سید احمد وکیلیان : هالو هیبض و تعبیر خواب

اما بشو از این‌ور داستان. در همین شهر پادشاهى بود که برادرش، وزیرش بود. پادشاه پسرى داشت و وزیر دخترى و این دو خواهان هم بودند. روزى وزیر آمد پیش پادشاه و گفت: برادر! پادشاه گفت: جان برادر! وزیر گفت: این دختر و پسر من و تو خیلى با هم هستند و خوب نیست. بهتر است تا موقع عروسی، اینها را از هم سوا کنیم. پادشاه گفت: مانعى ندارد. تو چه به فکرت مى‌رسد؟ وزیر گفت: یک قلعه این‌ور شهر مى‌سازیم براى پسر تو، یک قلعه هم آن‌ور شهر براى دختر من. ماهى یک دفعه هم همدیگر را ببینند.

شاه هم قبول کرد و همین کار را کردند. اما دختر وزیر، یک روز رفت پیش پسرعمویش و گفت: پسرعمو، این‌جورى که نمى‌شود. بیا با هم فرار کنیم. پسر شاه قبول کرد و قرار فرار گذاشتند. همان شبى که مى‌خواستند فرار کنند، شبى بود که هالو هم پشت دروازه شهر خوابیده بود. پسر شاه، پنهانى دو تا اسب زین کرد و رفت سراغ دختر عمویش. دختر را سوار کرد و رسیدند بیرون دروازه. دختر گفت: پسرعمو، من یادم رفته جعبه جواهراتم را بیاورم. تو همین‌جا باش تا من برگردم. پسر ماند و دختر رفت.

پسر دید که یک نفر زیر عبا و قبا خوابیده. بیدارش کرد و گفت: عمو. یک دقیقه این اسب‌ها را نگه‌دار. تا رفیقم بیاید، من یک چرتى جاى تو بزنم. رفیقم که آمد، مرا بیدار کن. پسر گرفت زیر عبا و قبا خوابید و هالو هم افسار اسب‌ها را گرفت. دختر که آمد، از دور داد زد پسرعمو. سوار شو برویم. هالو هم سوار شد و راه افتادند. دختر تاخت مى‌رفت تا زودتر از شهر دور بشوند. نیم ساعتى که رفتند شب شد، دختر گفت: پسرعمو، یک چیزى بگو. هالو چیزى نگفت. دختر پیش خودش فکر کرد که این پسر جوان است و حتما ترسیده که در این بیابان از گرسنگى بمیریم. دو سه ساعت دیگر که رفتند، دختر گفت: بابا یک چیزى بگو. مگر لال شدی؟

هالو هم گفت: چه بگویم خانم؟ دختر فکر کرد که حتما شوخیش گرفته که این‌جورى حرف مى‌زند. همین‌طور به تاخت رفتند تا سحر شد. دختر نگاه کرد، دید ای دل غافل این پسرعمویش نیست و گفت: تو دیگر کیستی؟ هالو گفت: من هالو هیبضم. دختر گفت: پسرعموى من کجاست؟ هالو هم داستان را تعریف کرد. دختر کمى فکر کرد و دید دیگر راه برگشت ندارد و گفت: بسیار خوب. برویم حتما قسمت این‌طور بود. به راهشان ادامه دادند. دو سه ساعتى از روز گذشت، دختر، نازپروده بود و تحمل تشنگى را نداشت. گفت: من تشنه‌ام شده. آب کجا پیدا مى‌شود؟

هالو گفت: والله، آن‌وقتى که من چوپانى مى‌کردم، هر کجا درختى بود آب هم بود. رفتند به‌سمت درختى که در کوهپایه بود و دیدند که کنار آن چشمهٔ آبى است. دختر پیش خودش گفت: نه، مثل اینکه چیزهائى مى‌داند. و به هالو گفت: از خورجین، لیوانى بردار و از چشمه آب کن و به من بده. هیبض، لیوانى از ترک اسب برداشت و سر چشمه رفت. دید ریگ‌هاى چشمه خیلى قشنگند. لیوان را آب کرد و دو تا از ریگ‌ها را هم توى لیوان انداخت. دختر، آب را که خورد، ریگ‌ها را ته لیوان دید.

دختر گفت: اینها کجا بودند؟ هالو گفت: این چشمه پر است از این ریگ‌ها. دختر گفت: اینها دانه شب چراغ است. هر چه توى خورجین‌ها هست بریز بیرون و خورجین‌ها را پر از این دانه‌ها بکن. هالو خورجین‌ها را خالى کرد و پرشان کرد از دانه‌هاى شب چراغ. اما نگاه کرد، دید خورجین‌ها پر بوده از طلا و جواهرات. دختر گفت: خوب ما اگر برویم شهر، نمى‌شود که یک دانه شب چراغ بدهیم و به‌جایش وسیله بگیریم. باید پول همراهمان باشد. حالا بگو این پول‌ها را چه جورى مى‌خواهى بیاوری؟ هالو گفت: کارى ندارد و آستین‌هاى لباسش را پاره کرد و پول‌ها را ریخت توى آستین‌ها و سرش را گره زد و گذاشت پشت اسب. دختر، از این کار هیبض خوشش آمد.

آنها حرکت کردند تا به شهرى رسیدند و پاى دیوار قلعهٔ شهر ایستادند. دختر گفت: اگر من با این لباس‌هایم و تو با این قیافهٔ چوپانیت برویم توى شهر، مرا از دست تو مى‌قاپند. این پول‌ها را بردار و برو و یک خانهٔ دربست با اثاثیه بخر. من همین‌جا مى‌مانم. وقتى شب شد، بیا و مرا ببر. هالو قبول کرد و پول‌ها را برداشت و راه افتاد. داخل شهر که شد، پرسید که دلال این شهر کیست؟ گفتند فلان شخص. رفت سراغ طرف و گفت که یک چنین خانه‌اى مى‌خواهم، سراغ داری؟ دلال هم گفت: بله. رفتند و خانه را دید و خریدش. شب که شد، هالو آمد و خانم را برد. خانم پیش خودش فکر کرد: حتما رفته و یک سر طویله‌اى خریده. وقتى داخل خانه شدند، دید که نه، خانه خوبی است و بیشتر از او خوشش آمد.

شامشان را که خوردند، خانم گفت: هالو! فردا برویم و تو مرا عقد خودت کن. هالو هم گفت مانعى ندارد. فردا، عقد کردند. چند روزى که گذشت، خانم نامه‌اى نوشت و گفت: هالو! این نامه را ببر پیش پادشاه این شهر. هر جا مأمورى یا دربانى خواست جلویت را بگیرد، یک سکهٔ طلا بهش بده. هالو نامه را گرفت و به همان ترتیب عمل کرد. به شاه که رسید، تعظیم کرد و نامه را داد. شاه دید توى نامه نوشته که ما در شهر شما غریب هستیم و اگر ممکن است، شغل خوبى به شوهر من بدهید. شاه پیش خودش گفت: معلوم است این نامه را شخص باسواد و تریبت شده‌اى نوشته. جواب نوشت که از روز شنبه، ایشان را به سمت وزیر دست چپ تعیین مى‌کنیم. هالو نامه را آورد و به خانم نشان داد.

خانم گفت: این شغل، خوب نیست. و دوباره نامه‌اى نوشت که ما به مهمان‌نوازى شاه چشم امید داشتیم و امیدواریم که شاه، شغل بهترى به هالو هیبض بدهد. شاه هم نامه نوشت که هالو هیبض، از شنبه، به‌سمت وزیر دست راست تعیین مى‌شود. هالو که جواب را آورد، خانم باز هم گفت که این شغل هم خوب نیست. باز هم نامه‌اى نوشت که ما انتظار التفات بیشترى از پادشاه داشتیم. شاه هم جواب داد که هالو هیبض، از شنبه، به‌سمت صدراعظم تعیین مى‌شود خانم گفت این شغل خوب است و هالو هیبض شد صدراعظم آن مملکت.

اما از آن‌طرف بشنو که این پادشاه، چهل وزیر و وکیل داشت. اینها همه‌شان دچار حسادت شدند و گفتند که شاه چرا ما را صدراعظم نکرد؟ این هالو هیبض کجا بود که یک شبه شد صدراعظم؟ یک دهاتى که بیشتر نیست، حتما کسى هست که راهنمائیش مى‌کند. ما باید هر جورى هست، راهى به خانه‌اش پیدا کنیم. بهتر است که دوره مهمانى بدهیم، تا مجبور بشود ما را به خانه‌اش دعوت کند. شروع کردند به مهمانى دادن تا چهل روز. چهل روز که تمام شد، هالو هیبض به زنش گفت: این وزیران من، هر کدام یک بار مرا مهمان کرده‌اند، حالا نوبت من است. شما براى فردا ناهار، تدارک غذاى چهل و یک نفر را ببینید. زن درآمد گفت: مانعى ندارد. فقط فردا وقتى دارید مى‌آئید، تو چند قدم جلوتر بیا تا اینها سر زده داخل نشوند.

فردا که شد، هیبض به آن چهل نفر گفت: امروز ناهار تشریف بیاورید منزل بنده. آنها هم از خدا چنین چیزى را مى‌خواستند، قبول کردند. موقعى که به‌طرف خانهٔ هالو هیبض مى‌رفتند، هالو رویش نشد که از آنان جلو بیفتد. از آن‌طرف، زن که غذا را پخته و آماده کرده بود پیش خودش گفت: بهتر است تا اینها نیامده‌اند توى حوض خودم را بشورم. زن خودش را شسته بود و داشت با حوله خشک مى‌کرد که صداى بفرما بفرما بلند شد. زود دوید و رفت توى اتاق. اما وزیر دست چپ که خیلى حیله‌گر بود، زن را دید. ناهار را خوردند و به سر کارهایشان برگشتند.

وزیر دست چپ پیش شاه رفت و گفت: قبلهٔ عالم به سلامت باشد. شما زن‌هاى خوبى در حرمتتان دارید. ولى نمى‌دانید این صدراعظم چه زنى است؟ خوشگل‌تر از حورى بهشتی. شاه گفت: خوب وزیر، مى‌گوئى چکار کنم؟ وزیر گفت: کارى ندارد. شما خودتان را به مریضى بزنید، وقتى حکیم آمد مى‌گوئیم که چارهٔ درد شما گوشت گاو دریائى است. شاه هم همین کار را کرد. گفتند که درمان درد شاه، گوشت گاو دریائى است. حالا چه کسى مى‌رود و گوشت گاو دریائى را مى‌آورد؟ چهل نفر وزیر و وکیل گفتند: از ما ساخته نیست چون کشته مى‌شویم. فقط صدراعظم مى‌‌تواند این کار را بکند. شاه هم به هالو هیبض گفت: باید تو بروى و گوشت گاو دریائى را بیاوری. شاه خوشحال بود که حتما هالو هیبض در این سفر کشته مى‌شود و او مى‌تواند زنش را صاحب شود.

هیبض به خانه آمد و به زنش جریان را گفت. زن گفت: غصه نخور. بعد رفت کتابش را آورد و ورق زد و گفت: در اینجا نوشته که از کجاها باید بروى و چطور گاو دریائى را بکشی. نقشه‌ را به هیبض داد و گفت که چهل روز از شاه مهلت بگیر و یادت نرود که شب تاریک به کنار دریا بروی. هیبض هم چهل روز مهلت گرفت و حرکت کرد تا به کنار دریا رسید. صبر کرد تا شب شد مشتى گِل برداشت و از درختى که کنار دریا بود، بالا رفت. کمى بعد، گاو دریائى از آب بیرون آمد. گاو عطسه‌اى کرد و مهره‌اى از دماغش بیرون افتاد که همه جا را روشن کرد و گاو مشغول چریدن شد. هیبض از بالاى درخت، مقدارى گل روى مهره ریخت و روى آن را پوشاند. همه جا تاریک شد و گاو چند بار سرش را به درخت کوبید و بیهوش شد. هیبض هم از درخت پائین آمد و سر گاو را برید.

بعد پیش خودش فکر کرد: اگر از گوشت راسته ببرم، شاه مى‌گوید که چرا از مازه‌اش نیاورید؟ اگر از مازه‌اش ببرم، مى‌گوید که چرا از از جگرش نیاوردی؟ به خاطر همین از تمام اعضاء گاو، قسمتى برید و برداشت و راه افتاد. سر چهل روز رسید به شهرشان و رفت پیش شاه و گفت: قبله عالم به سلامت باد. این هم گوشت گاو دریائی. شاه گفت: بسیار خوب. برو و سه روز استراحت کن. هبیض بعد از سه روز، پیش شاه رفت و گفت: شاها! خوب شدید یا نه؟ شاه گفت: نه، گوشت گاو دریائى فایده نداشت، تو باید بروى و جگر دیو سفید را برایم بیاوری. هبیض ناراحت آمد خانه. زن پرسید: چه شده؟ هیبض گفت: این شاه دست از سر من برنمى‌دارد، مى‌خواهد هر جورى هست مرا به کشتن بدهد. این دفعه مى‌گوید که برو و جگر دیو سفید را بیار.

زن گفت: ناراحت نباش و بعد رفت و کتاب را درآورد و ورق زد و گفت: هیبض! من راه باغ دیو سفید را بهت نشان مى‌دهم، اما کشتنش دیگر به زرنگى خودت است. برو و از شاه چهل و یک روز مهلت بگیر. هیبض هم مهلت را گرفت و راه افتاد تا رسید به باغ دیو سفید. دید باغ در و دروازه ندارد. گشت تا راه آب باغ را پیدا کرد و از آنجا رفت تو. دید باغ بزرگ و درندشتى است و آنقدر برگ ریخته زمین که از صداى خش خش برگ‌ها ترس برش مى‌دارد. رفت جلوتر تا رسید به هفت تا اتاق. جلوى اتاق‌ها حوضى دید و پهلوى حوض درختی. از درخت جسد سر بریدهٔ دخترى را آویزان کرده بودند و خون از گردنش مى‌چکید توى حوض، و تبدیل به دانه شب چراغ مى‌شد. هالو فهمید که دختر را طلسم کرده‌اند. رفت و لاى برگ‌ها نشست و آنقدر برگ ریخت روى خودش که قایم شد.

طولى نکشید که دیو قوى هیکلى آمد که یک درخت نارون روى کولش گذاشته بود. دیو سفید رفت توى اتاق و یک شیشه دوا و یک چوب که سرش پنبه بود و یک ترکه آورد بیرون. مقدارى از آن دوا مالید روى پنبه و با آن سر دختر را روى گردنش چسباند و با ترکه به او زد و گفت: بلند شو! دختر زنده شد و نشست. دیو گفت: هان! حالا چه مى‌گوئی؟ بالأخره با من عروسى مى‌کنى یا نه؟ دختر گفت: نه، من آدمیزادم و تو دیوزاد. نمى‌شود ما دو تا با هم عروسى کنیم. دیو گفت: من شش تا برادر کوچک‌تر دارم. امشب عروسى کوچک‌ترینشان است. بعدش مى‌خواهم خودم عروسى کنم. دیگر باید جواب مرا بدهی. فعلا مى‌روى براى تدارکات عروسی. دوباره سر دختر را برید و همان‌جور آویزانش کرد و رفت. هیبض از زیر برگ‌ها بیرون آمد و نعش دختر را پائین آورد و همان‌جور سرش را چسباند و دختر زنده شد.

دختر پرسید: تو کى هستی؟ هیبض گفت: نترس. من آدمیزادم. دختر گفت: مى‌دانم آدمیزادی. اى بدبخت، از هر راهى آمده‌ای، زود فرار کن که الان دیو مى‌آید و تو را هم مثل من طلسمت مى‌کند. هیبض گفت: من نمى‌روم. کار دارم. دختر گفت: اگر هالو هیبضی، بمان و اگر کس دیگرى هستی، جانت را بردار و فرار کن. هیبض تعجب کرد و پرسید: مگر هالو هیبض کیست و چکاره است؟ دختر گفت: من دختر پادشاه فلان مملکت هستم. پدرم همیشه کتابى را مى‌خواند و گریه مى‌کرد. من مى‌پرسیدم که بابا چرا گریه مى‌کنی؟ مى‌گفت که تو را دیوى طلسم مى‌کند و طلسم تو به‌دست شخصى به اسم هالو هیبض مى‌شکند. جوان گفت: پس بدان که من همان هالو هیبضم. دختر پرسید: حالا مى‌خواهى چکار کنی؟

هیبض گفت: این دفعه که دیو آمد، بگو حاضرى با او عروسى کنی. دختر قبول کرد و گفت: حالا سرم را ببر تا دیو نفهمد که تو آمده‌ای. هیبض گفت: آخر دلم نمى‌آید که سر تو را ببرم. دختر گفت: چاره‌اى نیست، وگرنه دیو مى‌فهمد. هیبض هم سر دختر را برید و آویزانش کرد و زیر برگ‌ها قایم شد. طولى نکشید که دیو آمد. دوباره دختر را زنده کرد و گفت: حالا چه مى‌گوئی؟ دختر گفت: من حرفى ندارم. تو را دوست دارم. ولى شما دیوها کارتان برعکس است. هفت روز خواب هستی و هفت روز بیدار. وقتى هم که بیداری، مى‌روی بیرون از این باغ. من، تک و تنها توى این باغ درندشت، وحشت مى‌کنم. بهتر است موقعى که مى‌روى بیرون، سر مرا ببرى که نترسم. دیو گفت: من دیگر سر تو را نمى‌برم و ساعتى یک دفعه هم بهت سر مى‌زنم.

دختر گفت: آخر تو مى‌روى و نمى‌آئی. دیو گفت: به‌خاطر تو هم نیایم، به‌خاطر خودم مى‌آیم. دختر گفت: یعنى خودت را بیشتر از من مى‌خواهی؟ دیو گفت: ما دیوها شیشهٔ عمرى داریم که اگر بشکند مى‌میریم. من براى سر زدن به این شیشه هم که شده، ساعتى یک بار مى‌آیم اینجا. دختر پرسید: این شیشهٔ کجاست؟ دیو گفت: داخل شکم این ماهى که توى حوض شنا مى‌کند. این اتاق‌ها هم پر از غذاست، هر غذائى خواستى بردار و بخور. ولى اول از همه سهم این ماهى را بده. من الان مى‌روم براى عروسى برادرم و زود برمى‌گردم. دیو رفت و هیبض از زیر برگ‌ها درآمد و به دختر گفت: یک قلیان چاق کن و یک قهوه هم درست کن. و خودش نشست سر تخت. قلیان و قهوه که حاضر شد، قهوه را خورد و قلیان را کشید و به دختر گفت: مقدارى برنج از توى اتاق بیار. دختر که برنج را آورد، هالو برنج‌ها را ریخت گوشهٔ حوض و ماهى‌ که آمد برنج‌ها را بخورد، گرفتنش. شکم ماهى را شکافت و شیشهٔ عمر دیو را درآورد. سنگى برداشت و نشست سر تخت و شیشه را هم گذاشت روى سنگ.

طولى نکشید که دیو آمد و هیبض را دید و پرسید: آدمیزاد! به چه جرأتى و چه جورى آمدى تو باغ من؟ هیبض گفت: اول بپرس کى هستى و براى چى آمده‌ای؟ دیو پرسید: خُب کى هستى و براى چى آمده‌ای؟ هیبض گفت: اى دیو سفید! من هالو هیبضم و آمده‌ام تو را بکشم. این هم شیشهٔ عمرت است که روى سنگ است. اگر جلوتر بیائی، شیشهٔ عمرت را مى‌شکنم. دیو گفت: حالا که جان من به‌دست توست، مى‌خواهى چکار بکنی؟ هیبض گفت: اى دیو، بدان که من و تو دشمنى داریم. دیو پرسید: این دشمن کیست؟ هالو گفت: پادشاه فلان مملکت که من صدراعظمش هستم، مرا فرستاده تا اگر تو را کشتم، یک دشمنش کم بشود و اگر هم تو مرا کشتی، یک دشمنش کم بشود.

دیو گفت: حالا که راستش را گفتی، من دست به سینه در خدمتت هستم و الان مى‌روم و برادرانم را مى‌آورم. دیو رفت و کمى بعد با شش برادر برگشت. آمدند و در چند قدمى هیبض ایستادند و تعظیم کردند و هم صدا گفتند: در خدمتیم. هیبض گفت: دیو سفید! تو باید از این دختر دست بکشی. دیو گفت: آخه من به‌خاطر این دختر، خیلی سختى کشیدم. هیبض گفت: همین که گفتم. برادران دیو به او گفتند: دختر که قحط نیست. مى‌گردیم یکى بهترش را پیدا مى‌کنیم. دیو سفید هم قبول کرد. هیبض گفت: پس برویم به‌طرف شهر ما. دیوها هم پایه‌هاى تخت را گرفتند و هیبض و دختر را برداشتند و رفتند پاى دیوار قلعهٔ شهر. هیبض درآمد گفت: شما همین‌جا بمانید، تا من برگردم. رفت و داخل قصر شد و تعظیم کرد. شاه پرسید: صدراعظم! چه کار کردی؟ جگر دیو سفید را آوردی؟

هیبض گفت: پادشاه به سلامت باد! من دیدم اگر جگرش را بیاورم، مى‌گوئید چرا دلش را نیاوردی؟ اگر دلش را بیاورم، مى‌گوئید چرا قلوه‌اش را نیاوردی؟ خود دیو را آوردم که خودتان سرش را ببرید و هر جایش را خواستید بخورید. شاه گفت: چه مى‌گوئی؟ مگر همچین چیزى ممکن است؟ هیبض گفت: بله. خودتان دوربین بردارید و نگاه کنید. پادشاه دوربین کشید و دید هفت دیو قوى هیکل، یکى از یکى گردن کلفت‌تر، پاى دیوار قلعه ایستاده‌اند. شاه وحشت کرد و به لرزه افتاد و گفت: دستم به دامانت. من اصلا خوب شدم. برو و هر جورى هست، اینها را ردشان کن. هیبض گفت: نمى‌شود. من زحمت کشیدم، اینها را آوردم اینجا.

پادشاه به دست و پاى هیبض افتاد و دست و پایش را بوسید تا هیبض قبول کرد. هیبض رفت پیش دیوها و گفت: چهل تا وزیر و وکیل هستند، با شاه مى‌شوند چهل و یک نفر. آنها را بکشید اما کس دیگرى را نکشید. هیبض و دیوها وارد قصر شدند و هیبض به هر کس اشاره مى‌کرد، دیوها مى‌کشتندش تا آخر سر به شاه اشاره کرد و زدند او را هم کشتند. هیبض را بر تخت نشاندند و تاج بر سرش گذاشتند. هیبض گفت: شما دیگر بروید. دیوها گفتند: ما نمى‌رویم. چون این شاه حتما دوست و آشنائى دارد و ممکن است بیایند انتقام بگیرند. ما تا چهل روز اینجا مى‌مانیم. بعد از چهل روز، دیوها اجازه مرخصى خواستند. هیبض هم شیشهٔ عمر دیو سفید را بهشان پس داد. دیوها، هر کدام چند تار مو از تنشان کندند و به هیبض دادند و گفتند: اگر در خطر افتادى یکى از این موها را آتش بزن. ما فى‌الفور حاضر مى‌شویم.هیبض نامه‌اى به پدر آن دختر نوشت که من همان هالو هیبضم که اسمش را توى آن کتاب خواندى و دخترت را از طلسم دیو سفید نجات دادم. بیا و دخترت را ببر. پادشاه هم با لشکر و ساز و نقاره آمد با هالو هیبض هم رفیق شد و دخترش را برد.

/ 0 نظر / 10 بازدید