سیداحمد وکیلیان : حاتم طائی

وارد شهر شاه‌آباد که شدند غلامان ملکه آنها را به مهمانخانه ملکه بردند. البته هرکس وارد شهر مى‌شد، غلامان ملکه به او خوراک و بعد ظرف بشقاب زر را به او می بخشیدند. حاتم و احمد وقتى وارد مهمانخانه شدند، گفتند ما خوراک نمى‌خوریم، زر هم نمى‌خواهیم. خبر براى ملکه بردند که دو نفر آمده‌اند نه خوراک مى‌خورند و نه زر مى‌گیرند. ملکه آنها را خواست و از پشت پرده علت کار آنها را پرسید. حاتم گفت: ما خواستگار هستیم و تا شما قول ازدواج به ما ندهید دست به سفره نمى‌زنیم. دختر گفت: من یک سؤال دارم هرکس جواب سؤالم را بدهد من از آن او هستم. حاتم قبول کرد که جواب سؤال او را پیدا بکند. قرار شد بعد از ناهار، ملکه سؤال خود را بگوید. وقتى ناهار را خوردند ملکه گفت: شخصى هست که روزى سه‌بار فریاد مى‌کشد: یک بار دیدم بار دیگر هوسه!

ببینید چه دیده که این را مى‌گوید. حاتم گفت: بسیار خوب، من مى‌روم. احمد پیش شما باشد. من به‌خاطر خدا به او قول داده‌ام دست شما را در دست او بگذارم. دختر گفت: تا زنده است در مهمانخانه من از او پذیرائى مى‌شود. احمد اتاقى در کاروانسرا اجاره کرد و موقع خوراک خوردن به میهمان‌خانه مى‌رفت. روزى یک اشرفى هم پول به او مى‌دادند. حاتم از دروازهٔ شهر بیرون آمد بعد از دو شبانه‌روز راهپیمائى رسید به‌جائى‌ که دید، گرگى آهوئى را شکار کرده، آهو به او التماس مى‌کند که: بچه‌هایم گرسنه مانده‌اند، به من رحم کن.

حاتم به گرگ نهیب زد که: مگر از خدا نمى‌ترسی؟ گرگ گفت: اگر من آهو را رها کنم تو شکم مرا سیر مى‌کنی؟ حاتم گفت: بله. گرگ، آهو را رها کرد. بعد به حاتم گفت: من گرسنه‌ام. حاتم گفت: من اینجا گوشت ندارم از کجاى بدنم ببرم بدهم تو بخوری؟ گرگ گفت: از رانت. حاتم کارد کشید و قستى از ران خود را برید و انداخت جلوى گرگ. او هم گوشت را خورد و رفت. حاتم از شدت درد بیهوش شد. در این موقع دو تا شغال نر و ماده آمدند. نره گفت: این حاتم طائى است آن گرگ و آهو هم اجنه بودند، مى‌خواستند کارى کنند که حاتم به دست خودش خودش را ناکار کند. شغال نر به شغال ماده گفت: تو باردار هستی، همین‌جا بمان تا من بروم دواى درد حاتم را که مغز طاووسى در مازندران است بیاورم.

شغال نر تا شب خود را به مازندران رساند، کله طاووس را کند و فردا ظهر خود را به حاتم رساند. مغز کله ‌طاووس را درآورند و روى زخم حاتم گذاشتند. بعد از ساعتى حاتم به هوش آمد دید یک جفت شغال بالاى سر او ایستاده‌اند تا آفتاب روى حاتم نتابد. حاتم به آنها گفت: من چطور محبت‌ شما را جبران کنم؟ شغال نر گفت: این دور و بر چند تا کفتار هست که هروقت خدا به ما بچه مى‌دهد، مى‌آیند و آنها را مى‌خورند. حاتم گفت: مرا پیش آنها ببرید شاید کارى کردم که آنها دیگر به بچه‌هاى شما دست نزنند. حاتم را بردند جائى که کفتارها بودند. حاتم به کفتارها گفت: من از شما خواهش مى‌کنم که بچه‌هاى این شغال را نخورید. گفتند: پس ما براى غذایمان چه‌کار کنیم شغال نر به پشت سر حاتم ایستاده بود گفت: ما خوراک دوماه شما را به گردن مى‌گیریم. کفتارها قبول کردند.

حاتم با شغال‌ها وداع کرد و به راه خود ادامه داد. رفت و رفت تا تشنه و گرسنه شد. توى بیابان چیزى براى خوردن پیدا نمى‌شد. در این موقع پیرمردى با ریش‌سفید پیدا شد. یک کوزه آب و یک قرص نان در دست داشت آن‌را به حاتم داد و بعد گفت: قدرى که جلوتر رفتى مى‌رسى به یک دوراهى هر دو راه به کوه قاف مى‌رسد راه دست راست نزدیک اما پر از خطر است. راه دست چپ دور اما بى‌خطر است. حاتم از راه دست راست رفت. یک وقت دید یک گله خرس دور او را گرفتند. خرس‌ها حاتم را بردند. پیش پادشاه خودشان. خرس به حاتم سلام کرد و گفت: من از بزرگان خود شنیده‌ام که جز حاتم طائى کسى از آدمیزاد اینجا نمى‌آید. براى حاتم خوراک بیاورید. رفتند براى حاتم چند تا سیب و گلابى آوردند. بعد پادشاه خرس‌ها گفت: اى حاتم من دخترى دارم که تا به حال کسى را لایق همسرى او نیافته‌ام، مى‌خواهم او را به زنى به تو بدهم.

حاتم گفت: آخر من چطور با یک خرس عروسى کنم؟ پادشاه خرس‌ها غضبناک شد و دستور داد او را به بند بکشند. بعد از یک هفته باز پادشاه خرس‌ها حاتم را خواست و حرف خود را تکرار کرد. حاتم رفت و دختر را دید. بالاتنه او مثل آدمیزاد و پائین‌تنه او مثل خرس بود. باز حاتم قبول نکرد. او را به زندان انداختند. شب حاتم آن پیرمرد را در خواب دید. پیرمرد گفت: اى حاتم هیچ چاره‌اى ندارى جز عروسى با دختر خرس. تو قبول کن بقیه از آن با من. بعد از یک هفته باز پادشاه خرس‌ها حاتم را خواست و حرف خود را تکرار کرد. حاتم پذیرفت. یک‌ماه گذشت. حاتم کم‌کم دختر را راضى کرد که پدر او به او رخصت رفتن بدهد. دخترخرس گفت: قول بده که دوباره برگردى پیش من. حاتم قول داد.

دختر پیش پدرش رفت و رضایت او را گرفت. بعد یک مهره از گردنبند او درآورد و داد به حاتم و گفت: اى حاتم این مهره را پیش خودت نگهدار، چون تو را از آسیب جانوران و آتش و دریا حفظ مى‌کند. شاه هم عصائى به او داد و گفت: اگر در دریا بیفتى این عصا تو را مثل کشتى به هرجا بخواهى مى‌برد. حاتم رفت و رفت تا رسید به یک چشمه آب دید رختخوابى لب چشمه انداخته‌اند اما کسى پیدا نیست. یک وقت دید جوانى آمد و به حاتم سلام کرد و پرسید: تو کى هستى و کجا مى‌روی؟ حاتم داستان خود را تعریف کرد. در این موقع یک نفر که دو کاسه شیربرنج و دو قرص نان در دست داشت پیدا شد. جوان و حاتم خوراک را خوردند. بعد جوان به حاتم گفت: یک مقدار که جلوتر رفتى مى‌رسى به دوراهی. راه دست راست دور اما بى‌خطر است. راه دست چپ نزدیک است اما هم دریا در جلوى راهت قرار دارد و هم خطر!

حاتم آمد تا رسید سر دوراهی. از دست چپ و راه نزدیک رفت. از دور شعله آتش دید، رفت جلو دید اژدها است و از دهان او آتش بیرون مى‌آید. اژدها حاتم را بلعید. مدت دو شبانه‌روز در شکم اژدها بود و از بس آنجا راه رفت دل و رودهٔ اژدها را له کرد. اژدها دید خوراکى که خورده هضم نمى‌شود، دل و روده او هم دارد له و لورده مى‌شود، حاتم را بالا آورد و بعد پا گذاشت به فرار. حاتم رفت لب دریا لباس‌هاى خود را کند که بشوید ناگهان یک دست از توى دریا بیرون آمد و گریبان او را گرفت، لباس‌هاى او را هم با دست دیگر برداشت و حاتم را کشید توى دریا. به ته دریا که رسید دست او را برد توى یک باغ که نازنینى آنجا نشسته بود. نصف تن او آدم و نصف دیگر او ماهى بود گفت: سلام حاتم. چند روز است که منتظر تو هستم بنابر گفتهٔ بزرگان ما، تو باید دو روز پیش مى‌رسیدى بنشین و خوراک بخور. وقتى خوراک خوردند، دختر گفت: مرا براى خودت عقد کن.

حاتم امتناع کرد. دختر گفت: مى‌خواهى بگویم هر تکه گوشتت را یکى ببرد. حاتم ناچار پیشنهاد دختر را قبول کرد. سه روز آنجا بود. حاتم به دختر گفت: براى انجام کارى این‌همه خطر را به جان خریده‌ام و باید بروم. دختر گفت: اگر قول مى‌دهى که برگردى پیش من قبول مى‌کنم. حاتم قول داد. بعد دختر حاتم را پشت خود نشاند و رساند به آن طرف دریا و گفت: همین راه را که بروى مى‌رسى به کوه قاف. حاتم دو روز در راه بود تا رسید به پاى کوه، دید آنجا چشمه آبى است و درخت‌هاى سبز قشنگی دورش است. پیرمرد درویشى آنجا نشسته بود. حاتم سلام کرد. درویش جواب سلام او را داد. گفت: به چه جرأت و قدرت و براى چه کارى اینجا آمده‌ای؟ حاتم گفت: به قدرت خدا آمدم تا بدانم صدائى که مى‌گوید: یک‌بار دیدم بار دیگر هوسه، چیست؟

درویش گفت: اما جان به در نمى‌بری. یک وقت حاتم دید از جانب غیب سفره‌اى پهن شد و طعام حاضر شد. نشستند به شام خوردن. صبح درویش به حاتم گفت: هرچه مى‌گویم خوب گوش کن و انجام بده وگرنه تا ابد در طلسم مى‌مانی. از این کوه کمى که بالا رفتی، یک نازنین دختر از آب بیرون مى‌آید. دست تو را مى‌گیرد و مى‌کشد توى باغ، وارد آن باغ که شدى به اندازه هزار تا دختر دور تو را مى‌گیرد هرکدام یک جور غمزه مى‌آید اگر به هیچ‌کدام اعتناء نکردى قصرى جلوى نظرت نمودار مى‌شود. وارد قصر مى‌شوی، تختى از زبرجد آنجا گذاشته‌اند. عکسى به دیوار است یک دختر توى آن عکس است که یک تاج از یاقوت سرخ به سر اوست. پایت را روى تخت مى‌گذاری. عکس مى‌شود یک دختر. مى‌آید جلوى تو و دست به سینه مى‌ایستد. یک تور هم روى صورت انداخته. هروقت تماشا کردن تو تمام شد دست او را مى‌گیرى و مى‌رسى به آن ‌جائى‌که مى‌خواهى و آن شخص را مى‌بینی. اگر تا ده سال هم به او دست نزنى او همان‌طور مى‌ایستد.

حاتم دست پیرمرد را بوسید و با او وداع کرد و راه افتاد. همان‌طور که پیرمرد گفته بود رفتار کرد. تا جائى‌که عکس تبدیل به دختر شد و آمد جلوى حاتم ایستاد. حاتم نقاب چره او را کنار زد و دید اگر تمام نقاشان عالم جمع شوند حلقه یک چشم او را نمى‌توانند بکشند. سه روز حاتم محو تماشاى دختر بود شب‌ها چراغ از جانب غیب روشن مى‌شد و نازنینان مى‌آمدند شروع مى‌کردند به رقصیدن. روز سوم حاتم به خودش گفت: اگر یک عمر هم بنشینى از تماشا کردن سیر نمى‌شوی. احمد بیچاره هم در غم فراق مانده است. دست دختر را گرفت، در این موقع یک نفر از زیر تخت بیرون آمد و لگدى به حاتم زد که: اى خیره‌سر چه مى‌کنی؟ حاتم بیهوش شد.

وقتى حاتم به هوش آمد دید در یک بیابان بى‌آب و علف افتاده، صدائى به گوش او خورد: یک بار دیدم، بار دیگر هوس است. رفت دنبال صدا. دو شبانه‌روز راه مى‌رفت تا رسید به جائى‌که پیرمردى نشسته بود لب جو و ناله مى‌کرد. سلام کرد و گفت: اى پیرمرد چه دیدى که بار دیگر هوس است؟ پیرمرد گفت: من عاشق دخترى بودم. او از من مروارید خواست. دنبال آن تا کوه قاف آمدم که یک دفعه نازنینى مرا به باغى کشید. هزاران هزار نازنین دور مرا گرفتند و هرکدام یک جور غمزه آمدند. من به طرف یکى از آنها دست دراز کردم که یک‌دفعه دختر که توى عکس بود و تاج یاقوت بر سر داشت جلو آمد و یک کشیده به گوش من زد و گفت: دور شو!

هفت‌سال بیهوش بودم، وقتى به هوش آمدم خود را در این بیابان دیدم، هرچه مى‌گردم راهى پیدا نمى‌کنم. حاتم گفت: اگر قول بدهى که دیگر دست به آن نازنینان دراز نکنى من تو را به آنجا مى‌برم. حاتم او را برد به باغچه. گفت: این همان‌جائى است که آن نازنین از توى دریا بیرون مى‌آید و تو را مى‌برد. پیرمرد از او تشکر کرد. حاتم با او وداع کرد و راه افتاد آمد تا رسید لب دریا، دید دخترماهى آنجا نشسته. به او گفت: من باید بروم نشانى خود را مى‌دهم اگر خواستى در خشکى زندگى کنى بیا پیش من. دخترماهى قبول کرد با هم وداع کردند و حاتم راه افتاد تا رسید پیش جوان درویش یک شب پیش او ماند. بعد راه افتاد تا رسید به دخترخرس.

یک‌ماه پیش دخترخرس ماند. هنگام عزیمت گفت: اگر خواستى میان آدم‌ها زندگى کنى قاصد مى‌فرستم که پیش من بیائی. دختر قبول کرد. حاتم از او خداحاظى کرد سر راه کفتارها را دید که به قول خودشان وفا کرده بودند. حاتم رفت تا رسید به شغال‌ها یک شب پیش آنها ماند. دید سه چهار تا بچه‌شغال هم آنجا است. از اینکه بچه‌دار شده بودند خوشحال شد. با آنها هم وداع کرد آمد تا رسید به شاه‌آباد، احمد را در کاروانسرا پیدا کرد با هم رفتند پیش ملکه. ملکه از پشت پرده به حاتم گفت: در حقیقت من همان روز اول مى‌خواستم امر شما را انجام دهم اما به‌خاطر مردم نتوانستم. چون عهد کرده بودم که مرد اختیار نکنم. حالا من از آن تو هستم. حاتم ملکه را بخشید به احمد. هفت‌ شبانه‌روز جشن گرفتند. حاتم فرستاد دنبال دخترخرس و دخترماهی، آنها هم آمدند.

/ 0 نظر / 110 بازدید