حمیدرضا خزاعى : سرخ مونج

کل و شل و لولس و گرپس چهار نفرى از بس که نشستند، مانده و خسته شدند. ورخاستند و راه افتادند توى کوچه پس کوچه‌ها، آمدند تا رسیدند به قصر پادشاه. دیدند جماعت زیادى جمع شده‌. سر سر است و پا پا. بگیر و ببندى که بیا و تماشا کن. گفتن: چه خبره؟ گفتن: دختر پادشاه جمال‌فروش است. هرکس صنار بده، دختر پادشاه یک چشمش را سراغ مى‌دهد. اینها هر کدام صنار دادند و یک چشم دختر پادشاه را تماشا کردند.

وقت ظهر شد، آمدند چیزى بخورند، دیدند پول ندارند. ماندند گشنه و تشنه. دیگ چه کنم چه کنم را بار گذاشته بودند که سرخ مونج (زنبور) دوستشون از راه رسید. سلام و علیک، حال و احوال. خدا قوت. بعد گفت: چیه، چه حال دارین؟ گفتن: حال و مقدمه از اى قراره. سرخ مونج خنده‌اى کرد. چهار تا رفیق را برد به قهوه‌خانه ای. نان و چاى داد، خوردند. وقتى که سیر شدند گفت: وخزن برویم. یک بزغاله خریدند و آمدند به پشت قصر دختر پادشاه. سرخ مونج گف: هر کارى کردم، حق حرف زدن ندارین، فقط تماشاش از شما. گفتن: خیله خب.

بزغاله را دراز کرد و کارد را انداخت به پشت گردن بزغاله، حالا مى‌خواد بزغاله را از پشت گردن سر ببره. بزغاله هم هی وق وق، بع بع مى‌کنه. دختر پادشاه گفت: چیه، چه خبره؟ یکى از کنیزها آمد که ببیند چه خبرست. تندى برگشت که یک پره آدم جمع رفته‌اند پشت قصر. مى‌خوان بزغاله را از پشت گردن سر ببرند. دختر پادشاه آمد به دم درچهٔ قصر. دید بله طرف کارد را انداخته‌ به پشت گردن بزغاله. دختر پادشاه گف: هوى عمو ... هاى بابا!

سرخ مونج گف: بله. دختر پادشاه گف: از اونجا نَبُر. سرخ مونج گف: پس از کجا ببرم؟ دختر پادشاه زیر گلوش رو نشون داد، از اینجا! سرخ مونج گف: کل نگاه کن، شل نگاه کن. آتیش به خونه‌ها، تماشاى بى‌پول. سرخ مونج بلند گف: چشم خانم، چشم! بزغاله را سر برید. حالا نى را ورداشته و مى‌خواد بزغاله را از گردن باد کنه. دختر پادشاه گف: از اونجا نه!

سرخ مونج دوباره گف: پس از کجا؟ دختر پادشاه پاش رو نشون داد: از اینجا، از اینجا. سرخ مونج گف: تماشا کنین، کل شل تماشا کنین، لولس، گرپس خونه سوخته‌ها! سرخ مونج بلند گف: چشم خانم، چشم! بزغاله را پوست کندند. غلفت (قابلمه) آوردند. میان غلفت را به زمین گذاشت و پشت غلفت رو به هوا کردن. دل و جگر را یکجا گذاشتن پشت غلفت. دختر پادشاه گف: مى‌خواین چه کار کنین؟ سرخ مونج گف: پخته کنم. دختر پادشاه به کنیزهاش گف: بروید و اینها رو وردارید و بیارید. کنیزها آمدند و اینها را از در پشت به قصر بردند. دل و جگر را برایشان پختند. هوا تاریک شد. سرخ مونج به دوستاش گف: بابایتان را سگ مى‌کنم اگر بخورید. گفتن: پس چه‌کار کنیم؟ گفت: اى کا به سوراخ بینى او کا کند. او کا به گوش اى کا. تا ببینم چه‌ کار مى‌شود.

یکى از کنیزها تندی اومد پیش دختر پادشاه که بیا و ببین! چه جورى خوراک مى‌خورن! دختر پادشاه جلدی اومد. دید بله، اى کا لقمه را در سوراخ بینى او کا مى‌کند. او کا در گوش اى کا. دختر پادشاه گف: چو چنى (چرا این‌جوری) مى‌کنین؟ گفتن: پس چه‌کار کنیم؟ گفت: عدل بخورید. گفتن: ما همى جورى یاد داریم. دختر پادشاه در بر تنهٔ هر کدام یک کنیز نشوند. کنیزها لقمه تیار (درست) مى‌کردند و مى‌دادند به دهن اینا، سرخ مونج از همه مقبول‌تر بود، دختر پادشاه لقمه به دهن اون مى‌داد. خوراک را خوردند و وقت خواب شد. کنیزها براى آنها جا انداختند تا بخوابند. سرخ مونج گف: کله به زمین، لنگا (پا) سر بالا، همى جور کله معلق بخوابید. رفتند روى رختخواب‌ها و لق ایستادند.

یکى از کنیزها اومد به‌جاى دختر پادشاه، که بیا و نیگا کن! چه‌جورى خوابیده‌اند. دختر پادشاه اومد دید بله همه لق ایستاده‌اند. گفت: چو چنى کرده‌اید؟ گفتن: پس چه‌کار کنیم. گفت: عدل بخوابید، مثل آدمیزاد. گفتن: ما همى جور بلدیم. باز کنیزها اومدند و به اینا خوابیدن یاد دادن. آن شب شفتالوها ارزان شد. دم دماى صبح، سرخ مونج از جاش ورخاست. دختر پادشاه گف: مى‌خواى چه‌کار کنی؟ گفت: اذان ورگویم. دختر پادشاه گف: اذان، اونم به قصر دختر پادشاه. مى‌خواى آبروى ما را ببری. سرخ مونج گف: وصیت دارم. اگر اذان ورنگویم، بابام به آتیش جهنم مى‌سوزه.

دختر پادشاه گف: بیا اى سه شاهی، اذان رو ورنگو. سرخ مونج گف: نخیر، باید ورگویم. دختر پادشاه گف: چهار شاهی. آقائى که تو باشی، دختر پادشاه را آوردند به پنج قرون. پنج قرون رو گرفت تا اذان نگوید. هوا که روشن شد لش بزغاله را دادند به پشتشان و از قصر بیرونشان کردند. در یک جاى خلوت نشستند و پول‌ها را بخش کردند. ده شاهى از سرخ مونج به نزد کل بماند. گفت: ده‌شاهى‌ام را بده خانه سوخته. کل گفت: ندارم. از اى اصرار که بده از او انکار که ندارم. کل خودش را انداخت و گفت: مُردم! سرخ مونج گفتن: از به راست مردی؟ راست راستی؟ گفت: بله. او را ورداشتند به غسالخانه بردند، شستشو و کفن کردند. مى‌خواستند دفنش کنند که کل گف: ما جد اندر جد رسم داریم که شو اول باید میت مان در یه حمام خرابه بماند.

شو شد و تابوت را بردند و در یک حمام خرابه تاریک گذاشتند. گرپس و لولس و شل رفتند سرخ مونج براى ده‌شاهى‌اش موند و در زیر تابوت دراز کشید. نصف شو صداى ترپ ترپ بلند شد. چهل تا دزد ریختند توى حموم خرابه. حالا تو نگو دزدها خزانهٔ پادشاه را دزدیده‌اند و آوردن که در حموم خرابه بین خودشون بخش کنن. پول‌ها را ریختن به میان میدان و بخش کردند. یه شمشیر در میانه ماند. مانده بودن که چه‌کار کنند و شمشیر را چه‌جورى تقسیم کنند. بزرگتر دزدها گف: هرکس ورخاست و با یک ضربت، تابوت و مرده را دو نیم کرد، شمشیر از او.

یک نره غول سبیل چخماق از جا ورخاست و شمشیر را ورداشت. سرخ مونج گف: دیدى چه‌کار کردی. اَلان است که ما را دو تیکه کنه. کل گف: حالا چه‌کار کنیم؟ سرخ مونج گف: هم خواست بزند، مو ور مى‌گویم مرده‌ها، زنده‌ها را بگیرن. تو هم ورگو بگیرید بلکم نجات پیدا کردیم. دزد سبیل چخماق جلو اومد. شمشیر را به بالاى سر برد که بزنه. به یک‌باره سرخ مونج گف: مرده‌ها زنده‌ها را بگیرید. کل میون تابوت ورخاست: بگیرید. آقائى که شما را دارم، دو به هم خورد. همى مال و هر چه بود پرتو دادند و د بگریز که مى‌گریزی. یک وقت دیدند که دو فرسخ رفته‌اند و پشت سرشان را هم نگاه نکرده‌اند.

بزرگتر دزدا گف: ورگردید بابا. ببینید اى راست بود، اى دروغ بود، اى داستان چى چى بود که ما اى همه مال رو پرتو دادیم. کل و سرخ مونج مال را از وسط بخش کرده بودن. باز هم ده‌شاهى در پیشِ کل مانده بود. دزدا اومدن تا نزدیک حموم خرابه. یکى از دزدا که پُر دل و جرأت‌تر بود اومد که نیگا کنه و ببینه چه خبره. سرخ مونج مى‌گف: ده‌شاهى‌ام را بده. کل مى‌گف: ندارم. کل دید یه ‌نفر از پنجره نیگا مى‌کنه. خیز زد و کلاه دزد رو برداشت: بیا اى هم عوض ده‌شائى‌ات. دزد اومد که بگریزد، پنجره در گردنش افتاد. اى رو به رفقاش مى‌گریخت و رفقاش از او مى‌گریختن. چند میدونى دویدن تا از نفس افتادن. گفتن: چه خبر بود. گفت: چنان مرده ریخته بود به حموم. چنان ریخته بود که به هر نفر ده‌شاهى رسیده بود. به یک‌نفر هم نرسیده بود که کلاه منو ورداشتن.

/ 0 نظر / 61 بازدید