عبدالرحمن دیه‌جى : قصر دیوها

بز گفت: راستش، خبر مهمى دارم. پادشاه کشور همسایه، با قشون بزرگى دارد به‌طرف شما تاخت و تاز مى‌کند و مى‌آید. دلم به حالتان سوخت و آمدم تا کمکتان کنم! چشم‌هاى دیوها نزدیک بود از حدقه در بیاید. رو به همدیگر کردند و هر کدام از دیگرى خواست تا بالاى قصر برود و به اطراف نگاه بیندازد. یکى از دیوها بالاى بام قصر رفت و از آنجا داد زد: وااااى! چه گرد و خاکى آنجا بلند شده! مثل اینکه یک لشکر به این طرف مى‌آید. الاغ مى‌تاخت و گرد و غبار بلند مى‌کرد. خروس هم که سوار الاغ شده بود، از خورجین خاکستر بر مى‌داشت و به هر طرف مى‌پاشید. به این ترتیب آنها به اندازهٔ ده‌ها اسب، گرد و غبار بلند مى‌کردند. یکى دیگر از دیوها هم بالا رفت و تا آنها را دید، داد زد: وااااى! راستى دارند مى‌آیند! لحظه‌اى بعد دیو سوم هم بالا رفت و تاگرد و خاک را دید، گفت: ااااه، الان با اسب‌هایشان سر مى‌رسند و همه ما را مى‌کشند.

هر سه خیلى ترسیدند و لرزیدند و از آن بالا پائین پریدند و پا به فرار گذاشتند و از قصر دور شدند. خروس و الاغ وارد قصر شدند و پیش بز رفتند. غذاهائى را که دیوها پخته بودند را خوردند و سیر که شدند، پول و جواهرهاى گران قیمت و خوردنى‌ها را در خورجین گذاشتند و تصمیم گرفتند از آنجا بروند. وقتى دم دروازه قصر رسیدند، دیوها را دیدند که به‌طرف قصر بر مى‌گشتند. الاغ و بُز و خروس رفتند فورى بالاى درختى که در حیاط قصر بود. خروس روى بالاترین شاخه نشست. الاغ نتوانست خود را خیلى خوب بالا بکشد. بُز روى شاخهٔ وسطى جاى گرفت. دیوها ‌آمدند تا ببیند که چه بلائى به سر قصرشان آمده است. امّا وارد حیاط قصر شدند، دیدند که جز اثر پاى خروس و الاغ و بُز، جاى پاى حیوان دیگرى آنجا نیست.

دیوها رد پاى آنها را دنبال کردند و کنار درخت رسیدند. الاغ که خیلى سنگین بود، شاخه نازک درخت را شکست و از آن بالا به زمین افتاد. بز داد زد: وااای! آسمان به زمین خورد!‌ دیوها تا این حرف را شنیدند، نزدیک بود از وحشت زهره ترک بشوند و باز فرار کردند و رفتند. خروس و الاغ و بز هم ثروت‌هاى دیوها را گرفتند و به روستایشان برگشتند و چیزهائى را که آورده بودند بین خود تقسیم کردند. خروس دانه‌ها، بُز یونجه‌ها و الاغ کاه‌ها را برداشت. طلاها را هم که هیچ کدام لازم نداشتند در جائى گذاشتند و دست به آنها نزدند.

/ 0 نظر / 74 بازدید