خانم معلم : شاید فردا دیر باشد!

روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، و سپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل خودش داد. شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید؛ واقعا؟! من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند.

اما دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداختند یا نه، به هر حال برایش مهم نبود. آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود. دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دور افتادند. چند سال بعد، یکی از دانش آموزان در جنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد.
او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود. به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید: آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد: چرا. سرباز ادامه داد: مارک همیشه در صحبتهایش از شما یاد می کرد. پس از مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند. پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت: ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد. خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود. مادر مارک گفت:  از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم. همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است.

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند. چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت: من هنوز لیست خودم را دارم. ان را در کشوی بالای میزم گذاشته ام. همسر چاک گفت: چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم. مارلین گفت: من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام. سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت: این همیشه با منه. من فکر نمی کنم که کسی لیست خودش را نگه نداشته باشد. معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورد، و گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد.

در حقیقت سرنوشت انسانها در جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم داستان زندگی روزی به پایان خواهد رسید، هیچ یک از ما نمی داند آن روز چه موقع اتفاق خواهد افتاد. بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و یا به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزش هستند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شود. وجود فرشته‌های مهربان بیشتر شبیه به افسانه است تا واقعیت اما همیشه اینطور نیست!

/ 0 نظر / 31 بازدید