مشدی گلین‌خانم : پینه‌دوز و آهنگری که دو تا زن داشت

پینه‌دوزى بود که دو تا زن داشت. روبرو پینه‌دوز، آهنگرى بود که کار و کاسبى خوبى داشت. آهنگر، هر روز مى‌دید پینه‌دوز از جیب خود دستمالى درمى‌آورد که نان و گوشت در آن پیچیده و آنرا مى‌خورد. روزى آهنگر به پینه‌دوز گفت: تو که دو تا زن داری، با این کسب و کار ضعیفت چطور هر روز نان و گوشت مى‌خوری؟ پینه‌دوز گفت: زن‌هایم از لج یکدیگر هر کدام سعى مى‌کنند از من بیشتر پذیرائى کنند، اینه که من هر روز نان و گوشت دارم. تو هم برو یه زن دیگه بگیر، ببین چطور از تو پذیرائى مى‌کنند.

آهنگر رفت و یک زن دیگر گرفت. زن آهنگر متوجه شد مدتى است که شوهرش دیر به خانه مى‌آید. او را تعقیب کرد و فهمید که زن گرفته. زن آهنگر را از خانه بیرون کرد. آهنگر رفت به خانهٔ زن دومش آنجا هم زن فهمیده بود که آهنگر زن داشته، او را راه نداد. آهنگر ناچار راه افتاد و رفت به دیزى‌پزى و یک دیزى گرفت و خورد. گوشت کوبیدهٔ اضافى را هم لاى نان گذاشت و پیچید تو دستمال. جائى نداشت بره. ناچار رفت مسجد که آنجا بخوابد. داخل مسجد دید گوشه‌اى چراغى سوسو مى‌زند. به آن طرف رفت. دید پینه‌دوز آنجا نشسته.

آهنگر به پینه‌دوز گفت: این چه بلائى بود به سر من آوردی؟ پینه‌دوز گفت: من شش ماه است که در اینجا تنها زندگى مى‌کنم، خواستم رفیقى داشته باشم و تنها نباشم. حالا نان و گوشتت را آوردی؟ آهنگر گفت: بله! پینه‌دوز گفت: خوب. صبح بنشین آن را بخور، ببین چه کیفى داره! آهنگر گفت: تو که این بلا به سرت آمده بود، دیگه چرا مرا دچارش کردی؟ صبح تا شب زحمت بکشم، آن وقت بیایم تو خانه دائى‌کریم بخوابم؟ پینه‌دوز گفت: حالا چند شب با هم هستیم. تو که پول داری، مهر یکى از زن‌هایت را بده و راحت شو. اما من بیچاره که پولى ندارم تا زنده هستم باید شب‌ها در خانه دائى‌کریم بخوابم.

/ 0 نظر / 23 بازدید