مشدی گلین‌خانم : پادشاه و کنیز زیباروی

یکی بود، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت، چه کسی بود؟ خدا بود. و غیر از خدا هیچکس نبود. در شهری از شهرهای عراق، شاهی بر آنجا شهریاری میکرد که  تمام هنرها و زیبایی ها را در وجود خود داشت و در نیکویی سرآمد زمان خویش بود، اما پادشاه با تمام کمالات در تنهایی زندگی میکرد و انگار طالعش بر این استوار شده بود که همسر و فرزندی نداشته باشد و زندگی را به تنهایی گذران کند. پس از مدتی به این فکر افتاد که چاره ای بر این مشکل بیندیشد و خود را از تنهایی درآورد. برای همین کنیزکان زیبارویی برای خویش خرید و خواست مدتی را با آنها سرکند که شاید خلقش تغییر کند. اما هر کدام را که می خرید در عرض کمتر از یک هفته حد خویش را فراموش میکرد و پایش را از گلیمش بیشتر دراز میکرد و احساس خانومی بر او دست می یافت و از پادشاه جواهرات گرانبها و زندگی شاهانه می خواست. در حقیقت دلیل تغییر این رفتارها نیز بر پادشاه نامعلوم بود.

در خانه پادشاه پیرزن گوژپشتی زندگی میکرد که بسیار نادان بود. هر کنیزی که شاه میخرید او آن نوخریده را آنقدر ناز میکشید و احترام میکرد که انگار این کنیز بانوی رم و یا هم مقام اوست و چون آن کنیزها را این توهم و تلقین باور میشد موقعیت خودشان را فراموش میکردند و از رسم خدمت خویش غافل می گشتند و ساز خواستن چیزهای بزرگ را کوک میکردند و برای همین پادشاه هم که اوضاع را اینگونه میدید عذر آنها را میخواست و آنها را دوباره میفروخت.

شاه هر مقدار برای اینکه از تنهایی بدور شود تلاش میکرد اوضاعش بدتر میشد و باز هم کسی اطرافش نبود و این ماجرای خرید و فروش کنیزکان هم چنان زیاد شده بود. پادشاه در بین مردم به کنیزک فروش مشهور شد و چون اینگونه بدنام گشت از نحوست خودش نیز خسته شد و دیگر نه بدنبال همسر گشت و نه بدنبال کنیز، تصمیم گرفت به تنهایی سرکند و با طالع خویش دیگر نجنگد. این داستان ادامه داشت تا اینکه روزی مرد برده فروشی به مامور خریدن برده برای شاه خبر داد که از سرزمین چین خواجه ای به شهر پادشاه رسیده است که تعدادی کنیز همراهش هست که هر کدام از چهره دنیایی را روشن میکنند و از مهر و محبت کامل  هستند.

در میان این کنیزان، کنیزی است مانند پری که در جمال، نور  را از ستاره سحری ربوده و گوشی چو مروارید دست نخورده دارد که قیمتش به گزاف، و لبی چو مرجان و دارنده خنده های شیرین. چون لبانش را به خنده گشاید خاک از شیرینی این شکر تا سالها طعم شکر گیرد و من که سالها کارم خرید و فروش کنیزکان زیباروی است از آن رخ و زلف و خال، چشمانم خیره بازمانده است و مطمئن هستم که شما هم اگر آن زیبا رو ببینید طالبش خواهید شد و آنرا خواهید خرید.

شاه که پیغام تاجر برده را دیده بود دستور داد که مرد چینی را به نزد او بیاورند تا او بتواند برده های او را ببیند. وقتی پادشاه تمام کنیزکان را بازدید کرد با اینکه تمام آنها در زیبایی بی مثال بودند اما واقعا آن یکی که تاجر برده فروش تعریفش را کرده بود چیز دیگری بود. شاه که کنیز مورد پسندش بود از فروشنده چینی خواست تا از اخلاق کنیز نیز برای او بگوید که اگر اخلاقش نیز نیکو باشد قیمتی بر او گذاشته. خواجه چینی که اوضاع را مناسب دید گفت: این نوش بخش نوش لبان تمام حسنها و کمالات را داراست، هم اخلاق در او جمع شده است، که هر چه از آنها بگویم کم گفته ام. اما این کنیزک با اینکه جامع زیبایی هاست یک عیب بزرگ نیز دارد که نمیخواهم آنرا از شما پنهان کنم و آن هم این است که کسی را که بخواهد از او کام دل بگیرد دوست نمیدارد.

تا کنون هم اگر میبینی فروش نرفته است برای همین است که هر کس او را از من خریده دوباره صبح او را بدلیل اینکه نگذاشته کام دل برآورده سازد و به وصال رساند پس داده است. صاحب خود را تا مرز جنون می کشاند و تا میخواهند از او وصال جویند مانع میشود و تهدید به مرگ خویش میکند و قصد هلاک خویش میکند. آنطور که شنیده ام شما نیز بدپسند هستید و کنیزکان خود را  به یک هفته نرسیده دوباره میفروشید. پس صلاح نیست، حال که این کنیز هم بدپسند است و به هر کسی رکاب نمیدهد با یک بدپسند دیگر جمع گردد که این سازگاری شکل نخواهد گرفت. میتوانید جای این کنیز، کنیز دیگری را انتخاب کنی که دمساز است و با شما بیشتر سازگار خواهد شد.

پادشاه به هر کدام از ان کنیزکان نگاه میکرد رغبت و شوقی درون خویش احساس نمیکرد جزء همان کنیز نخست، که در دلش مهر هیچکس نمی نشست و همین موضوع فکرش را مشغول کرده بود و نمیتوانست تصمیم درست بگیرد. نه دلش از دیدار آن کنیز سیر میشد و نه میتوانست از عیبش بگذرد، اما بالاخره عشق چیره شد و ان پری چهره را از صاحبش خرید. پادشاه کنیز را به قصر خویش برد و او را بدست اهل خانه سپرد و او هم خدمت اهل درون خانه پادشاه را آغاز کرد. چون غنچه مهربان بود و بی ریا همه را دوست داشت، هر کاری که از دستش برمی امد انجام میداد و در خانه­داری نیز بسیار چیره دست بود. اندک اندک اعتماد اهل خانه را بدست آورد و همه را نسبت به خویش مهربان کرد.

گرچه شاه خیلی اعتمادش میکرد اما او حدود خویش را می دانست و بسیار فروتن بود حتی زمانی که پیرزن گوژپشت برای آنکه به او هم مانند بقیه تلقین خود بزرگ بینی کند، بر پیرزن خشم بگرفت و با فریاد به او گفت که او را فقط با همان نام کنیز صدا کند و اسم دیگری بر او نگذارد. شاه نیز پس از فریاد کنیز زیباروی، به راز اینکه چرا بقیه کنیزان در گذشته رفتارشان تغییر میکرد آگاه شد و دستور داد پیرزن را از خانه بیرون کنند. کنیز چنان به چشم شاه عزیز شده بود که پادشاه زمان خیلی زیادی از وقت خویش را با او سپری میکرد و هر چند که او تمام دل او را ربوده بود ولی باز هم خویشتن داری میکرد و غیر از خواسته کنیز رفتار دیگری انجام نمیداد.

تا شبی فرصت آنچنان افتاد که آتشی در دو مهربان افتاد. پادشاه در کنار آن دلبند و در تخت پوشیده شده از خز و پرند، مشغول نوشیدن باده از لبان کنیز بود و از طرفی کنیز چون قلعه بانی استوار مراقب بود که پادشاه به خط قرمزش دست نبرد و از طرفی پادشاه از این همه زیبایی و هم­آغوشی آتشش تیزتر گشته بود و خواستار همه چیز بود. پس از مدتی که شعله آتش پادشاه تیز شد به آن گل گلاب انگیز گفت: که ای دانه رطب رسیده من، دیده جان و جان دیده من، از تو یک سئوال میکنم و درخواست دارم که راستش را برای من بازگویی که از صداقت تو من نیز صادقانه رفتار کنم. ای مهربانتر از هر مهربانی به چه دلیل مهر تو نسبت به این قضیه سرد شده است. تو به این خوبی و پری چهری، چرا به بدمهری خو گرفته ای؟

کنیز زیباروی که در مقابل سئوال پادشاه درست ندید که جواب ندهد، گفت: در نسل ناستوده ما، یک خصلتی است که همه افراد خاندان ما آنرا آزموده اند و ان هم این است که از زنان هر که دل به مرد سپرد چون به زادن رسید زاد و بمرد، و هر زنی که از ما زایید جانش از دست داد. حالا دل چگونه به مرگ رضایت میدهد؟ بر سر وصال نمیتوان جان گذاشت که چون مانند زهر در عسل باشد، که طعمش بسیار شیرین است اما عاقبتش بسیار تلخ، برای من این جان عزیزتر از آن است که بخواهم خود را تسلیم مرگ کنم. حالا من که جان دوست هستم نه جانانه دوست، این عیب را برای تو بازگو کردم، حالا که از اسرار من آگاه شدید و متوجه شدید که نمیتوانید هیچگاه گرمای مرا احساس کنید اختیار دارید مرا بفروشید یا نگه دارید ...

حال که من سر و احوال درونم را بر شما آشکار کردم چشم دارم که شهریار نیز حال خویش را بر من نهان نکند و جواب این سئوال مرا بدهد که چرا با آنکه کنیزان زیباروی بسیاری به خدمت گرفته است اما در مدت اندکی آنها را دوباره رها میکند و میفروشد؟ پادشاه گفت: برای آنکه کسی با من از روی مهر و محبت هم نفس نشد، همه برای خواسته های خویش به سراغم آمدند و فقط میخواستند انتظاراتشان برآورده شود، نیک پیش می آمدند ولی رفتارهای بدی از خود نشان میدادند و پس از مدتی که به این تجمل و راحت طلبی انس می گرفتند دیگر مثل سابق نبودند و فراموش میکردند که کنیز هستند. هر کسی به اندازه خودش میتواند قدمش را بلند بردارد، هر نانی برای هر شکمی نیست.

زن چو مرد گشاده رو بیند هم به خودش و هم به مردش آسیب می رساند. بر زن ایمن مباش که زن مثل کاه میماند و هر کجا که باد بیاید او را با خود میبرد. عصمت پاکی زن باید جمال شوهرش باشد و فقط زمانی مانند ماه زیبا باشد که در کنار همسرش و در خلوت باشد. از کسانی که با من بودند جزء خود آراستن چیز دیگری ندیدم. اما در تو چیزهایی دیدم که در بقیه ندیدم. لاجرم گر چه از تو بی کام هستم اما بی تو یک لحظه خواب هم به سراغم نمی آید. شاه نیز پس از شنیدن داستان کنیز زیبارویش، با اینکه دلتنگ و تشنه آن زیبایی بود اما بهانه نگرفت و به سراغ چشمه داغ کنیز زیباروی نرفت و روزگار را با صبر سپری میکرد.

پیرزن گوژپشتی که پادشاه از خانه بیرونش کرده بود با جاسوسی از اهالی منزل متوجه صبوری شاه شد و فهمید که پادشاه در آرزوی رسیدن به وصال است و چون از حسد اینکه کنیزی باعث اخراج او شده بود، وقت آن بود که حالا کاری انجام دهد و انتقام خویش را بگیرد. باید از این موقعیت استفاده می کرد و زهرش را به کنیز بریزد تا دیگر کسی بر او دست درازی نکند. برای همین از شاه با حیله گری توانست وقتی برای دیدار بگیرد و با زبان چرب و نرمی که داشت افسانه در گوش شاه خواند و خود را نسبت به شاه مهربان نشان داد.

وقتی شاه ارام یافت به او گفت: اگر میخواهی به مرادت برسی باید مانند رام کنندگان اسبها که وقتی میخواهند اسب جوان چموشی را رام کنند کره­ی رام شده ای را چندین بار جلوی اسب چموش، بر پشتش زین میگذارند و پشتش را نوازش میکنند تا با اینکار اسب چموش به این نوازش و خاراندن پشت مشتاق شود و در هنگام گذاشتن زین بر پشتش جفتک پرانی نکند. حال تو نیز هم باید برای اینکه این کنیز رامت شود و اجازه دهد خواسته ات را برآورده سازی چند بار در جلوی او با کسی دیگر اینکار را بکنی تا او دلش بخواهد و اجازه دهد که به وصالش برسی. شاه از این فریب و نیرنگ بسیار خوشش آمد و نظر پیرزن را پسندید.

شاه شاد و خندان کنیز زیباروی دیگری خرید که اتفاقا در معاشقه بسیار متبحر بود. بگونه ای که ناز و نوازشش با کنیز زیباروی خویش بود ولی در هنگام خفتن به سراغ کنیز تازه خریده شده می رفت. کنیز زیباروی هر چند که از حسادت و رشک رغبت و میلش به پادشاه زیاد شده بود و هر چند که غیرتش جریحه دار شده بود ولی از راه و رسم بندگی نگذشت و یک سر مویی از آنچه که تا کنون رفتار کرده بود تغییری ایجاد نکرد. فقط در فکر این بود که این چه کاری است که پادشاه میکند و خود نیز حدس میزد که باید این هم از مکرهای آن پیرزن باشد.

اما صبر پیشه کرد و کار خاصی انجام نداد اما صبر در عاشقی سودی ندارد تا اینکه شبی خلوت چون فرصت یافت با پادشاه با مهر و محبت صحبت را شروع کرد و گفت: ای پادشاه مهربان و صادق که عدالتت عالم گیر است به چه دلیل صبح  تا شب ناز مرا میکشی و مرا نوازش میکنی اما هنگام شب با آن کنیز هم بستر میشوی؟ گیرم از من سیر نگشتی و من کامل در اختیارت نبودم اما این دلیل نمیشود که اینگونه مرا ذلیل کنی. به من بگو چه کسی تو را به این راه هدایت کرد؟ چه کسی تو را به این بازی راغب کرد؟ به خدا و به جان خودت سوگند که اگر این قفل را بگشایی قفل گنج گهر درونم را باز میکنم و خودم را کامل دراختیارت گذارم تا هر چقدر دوست داری از من کام بر آری و با لذت تمام وجودم را به تصرف خودت در آوری.

شاه که مدتها منتظر این پیشنهاد بود و همیشه در آتش همین خواسته می سوخت به سوگندش اعتماد کرد و هر آنچه که اتفاق افتاده بود و نیفتاده بود را برای کنیز زیباروی خویش تعریف کرد و گفت که وقتی که آرزوی خواستن تو تمام وجود مرا در گرفت مانند آتشی مرا سوزاند و دیگر شکیبایی برایم سخت شده و توانایی اینکه خودم را نگهدارم در خود ندیدم تا اینکه آن پیرزن دوای مرا شناخت و با افسون خودش دوای مرا ساخت. به دروغ نیرنگ و فریبی برای من ساخت که کارساز به نظر میرسید. آتش انگیختن به درون تو سبب شد که تو نرم بشوی مانند آب که جزء با آتش گرم نمیشود و آهنی که جزء با آتش نرم نمیشود و از آنجا که رای و نظر من با توست در اینجا درد تو بهترین دوا برای من است. آتشی از تو در دل من بود که پیرزن فقط در این میان نقش دودافکن را داشت و حالا که مانند شمع با خواسته من هم عقیده و راست شدی دیگر با آن پیرزن عجوزه کاری ندارم و داغ این خانه را بر سینه او میگذارم.

پادشاه به همین طریق برای نرمی دل کنیز زیباروی و راغب کردن او صحبتها کرد و کنیز نیز با ناز و عشوه فراوان به حرفهای پادشاه گوش فرا داد و درکنار او آرام گرفت و چون پادشاه را نسبت به خود مثل همیشه مهربان و عاشق دید اجازه داد که دوباره با او باشد. پادشاه مانند بلبلی که از شکوفا شدن غنچه مست می شود و به آواز در می آید مست گشت و بی هیچ واسطه ای او را در آغوش گرفت و به شادمانی رسید که بی باده او را مست کرده بود.

/ 0 نظر / 122 بازدید