ژاله آموزگار : قصه های ادب کهن پارسی

روزی اهل جنگل را نزاع در میان افتاد که کدام حیوان را قدر و منزلت چنان شاید که به یک بار حمل بیش از دیگر حیوانات فرزند زاید. چون نزد خود پاسخ نیافتند، به تعجیل نزد ماده‌شیر شتافتند تا مگر آنان را در این منازعه یاری رساند و از سردرگمی رهاند. چون به نزد ماده‌شیر رسیدند، از او پرسیدند: تو را به هر بار زایش، چند فرزند خواهد بود؟ ماده‌شیر چون این شنید، بخندید و گفت: با من از تعداد سخن مگویید و در شمار، بر یکدیگر برتری مجویید. مرا به وقت ولادت یک فرزند بیش نباشد، لیک فرزندم شیری است نژاده که هر غرشش بذر هراس در دل‌ها بپاشد. خردمند نظر به اصالت و صلابت دارد و تعداد نشمارد، که پرتوانی به نزد خردمندان بهتر از فراوانی است.

/ 0 نظر / 46 بازدید