ما همه به هم نیازمندیم

دخترک کم کم بزرگ شد، آنگونه که در هیچ سرزمینی کسی به شادمانی او نبود. هر بار کسی راز شادی او را می پرسید با تبسمی شیرین بر لب می گفت: من به حرف فرشته زیبایی گوش سپردم. زمانی که دخترک به کهنسالی رسید. همسایگان از بیم آنکه راز جادویی همراه او بمیرد عاجزانه از او خواستند که آن راز شادی را به ایشان بگوید. دخترک که دیگر زنی کهنسال و بسیار دوست داشتنی شده بود لبخندی ساده بر لب آورد و گفت: در حقیقت همه انسانها با همه ی احساس امنیتی که به ظاهر با هم دارند، به هم نیازمندند.

/ 1 نظر / 96 بازدید
ویدا

سلام حسام عزیز این داستان برام بسیار دلنشینه ، ارتباطی که انسانها بهم دارند ، دختر با خودش فکر می کنه برای زیباتر کردن اینرابطه چکاری انجام بدم ؟ و اون لبخند می زنه . یک هدیه باارزش برای عزیزانش ♥