فضل‌الله مهتدى (صبحی) : کک به تنور

مورچه شیون و زاری راه انداخت و از خانه زد، رفت بیرون. بنا کرد به سر و سینه زدن و خاک به سر ریختن. کفتری از بالای درخت پرسید: مورچه خاک به سر! چرا خاک به سر؟ مورچه جواب داد: کک به تنور؛ مورچه خاک به سر. کفتر هم پرهای دمش را ریخت. درخت پرسید: کفتر دم بریز! چرا دم بریز؟ کفتر جواب داد: کک به تنور؛ مورچه خاک به سر؛ کفتر دم بریز. درخت هم برگاش ریخت. آب آمد از پای درخت رد شود، دید درخت برگ ندارد. پرسید: درخت برگ ریزون! چرا برگ ریزون؟ درخت جواب داد: کک به تنور؛ مورچه خاک به سر؛ کفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزون.

آب هم گل آلود شد و رفت به طرف گندم زار. گندم ها پرسیدند: آب گل آلود! چرا گل آلود؟ آب جواب داد: کک به تنور؛ مورچه خاک به سر؛ کفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزان؛ آب گل آلود. گندم ها هم سر و ته شدند. در این موقع دهقان به گندم زار رسید و دید گندم ها سر و ته شده اند. دهقان پرسید: گندم سر و ته! چرا سر و ته؟ گندم ها جواب دادند: کک به تنور؛ مورچه خاک به سر؛ کفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزون؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته.

دهقان هم بیلی را که دستش بود زد به پشتش و برگشت خانه. دختر دهقان وقتی دید باباش بیل زده به پشتش, پرسید: بابا بیل به پشت! چرا بیل به پشت؟ دهقان جواب داد: کک به تنور؛ مورچه خاک به سر؛ کفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزون؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بیل به پشت. دختر هم کاسة ماستی را که دستش بود، آورده بود با نان بخورند، ریخت به صورت خودش. ننة دختر تا او را دید، پرسید: دختر ماست به رو! چرا ماست به رو؟

دختر جواب داد: کک به تنور؛ مورچه خاک به سر؛ کفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزون؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بیل به پشت؛ دختر ماست به رو. ننه هم همین طور که دم تنور نشسته بود و نان می پخت، سینه اش چسبید به تنور داغ. در این بین پسرش سر رسید و پرسید: ننه جز و وز! چرا جز و وز؟ ننه جواب داد: کک به تنور؛ مورچه خاک به سر؛ کفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزون؛ آب گل آلود؛ گندم سرو ته؛ بابا بیل به پشت؛ دختر ماست به رو؛ ننه جز و وز.

پسر هم با نک قلم دوات زد به چشم خودش، کور شد. وقتی رفت مکتب، ملا دید یک چشم پسر کور شده. پرسید: پسر یک چشمی! چرا یک چشمی؟ پسر جواب داد: کک به تنور؛ مورچه خاک به سر؛ کفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزون؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بیل به پشت؛ دختر ماست به رو؛ ننه جز و وز؛ پسر یک چشمی. ملا هم یه لنگه سبیلش رو کند. وقتی ملا سوار خرش شد، خر پرسید: ملا یک سبیل! چرا یک سبیل؟ ملا جواب داد: کک به تنور؛ مورچه خاک به سر؛ کفتر دم بریز؛ درخت برگ ریزون؛ آب گل آلود؛ گندم سر و ته؛ بابا بیل به پشت؛ دختر ماست به رو؛ ننه جز و وز؛ پسر یه چشمی؛ ملا یه سبیل.

خر رو دو پاش بلند شد و عرعر کرد: مى‌تلنگم، و مى‌تلنگم، به ریش همه مى‌خندم. کک به تنور به من چه؛ مورچه خاک به سر به من چه؛ کفتر دم بریز به من چه؛ درخت برگ ریزون به من چه؛ آب گل آلود به من چه؛ گندم سر و ته به من چه؛ بابا بیل به پشت به من چه؛ دختر ماست به رو به من چه؛ ننه جز و وز به من چه؛ پسر یه چشمی به من چه؛ ملا یه سبیل به من چه؛ می خندم و می خندم. به ریش همه می بندم.

/ 0 نظر / 1531 بازدید