صمد بهرنگى و بهروز دهقانى : شاهزادهٔ حلوافروش

پادشاه فکر کرد راست مى‌گوید. زنش را از شهر بیرون کرد. زن رفت و رفت تا پاى درخت نارونى رسید که روی ساقه‌اش سوراخ بزرگى بود. رفت توى سوراخ نشست. چند روز بعد همان‌جا پسرى زائید. پسر بزرگ شد و پانزده ساله شد، روزى پسر همان‌طور که از کوچه مى‌گذاشت پایش خورد به قاب بچه‌ها، بچه‌ها عصبانى شدند و گفتند: پسرهٔ بى‌پدر و مادر! پسر آمد پهلوى مادرش که باید بگوئى پدر من کیست. مادرش گفت: پسرم، پدر تو سال‌ها پیش مرده و تو از همان بچگى یتیم بوده‌ای. پسر گفت: نه، باید بگوئى پدرم کیست.

هرقدر مادر خواست لاپوشانى کند، نشد. دست آخر دل به دریا زد و گفت: پدرت فلان پادشاه است. بعد پرداخت به نقل سرگذشتش. پسر بلند شد و لباس پوشید و به طرف شهر پدرش به راه افتاد. از این طرف مادرش هم بلند شد و لباس مردانه پوشید، سوار اسب شد و سر راه پسرش را گرفت. وقتى‌که پسرش رسید به او گفت: اگر از جانت سیر نشده‌اى برگرد. این جاده مال من است. پسر ترسید و برگشت. مادرش اسب را راند و زودتر از او به خانه رسید. فردا باز پسر بلند شد و به راه افتاد. باز مادرش لباس مردانه پوشید، سوار اسب شد و سر راه پسرش را گرفت و برش گرداند.

روز سوم پسر دیگر برنگشت. گفت: هر چه بادا باد! و به مادرش حمله‌ور شد. از اسب پائینش کشید و او را به زمین زد. خواست او را بکشد که مادرش داد زد دست نگهدار، چه‌کار مى‌کنی؟ من مادر توام. پسر گفت: مادر این چه‌کار است مى‌کنی؟ مادر گفت: پسرم، مى‌ترسم بروى و برنگردی. مى‌خواستم این‌جورى بترسانمت تا از خر شیطان پیاده شوى و نروی. پسر گفت: الا و بالله که باید بروم. مادر گفت: حالا که مى‌خواهى بروى بگیر این بازوبند پدرت را به بازویت ببند شاید به دردت خورد. پسر بازوبند را گرفت و به بازو بست و به راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به شهر پدرش. دید چوپانى نشسته. گفت: یکى از این بزهایت را به من بفروش.

بز را خرید و سر برید. شکمبه‌اش را برداشت و به سرش کشید. شد یک کچل حسابى، و آمد به شهر و پیش حلوافروشى شاگرد شد. پادشاه دو برادر داشت. روزى دختر یکى از برادرها با کنیزهایش به حمام مى‌رفت چشمش افتاد به پسر و عاشقش شد. به کنیز گفت: برگردید برویم من حمام برو نیستم. همه به خانه برگشتند. توى راه دختر همه‌اش در فکر بود که چه‌طورى پهلوى پسر برود. آخر سر با خودش گفت: باید بدهم نقب بزنند. چاه‌کن‌هاى شهر را خبر کرد. یکى گفت: دو روزه نقب مى‌زنم. دیگرى گفت: یک روزه. دختر گفت: نه، نمى‌توانم صبر کنم.

آخر سر یکى آمد جلو و گفت که دو ساعته نقب مى‌زنم. دختر گفت: زود باش، شروع کن. شب پسر تک و تنها توى دکان نشسته بود، دید گوشه دکان گرومب گرومب صدا مى‌کند، بعد از کمى سوراخى درست شد و سرى بیرون آمد. سوراخ را گشادتر کرد و برگشت رفت. پسر مات و مبهوت مانده بود که صداى دف و تار از سوراخ بلند شد و چند دختر در حالى‌که آواز مى‌خواندند رسیدند: بیائید نار بزنیم، دف بزنیم. همه‌مان پا بکوبیم، کف بزنیم. برویم به دکهٔ حلوافروش. که آهاى حلوافروش بیا، بیا. خانم خوشگل ما خواسته تو را.

پسر گفت: کار دارم نمى‌توانم بیایم. کنیزها رفتند و به خانم خبر دادند. کمى بعد باز با دف و تار برگشتند که خانم مى‌گوید زود بیا که دلم برایت یک ذره شده، جگرم لک زده. پسر بلند شد رفت. دید خانم منتظرش نشسته. خانم تا چشمش به پسر افتاد گفت: چرا دیر کردی، مگر نمى‌دانى عاشقت هستم؟ پسر نشست تا صبح دل دادند و دل گرفتند. از اینجا و آنجا حرف زدند. صبح زود پسر برگشت به دکان و هول هولکى شروع کرد به درست کردن حلوا. هر شب کنیزها مى‌آمدند و پسر را پیش دختر مى‌بردند، و صبح زود پسر برمى‌گشت به دکان. خبرچین‌هاى پادشاه روزى سر و گوش آب دادند و شستشان از داستان آنها خبردار شد؛ آمدند و به پادشاه گفتند که برادرزاده‌ات چنین و چنان مى‌کند.

پادشاه گفت: باید بروم و با چشم خودم ببینم. بلند شد و لباس درویش‌ها را پوشید و آمد به دکان حلوافروش. گفت: مهمان خدایم. بگذار امشب اینجا بخوابم. پسر گفت: براى خود من جا نیست چه رسد به تو! از این اصرار و از آن انکار تا بالاخره پسر از رو رفت و پادشاه را به دکان راه داد. پاسى از شب گذشته بود که پادشاه دید کنیزها با دف و تار از راه رسیدند. پسر گفت: بروید به خانم بگوئید امشب مهمان دارم، نمى‌توانم بیایم. کنیزها رفتند و به خانم خبر دادند. خانم گفت: بروید بگوئید قربان مهمانت هم مى‌روم او را هم با خودت بیاور.

پسر با پادشاه آمد پیش دختر، پادشاه دید که دختر برادرش بزک و دوزک کرده و نشسته. دختر گفت: بابا درویش، چرا این‌طور زل زده‌اى و به من نگاه مى‌کنی؟ برو پیش کنیزها و نوکرها. بعد کنیزهایش را صدا زد گفت: آهای، دخترها کمى استخوانى چیزى برایش ببرید لیس بزند. به پادشاه کارد مى‌زدى خونش درنمى‌آمد. پیش کنیزها و نوکرها آمد که بخوابد. اما مگر خواب به چشمش مى‌آمد! تا صبح از این دنده به آن دنده غلتید صبح زود پسر تکانش داد که: بلند شو، بابا درویش، دیرمان شده. الآن است که استاد سر برسد و دعوایم کند. من هنوز حلوا را درست نکرده‌ام. بلند شدند و آمدند به دکان. پسر گفت: بابا درویش کمکم کن. حلوا را بکوبیم بعد برو.

پادشاه به روى خود نیاورد. حلوا را کوبید و گذاشت و رفت. برادر دیگرش را خبر کرد و حقیقت را برایش گفت. شب هر دو بلند شدند و آمدند به دکان حلوافروش. پسر دید امشب بابادرویش رفیقى هم دارد. گفت: براى یک نفر به زور جا پیدا کردم. براى دو نفر دیگه اصلا جا نیست. بروید یک جاى دیگر. پادشاه گفت: به خاطر خدا جائى بده بخوابیم، هیچ جائى نداریم. گوشه‌اى کز مى‌کنیم و مى‌خوابیم. پسر گفت: باشد، بیائید تو. باز پاسى از شب گذشت، کنیزها با دف و تار از راه رسیدند و آواز مى‌خواندند: بیائید تار بزنیم، دف بزنیم . همه‌مان پا بکوبیم، کف بزنیم. برویم به دکهٔ حلوافروش. که آهاى حلوافروش بیا، بیا. خانم خوشگل ما خواسته تو را.

پسر گفت: بروید به خانم بگوئید امشب دو تا مهمان دارم. نمى‌توانم بیایم. کنیزها رفتند و دوباره برگشتند و گفتند: خانم مى‌گوید قربان هر دو مهمانش، آنها را هم بیاورد، بلند شو بیا پیش من. آنها از نقب گذشتند و از اتاق دختر سر درآوردند. دختر به درویش ها گفت: نوکرها و کلفت‌ها توى آن اتاق خوابیده‌اند. بروید آنجا و بگیرید بخوابید. پادشاه و برادرش رفتند. تا صبح خواب به چشمشان نیامد. صبح بلند شدند و آمدند به دکان. پسر گفت: امروز خیلى دیرم شده. بیائید کمک کنید حلوا را بکوبم، بعد بروید. هر کدام تخماقى برداشتند و حلوا را کوبیدند. فردا برادر دیگرشان را که پدر دختر باشد خبر کردند.

ماجرا را برایش تعریف کردند. پدر دختر باورش نشد و گفت: دخترم از آنهائى نیست با هر کچل حلوافروشى رو هم بریزد. و عصر بلند شدند و لباس درویش‌ها را پوشیدند و آمدند به دکان. پسر گفت: براى دو نفر به زور جا پیدا شد، براى سه نفر که اصلا جا نیست. پادشاه گفت: یک گوشه‌اى کز مى‌کنیم و مى‌خوابیم. پسر گفت: باشد، بیائید تو. رفتند تو و نشستند. پاسى از شب گذشته از گوشهٔ دکان سر و صدا بلند شد و کنیزها با دف و تار آمدند بیرون که پسر را ببرند. پسر گفت: بروید به خانم بگوئید امشب دیگر نمى‌توانم بیایم، سه تا مهمان دارم. رفتند و برگشتند و گفتند: خانم مى‌گوید سه تا مهمان که سهل است صد تا هم دارد بیاورد اینجا. بلند شدند و رفتند. پدر دختر دید که دخترش بزک و دوزَک کرده منتظر پسر کچل است. آتشى شد و خواست شمشیرش را بکشد و دختر و پسر را بکشد که پادشاه دستش را گرفت و گفت: صبر کن، صبح خدمتشان مى‌رسیم.

دختر گفت: بابا درویش‌ها اینجا نایستید. بروید آن یکى اتاق پیش کنیزها و نوکرها بخوابید. صبح پسر هر سه‌تایشان را آورد به دکان و تخماقى دست هر کدامشان داد که حلوا بکوبند. پادشاه آمد و لباس قرمز پوشید و به تخت نشست. امر کرد که بروند و پسر را بیاورند. پسر نشسته بود توى دکان، دید آدم‌هاى پادشاه ریختند تو. با خودش گفت: کارمان ساخته شد. او را گرفتند و پیش پادشاه بردند. پادشاه گفت: این چه‌کارى است مى‌کنی؟ پسر گفت: چه‌کاری؟ پادشاه گفت: کى شب مى‌رود پیش دختر برادرم و صبح برمى‌گردد. پسر گفت: من خبر ندارم. پادشاه گفت: خبر نداری؟ با چشم خودم دیده‌ام. آن درویشى که هر شب مى‌آمد پیش تو، من بودم. جلاد! بیا گردنش را بزن. پسر که دید هوا پس است، گفت: قبلهٔ عالم به سلامت، اول بگو لباس‌هایم را بکنند بعد سرم را بزنند. چون مادرم این‌طور وصیت کرده.

پادشاه گفت: باشد. لباس‌هاى پسر را کندند. چشم پادشاه به بازوبندش افتاد. نگاه کرد دید مال خودش است. گفت: این را از کجا پیدا کرده‌ای؟ پسر گفت: این را مادرم  به من داده است. بعد سرگذشتش را از سیر تا پیاز براى پادشاه نقل کرد. پادشاه دید پسر خودش است. بلند شد و پیشانى‌اش را بوسید و گفت: مادرت کجاست؟ پسر گفت: در فلان شهر. پادشاه گفت: زود برو بیاورش اینجا. پسر رفت و مادرش را آورد. پادشاه دستور داد دخترعمویش را برایش عقد کردند و هفت شبانه‌روز جشن و شادى برپا شد. و همه به خوبی و خوشی زندگی جدیدی را شروع کردند.

/ 0 نظر / 33 بازدید