فضل‌الله مهتدى (صبحی) : شاهزاده و مار

زنش تنها یک انگشتر یاقوت زرد برایش مانده بود، آن را به پنج اشرفی فروخت و پولش را به شاهزاده داد. شاهزاده پول را گرفت و از شهر خودش به شهر دیگرى رهسپار شد. در میان راه مردى را دید که گربهٔ سفید قشنگى داشت، از گربه خوشش آمد، هوس کرد  آن را با خودش داشته باشد، پس با مقداری پول آن را خرید. یکى دو فرسخ که رفت به شخص دیگرى رسید که سگ شکارى قشنگى داشت، آن را هم خرید. با بقیه پول هم یک طوطى گویا خرید، ماند چند اشرفی. با خودش گفت: دیگر هوس‌بازى بس است، این را دست‌مایه مى‌کنم. شاید به نوائى برسم. آمد و آمد تا به دروازه شهر رسید. آنجا به مارگیرى برخورد که مار خوش خط و خالى داشت. مار را هم خرید.

شاهزاده که توى شهر رفت، گرسنه شد. به‌خودش آمد که یک غاز هم پول در جیبش ندارد. غصه‌دار شد. مار داستان را فهمید و شاهزاده را پهلوى پدرش برد و گفت: این جوان با پرداخت پول مرا از مارگیر خرید و آزاد کرد، حالا در برابر این خوبی، تو باید انگشترت را به او بدهی. مار انگشتر را به شاهزاده داد و گفت: هر وقت هر آرزویی کردى، این انگشتر را سه مرتبه دور انگشتت بچرخان، آرزویت برآورده خواهد شد. اولین آرزوى شاهزاده سفرهٔ رنگین بود که هم خودش از آن بخورد و هم به گربه و سگ و طوطى داد.

شاهزاده به میان چارسوى شهر که رسید، دید پادشاه شهر، به در و دیوار نوشته، هرکس در وسط دریاچه شهر قصرى بسازد که در و پنجره‌اش از طلا باشد، دختر من که خوشگل‌ترینِ دخترهاست مال او خواهد شد. شاهزاده به کمک انگشتر، قصر را ساخت و دختر را گرفت. دختر وقتى که فهمید چنین انگشترى در دست شاهزاده است، روزى از او خواست که موهاى او را طلا کند. شاهزاده به کمک انگشتر این‌کار را هم کرد.

دختر هر روز سرش را شانه مى‌کرد و موهاى مانده در شانه را به دریاچه مى‌انداخت. یکى از این موها را باد به شهرستان همسایه برد و به دست پادشاه آن شهر رساند. پادشاه که جوان بود و زن نگرفته بود، وقتى‌که فهمید این تار موى طلائى از چه دختر قشنگى است و در کجاست، پیره‌زنى را خواست و به آن شهر فرستاد تا دختر را هر جور شده برایش بیاورد. پیرزن آمد و خودش را به دختر رساند و خود را در دل او جا کرد و همرازش شد، و در حقیقت به راز انگشتر پى برد و آن را دزدید و سه بار چرخاند و با دختر پهلوى پادشاه رفت.

شاهزاده وقتى‌که از شکار برگشت، دید از قصر و زنش خبرى نیست. فهمید که انگشتر را دزدیده‌اند. فهمید که کارِ چه‌کسى است. طوطى و گربه و سگ را خواست و فرستادشان تا از انگشتر خبر بگیرند. طوطى به قصر آن پادشاه رفت و دختر را دید. سگ هم نگهبان گربه شد تا وارد قصر شود و شب انگشتر را دزدیدند و براى شاهزاده بردند. شاهزاده هم دختر و قصر را به‌جاى اول برگرداند. آن‌وقت به یاد زن اولش افتاد که انگشترش را فروخت و اشرفی ها را پیشکش کرد تا به این وضع رسید. شاهزاده آرزو کرد و او را هم پهلوى خودش آورد.

وقتى دختر پادشاه فهمید که این زن شاهزاده بوده و چنین خوبى‌اى در حق شاهزاده کرده، به شاهزاده گفت: اگر تمام کوه‌ها را طلا کنى و به من بدهى و مرا بانوى بانوان کنی، من هووى این زن نازنین نمى‌شوم. شاهزاده ناچار شد دختر پادشاه را رها کند تا با شخص دیگری ازدواج کند. شاهزاده هم فقط با زن خودش به تنهایی زندگى کند. پس شاهزاده همین‌کار را کرد و آن دو زن مثل دو خواهر با هم دوست شدند. یکى‌شان پسر آورد و اون یکى‌ هم دختر. وقتى‌که بزرگ شدند پسر و دختر را کابین بستند و سال‌ها به‌خوبى و خوشى زندگى کردند تا روزى که موهاى ابروهایشان از پیرى سفید شد و نوه و نتیجه و نبیره های یکدیگر را دیدند.

/ 0 نظر / 51 بازدید