احسان طبری : درخت آسوریک

بز در پاسخ گفت: هر چند که مرا مایه ننگ است که به سخنان بیهوده ات پاسخ دهم اما ناچار از سخن گفتنم. برگ‌های تو در درازی به موهای دیوان پلیدی می‌ماند که در آغاز دوران جمشید بنده مردمان بودند. من آنم که بهتر از هر کسی می‌توانم دین مزدیََسنان (مزداپرستان) را بستایم زیرا در پرستش خدایان از شیر من بهره می‌گیرند. کمربندی را که مروارید در آن می‌نشانند از من می‌سازند و  همچنین از پوستم مشک می‌سازند. سفره‌های سور را با گوشت من می‌آرایند. پیش بند شهریاران را از من می‌سازند. پیمان نامه‌ها را بر روی پوست من می‌نویسند.

بز ادامه داد: زه کمان را از من می‌سازند. برک (پارچه) و دوال را از من می‌سازند. می‌توانم کوه به کوه در کشورهای بزرگ سفر کنم و مردمانی از نژادهای دیگر را بینم. از شیر من پنیر و افروشه (حلوا) و ماست می‌سازند و دوغم را کشک می‌کنند. حتی بهای من در بازار بیش از بهای خرمای توست. هرچند که سخنانم در نزد تو مانند مرواریدی است که در پیش خوک و گراز انداخته باشند اما بدان که من در کوهستان‌های خوشبو چرا می‌کنم و از گیاهان تازه می‌خورم و از چشمه‌های پاک می‌نوشم در حالی که تو همچون میخی بر زمین کوبیده شده‌ای و توان رفتن نداری. بدین ترتیب بز پیروز و سر بلند از آنجا رفت و درخت خرما سرافکنده برجای ماند.

کهن‌ترین افسانهی منظوم ایرانی، قصه ای از روزگاران دور، از بازمانده‌های ادبیات مکتب‌خانه‌ای کنار رود فرات و تمدن شوش، مناظره و داستان نمادین درخت و بز. قصه گو با لوح خود قصد دارد کودک را با محیط پیرامون خود آشنا کند. کودک به فکر درباره ی موضوعی خاص هدایت می شود. او با موقعیت، مکان و شخصیت هایی متفاوت آشنا می شود. در حقیقت بیان همه ی این موارد بطور غیرمستقیم کودک را با آنها آشنا می کند و او از چنین روندی بهره و لذت می برد.

/ 0 نظر / 231 بازدید