ها گذشت و دختر جوانى شد، بسیار زیبا ولى به غیر از شاهزاده ابراهیم و دایه، کسى خبر نداشت که این دختر پادشاه است. روزى پادشاه همراه با خدمه به باغ رفت تا شکار کند. در کنار درختى چشمش به دخترى زیبا افتاد از اسب پائین آمد و به کنار دختر رفت.

 ناگهان دایه سررسید و به خیال آنکه موقع مقتضى است گفت: قبله عالم به سلامت باشد آیا این دختر را مى‌شناسید؟ پادشاه گفت: نه. دایه گفت: قربانت گردم! این دختر خود شماست. پادشاه ناراحت شد و به کاخ بازگشت و حکم قتل شاهزاده ابراهیم و دختر را صادر کرد. شاهزاده که از جریان مطلع شد به اصطبل رفت و یک جفت اسب تیزرو با مقدارى غذا و چادر و کمند و شمشیرش را برداشت و به باغ رفت و خواهرش را سوار اسب کرد و رو به بیابان تاخت و در راه سرگذشت خواهر را براى او گفت. ناگهان شاهزاده ابراهیم پشت ‌سرش را نگاه کرد دید سگ باوفایش به دنبال او مى‌دود و مى‌آید.

آنها رفتند و رفتند تا نزدیک غروب در بیابان چادرى بنا و غذائى آماده کردند، خوردند و خوابیدند. صبح که فرا رسید ابراهیم اسب را زین کرد و با نام و یاد خدا عزم شکار نمود و به خواهرش گفت من خطى دور چادر مى‌کشم و خواهش من از تو این است که تا من از شکار برنگشتم از این خط پایت را بیرون نگذاری. چون شاهزاده، جوانى فهمیده و دنیادیده بود از راز دیوها هم خبر داشت. شاهزاده با خواهرش خداحافظى کرد و به شکار رفت، سگ شاهزاده ابراهیم نیز به دنبال او رفت. روز به نیمه رسیده و کم‌کم از نیمه گذشت و از ابراهیم خبرى نشد. حوصله دختر به سر رفت از چادر بیرون آمد و دید همه‌جا بیابان است. کمى پس و پیش رفت و از خط گذشت و به‌طرف بیابان راه افتاد. در حال قدم زدن بود که به چاهى رسید، صدائى از ته چاه شنید. دختر جلو رفت، به سر چاه رسید، دید صداى آدمیزاد است گفت: تو کى هستى که از ته چاه صدایت مى‌آید؟

صدائى شنید که تو را به خدا مرا نجات بده هر آرزوئى که دارى برآورده خواهم کردم. دختر گفت: من کمند ندارم تا تو را بیرون آورم. از ته چاه صدا آمد که کمند نمى‌خواهد من کلیدى از چاه بیرون مى‌اندازم، کلید را بردارد و به‌سوى مغرب برو. کوهى است که در آن کوه غارى وجود دارد. وارد غار مى‌شوی، جلو مى‌روی، غار دو راه دارد. از سمت چپ مى‌روى به صندوق‌هائى مى‌رسی. صندوق اول و دوم و سوم را باز نکن، به صندوق چهارمى که رسیدى در صندوق را باز کن. در آن شیشه روغنى است بردار و به سر چاه بیاور و به من بده. من خودم را چرب مى‌کنم و از چاه بیرون مى‌آیم و خواسته‌هاى تو را برآورده مى‌کنم.

دختر کلید را برداشت و به کوه رفت اما وقتى به صندوق‌ها رسید همه را یکى پس از دیگرى باز کرد. در داخل هریک از آنها مقدار زیادى جواهر دید که چشم دختر را خیره ساخت. جواهرات او را به هوس انداخت و چشمش از دیدن طلا و جواهر سیاهى رفت. خلاصه شیشه را برداشت و به سر چاه رسید شیشه را به چاه انداخت. دیرى نگذشت که دختر دید دیو غول‌آسائى جلوى او ایستاده است. دیو به دختر گفت: اگر این‌کار را نکرده بودى تو را به هر طریقى که بود نابود مى‌کردم اما حالا هر چه بخواهى به تو مى‌دهم.

دختر گفت: اى دیو من فقط طلا و جواهرات صندوق‌ها را مى‌خواهم و دیگر هیچ. دیو گفت: شرطى داره. دختر گفت: چه شرطی؟ دیو گفت: باید با من ازدواج کنی. دختر گفت: من برادرى دارم که اگر تو را ببیند با یک ضربه شمشیر به دو نیم خواهد کرد. دیو گفت: از اینجا مى‌رویم تا او ما را پیدا نکند و از دست او در امان باشیم. دختر که چشمش را مال و منال دنیا کور کرده بود همه چیز را فراموش کرد و مثل دیوانه‌ها خندید و گفت: او را مى‌کشیم، اگر او را نکشیم هر کجا برویم ما را پیدا مى‌کند.

دیو و دختر نقشه‌اى کشیدند. دیو گفت: برادرت که از شکار آمد فردا دیگر نگذار به شکار برود. به او بگو که من تنها هستم و حوصله‌ام سر مى‌رود. اگر مرا دوست دارى پیش من بمان و به هر طریقی، نگذار که به شکار برود. بعد که نرفت بگو بیا شرطى ببندیم و یکدیگر را با طناب ببندیم، ببینیم کدام‌یک قوى‌تر است. وقتى او تو را بست چون تو را دوست دارد محکم نمى‌بندد ولى تو وقتى او را با طناب بستى محکم ببند تا نتواند خودش را باز کند و بعد که این‌کار را کردى موهائى را که من به تو مى‌دهم آتش بزن، همان موقع آنجا حاضر مى‌شوم، دختر قبول کرد و با دیو خداحافظى کرد و به چادر برگشت.

آفتاب که به نوک کوه رسید  شاهزاده از شکار برگشت و شکار را قطعه قطعه کرد. مقدارى از آن را پخت و پیش خواهرش آورد و خوردند و با هم صحبت کردند. شاهزاده گفت: خواهر عزیزم از خط بیرون نرفتی؟ دختر گفت: نه. شاهزاده گفت: حتى پایت را از خط بیرون نگذاشتی؟ خواهرش جواب داد: خیر. آن شب را ابراهیم تا پاسى از شب بیدار ماند و با خواهر خود درباره آینده‌شان صحبت کردند ولى خواهر در فکر جواهرات بود. صبح شد از خواب که بیدار شدند ابراهیم غذائى درست کرده و صبحانه‌اى خوردند و گفت: خواهر امروز هم اینجا بمان تا من به شکار بروم و سرى به بیابان بزنم تا ببینم از کدام طرف باید برویم. خواهر گفت: برادر من اینجا تنها هستم، حوصله‌ام سر مى‌رود. خواهش مى‌کنم نرو.

ابراهیم قبول کرد و ماند. مدتى گذشت شرط بستند که یکدیگر را با طناب ببندند تا ببینند کدام‌یک مى‌تواند طناب را باز کند. ابراهیم چون خواهرش را دوست داشت این‌کار را خیلى آرام انجام داد و طناب را شل بست. نوبت خواهر که شد طناب را محکم بست، بعد موهاى دیو را آتش زد. ابراهیم که نتوانست طناب را باز کند به خواهرش گفت: تو پرنده شدى حالا مرا باز مى‌کنی؟ خواهر قهقهه‌اى سر داد و خندید و گفت: برادر جان دیگر باز نمى‌شوی.

در همین موقع ابراهیم چشم باز کرد و دیو غول‌آسائى را بالاى سر خود دید و همه چیز را فهمید و گفت: مرا نکشید هر کارى که گفتید انجام مى‌دهم. ولى خواهرش اصرار داشت که او کشته شود. دیو گفت: نه او را نمى‌کشیم، فقط چشم‌هایش را از کاسه درمى‌آ‌وریم و او را در گودالى مى‌اندازیم تا خوراک کرکسان شود. دختر قبول کرد و کارد را به دست دیو داد، دیو چشمان ابراهیم را از کاسه بیرون آورد و به‌طرف سگ پرتاب کرد، گفت: این هم غذاى تو. سگ چشم‌هاى ابراهیم را در دهان گذاشت اما آن را نخورد. دیو و دختر ابراهیم را از چادر بیرون آوردند و در گودالى انداختند و به‌طرف غارى که در کوه بود رفتند.

مدتى گذشت، ابراهیم با خدا راز و نیاز مى‌کرد. از بخت خوب ملک که همیشه خدا با او بود، در همان موقع قافله‌اى از آنجا مى‌گذشت که صداى ناله‌اى را شنیدند. قافله‌سالار دستور دارد همه‌جا را بگردند و صاحب صدا را پیدا کنند. گشتند تا به گودال رسیدند، دیدند جوانى در خون خود غلطان است و سگى نیز در کنار او ایستاده. ابراهیم را نزد رئیس قافله آوردند، گفت: اى جوان تو را چه شده است؟ ابراهیم همه داستان را تعریف کرد. رئیس قافله از ابراهیم خواست تا با او به شهر برود و او را درمان کنند. ابراهیم قبول نکرد و گفت: مرا به چشمه آبى برسانید و در آنجا رهایم کنید و بروید. رئیس قافله گفت: هر چه شما بگوئید. وقتى به چشمه رسیدند او را زیر درخت کنار چشمه گذاشتند و قافله به راه خود ادامه داد و رفت. ابراهیم کمى از آب چشمه به ‌صورت خود زد و با خداى خود راز و نیاز کرد و از هوش رفت. در عالم خواب، ملکى را از طرف خدا دید که وقتى به او نزدیک شد، سگ چشم‌هایش را از دهانش بیرون آورد و جلوى پاى ملک انداخت. ملک چشم‌ها را با آب چشمه شست و آنها را در حدقه چشم ابراهیم گذاشت.

در حقیقت وقتى ابراهیم به هوش آمد، دید که به امر خدا چشم‌هایش به حالت اولیه برگشته، خدا را شکر کرد و به خاک افتاد. بعد کمى از آب چشمه را خورد و به راه افتاد و سگ با وفایش هم به دنبال او آمد. آخر شب به قافله رسیدند. رئیس قافله آنها را شناخت و دستور داد غذائى آماده کردند و براى ابراهیم آوردند. ابراهیم همراه قافله حرکت کرد، از این شهر به آن شهر مى‌رفت و در فکر انتقام بود. چندین سال گذشت. روزى ابراهیم با اسب مى‌تاخت تا اینکه به همان کوه دیو رسید. دانست که این کوه همان کوه افسانه است. از کوه بالا رفت و به داخل غار رفت. در مدت این چند سال خواهر ابراهیم فرزندى از دیو به دنیا آورده بود.

وقتى ابراهیم به خانه دیو رسید، بچه دیو رفت و گفت: مادر یک نفر به اینجا آمده. مادر گفت: خیال مى‌کنی. شاهزاده به خانه دیو که رسید، دید دیو سرش را روى زانوى خواهرش گذاشته و به خواب رفته. شمشیر کشید و دیو را کشت و بعد از آن هم خواهر را به سزاى عمل زشتش رسانید و به‌طرف کودک رفت تا او را هم بکشد، اما کودک گفت: مرا نکش، خواهش مى‌کنم این کار را نکن شاید روزى به دردت خوردم. ابراهیم او را نکشت و همراه خود برد. وقتى به شهر خود رسید، شنید که پادشاه در حال مرگ است. شاهزاده به نزد پادشاه رفت تا با او وداع کند و چون پادشاه دید که پسرش هنوز زنده است و از کرده خویش نیز پشیمان شده، او را بر تخت نشاند و زندگى را بدرود گفت. پس از مرگ پادشاه بچهٔ خواهر ملک ابراهیم با فرا گرفتن فنون رزمى یکى از بهترین جنگجویان دربار شد و سرپرستى لشکر را به او داد و به این ترتیب در کنار ابراهیم زندگى خود را ادامه داد.

/ 0 نظر / 59 بازدید