سید ابوالقاسم انجوى شیرازى : یک گردو بینداز

پیرزن یک روزی که پنبه‌ها را رشت، بلند شد تا کلاف‌هاى نخ را بیرون بیاورد و ببرد بفروشد تا براى زمستان آذوقه و ذغال و هیزم بخرد، اما دید توى کندو از نخ خبرى نیست، کندو شده جاى بازى موش‌ها، رو کرد به پسرش و گفت: بگو ببینم، نخ‌ها را چکار کرده‌ای؟ و چوب را برداشت که بیفتد و بزندش. کچل، از خانه فرار کرد رو به کوچه و از پشت در به مادرش گفت: مادر! تو را به خدا آن کلاف نخ آخری را هم که مانده به من بده. کارى به کارم نداشته باش، بگذار این یکى را هم ببرم بفروشم. قول مى‌دهم که دیگر به خانه برنگردم. مگر اینکه کارى پیدا کنم تا بتوانم جواب محبت‌هاى تو را بدهم.

پیرزن نخ را آورد و به او داد و گفت: زود از جلو چشمم دور شو که نمى‌خواهم تو را ببینم. کجل نخ را گرفت و رفت آن را فروخت و آمد پهلوى رفیق‌هایش و با آنها قاپ‌بازى کرد. از قضا آن روز کچل هرچه قاب انداخت برد و رفقایش هر چه پول داشتند باختند. اما چون به مادرش گفته بود که دیگر به خانه نمى‌آید پول‌ها را ریخت توى کیسه‌اش و آمد تو بازار و ناهار خورد و یک داس و چند ذرع طناب هم خرید و رفت به صحرا خار و بوته بکند و آن را بفروشد و با پول آن زندگى کند. در صحرا دید یک عده با اسب، یک عده با شتر و یک عده پیاده مى‌روند.

کچل گفت: آى برادرها سلام! کجا میرید؟ جواب دادند: آى برادر کچل! ما به شروان مى‌ریم. کچل گفت: ممکنه منم با شما بیام؟ جواب دادند: عیبى نداره تو هم بیا روى کول ما که سوار نمى‌شی. کچل هم با آنها به راه افتاد، کم آمد و زیاد آمد، بعد از مدتى از دور دیوارهاى شهر شروان را دید. به نزدیک شهر آمدند، دیدند جماعتى جمع شده‌اند و یک نفر هم جار مى‌زند که: اى جماعت بدانید و آگاه باشید والى این ولایت دخترش را به کسى خواهد داد که بتواند با یک ضربت آن ستون چوبى که مقابل خانه‌اش گذاشته شده به دو قسمت کند اگر کسى داوطلب شد و نتوانست از عهده بربیاید کشته مى‌شود. کچل که این حرف را شنید شاد شد و با خودش گفت: اگه خدا بخواد دختر والى را مى‌گیرم.

کچل آمد توى بازار یکى دو تا نان و یک مرغ بریان خرید و گذاشت لاى نان‌ها و آمد به صحرا که هم غذاش را بخورد و هم داسش را تیز کند، سفره را باز کرد و همین که خواست یک تکه از مرغ بخورد بازى آمد و مرغ را از دست کچل قاپید و رفت. کچل گفت: مرغ قسمت من نبود، اى باز تو بخور از شیر مادرم حلال‌تر. فردا دوباره یک مرغ و یکى دو تا نان خرید و آمد سرچشمه نشست، خستگى درکرد و همین که سفره را باز کرد که غذاش را بخورد سر و کلهٔ باز پیدا شد و به یک چشم به هم زدن مرغ را از دست کچل ربود و رفت. کچل گفت: بخور! حلالت باشه مثل شیر مادر.

روز سوم باز هم کچل نان و مرغ خرید و آمد که بخورد این‌بار هم همان باز توى هوا چرخى و آمد مرغ کچل را به چنگال گرفت و رفت. کچل با حسرت به‌جاى خالى مرغ نگاه کرد و گفت: اى باز! مرغ را بخور که حلالت! شاید در این کار حکمتى باشد که عقل من نمى‌رسه. نان را خورد و خرده نان‌هائى را که توى سفره مانده بود ریخت دم لانهٔ موریانه‌ها. موریانه‌ها همین که نان را دیدند هجوم آوردند که تکه‌هاى نان را به لانه‌شان ببرند. بزرگ آنها که دید تمام موریانه‌ها تکه‌هاى نان نمى‌آورند گفت: این نان‌ها کجا بود؟ جواب دادند که: کچل اینها را دم لانهٔ ما ریخت و گفت نوش‌جانتان. بزرگ موریانه‌ها گفت: حتما این کچل کار مشکلى دارد، باید همه شما به او کمک کنید ببینید چه کمکى از دستتان برمى‌آید.

یکى دو تا از موریانه‌ها پیش کچل رفتند و سلام کردند و پرسیدند: در مقابل این احسان تو ما براى تو چه کارى مى‌توانیم بکنیم؟ کچل نشانى ستونى چوبى مقابل خانهٔ والى را داد و گفت: اگر شما مغز این ستون چوبى را بخورید که پوک بشه خیلى ممنون مى‌شم. موریانه‌ها همین که این حرف را شنیدند آمدند پیش شاه خوشان و مطلب را گفتند. شاه موریانه‌ها فرمان داد که شبانه همه‌شان بروند و مغز ستون چوبى را بخورند و پوک کنند. عده‌اى از پهلوان‌ها و دولتمندان هم از اطراف آمده بودند براى خواستگارى دختر والى اما همین که ستون چوبى به آن عظمت را مى‌دیدند مى‌گفتند: کسى که قادر نیست با یک ضربه این ستون را به دو نیم کند بى‌جهت خودش را به کشتن خواهد داد.

چون که هر کس داوطلب مى‌شد و نمى‌توانست به یک ضرب ستون را دو نصف کند گردنش را مى‌زدند. به این حساب روزى که قرار بود شروان شاه و دخترش در ایوان قصر بایستند و داوطلبان به حضور بیایند و پس از اتمام حجت ستون را نصف کنند کسى جرأت نکرد قدمى جلو بگذارد. کچل خدا را یاد کرد و قدم به میدان گذاشت که: من حاضرم شرط شروان شاه را انجام بدهم. قراول‌هاى والى که ریخت و هیکل کچل را دیدند خواستند او را از میدان بیرون کنند، والى دید و مانع شد که او را از میدان بیرون ببرند و گفت: فرزند! آنچه باید بگویم گفته‌ام و شرط کرده‌ام و هنوز هم سر شرطم برقرارم، آیا تو حاضرى که با یک ضربت این ستون را نصف کنی؟

کچل گفت: والى به سلامت باد! بلى حاضرم. شروان شاه گفت: اگر نتوانى میدانى که گردنت را مى‌زنند؟ کچل گفت: بلی! اگر اجازه بدهید حاضرم شرط شما را انجام دهم، اگر دختر شما قسمتم باشد مى‌گیرم اگر نباشد جان و سرم فداى شما! اهمیتى ندارد. والى اجازه داد، کچل به میدان آمد و داسش را برداشت و آمد جلو ستون چوبى سرش را بلند کرد و گفت: خدایا از تو کمک مى‌خواهم راضى نشو که سرم را جدا کنند. نعره اى کشید، رفت عقب و آمد جلو و با داس خودش چنان ضربتى به ستون زد که ستون به دو نیم شد. صداى هورا و احسنت، احسنت! از جماعت بنلد شد. والى و دخترش که این وضع را دیدند غمگین شدند.

والى رو به وزیر کرد و گفت: اى وزیر چاره‌اى بکن که کچل دخترم را مى‌برد. وزیر گفت: غصه نخورید تدبیرى مى‌کنم. و دستور داد کچل را نزد والى آوردند و به او آفرین گفت که موفق شده است بعد گفت: اى جوان این امتحان را خوب دادى ولى شرط دیگرى هم هست که باید آن را هم به‌جا بیاروی. کچل گفت: چه شرطى است؟ حاضرم که آن را هم انجام بدهم. وزیر گفت: اى جوان! والى چهل تا گوسفند دارد باید آنها را چهل روز به صحرا ببرى و بعد از چهل روز تحویل بدهى بدون اینکه آنها لاغر بشوند یا چاق شده باشند، حاضری؟ کچل گفت: دفعهٔ اول این شرط نبود ولى حالا که جر مى‌زنید بلى حاضرم که آنها را ببرم و پس از چهل روز همان‌طور که تحویل گرفته‌ام پس بدهم.

وزیر دستور داد چهل رأس گوسفند آوردند. آنها را وزن کرد و به کچل تحویل داد. کچل گوسفند‌ها را جلو انداخت و چوبى برداشت و به راه افتاد. رفت و رفت تا به‌جاى سبز و خرمى رسید. گوسفندها را به چرا رها کرد و گشت بچه گرگى پیدا کرد و بغلش گرفت و پیش گوسفندها برگشت. گوسفندها خوب چریده بودند. غروب که شد بچه گرگ را توى گلهٔ گوسفند آورد، گوسفندان همین که بچه گرگ را دیدند گوشتى که اضافه کرده بودند همه‌اش ریخت. کچل گرگ را گرفت و برد در جاى دورى بست و جلو او آب و غذا گذاشت و برگشت. این کار را هر روز انجام داد تا چهل روز تمام شد و گوسفندها را جلو انداخت و آمد به منزل والی.

وزیر و والى و دخترش دیدند که کچل کلاهش را کج گذاشته و در حالى که آواز مى‌خواند مى‌آید باز غمگین شدند. وزیر دید که کچل شرط را برده به عرض والى رسانید: این جوان شرط را برده چه دستورى مى‌دهید؟ والى گفت: اى وزیر دستم به دامنت چطور دخترم را به این کچل بدهم؟ چاره‌اى بکن. وزیر گفت: والى به سلامت باد! اجازه بدهید که یک دفعهٔ دیگر او را امتحان کنیم. و گفت: آى کچل! یک شرط دیگر هم هست که اگر انجام بدهى دختر والى مال تو مى‌شود. کچل گفت: اى وزیر حیله‌گر! روزى که والى دستور داده بود جار بکشند و همه شنیدند فقط شرط کرده بود که داوطلب، ستون را دو تکه کند دیگر شرطى نکرده بود، این چه بازى و بساطى است که براى من درمى‌آورید؟ باشد! بگو ببینم دیگر چه شرطى هست؟

وزیر گفت: والى چهل تا بوقلمون سفید دارد باید آنها را مدت چهل روز به صحرا ببرى و در آنجا غذا بخورند و تو مواظب‌شان باشى بعد از چهل روز تمام آنها را صحیح و سالم تحویل دهى اگر از آنها یکى گم بشود شرط را باخته‌اى و گردنت را مى‌زنند. کچل گفت: بده بیاید! و بوقلمون‌ها را تحویل گرفت و رفت صحرا، آنها مشغول خوردن علف شدند و کچل نى‌لبکش را درآورد و مشغول زدن شد. سى و هفت روز همین‌طور گذشت. دختر والى با دختران وزیر و وکیل نشسته بود و درد دل مى‌کرد و به بخت سیاه خود نفرین مى‌کرد: ببین آخر من باید قسمت که بشوم. دختر وکیل گفت: غصه نخور فردا هر طورى باشد من مى‌روم و یکى از بوقلمون‌ها را از کچل مى‌گیرم و مى‌آورم تا او شرط را ببازد و خیال شما راحت شود.

دختر والى از این محبت تشکر کرد. فردا دختر وکیل بلند شد، لباس خوب خوبش را پوشید و مقدارى پول و جواهر برداشت آمد به‌طرف صحرا، دید که کچل لمیده پشت به کوه کرده است و مشغول نى‌زدن است و بوقلمون‌ها هم در صحرا مشغول علف خوردن هستند. دختر وکیل گفت: جوان سلام! من مشکلى دارم که گره آن به‌دست تو باز مى‌شود. کچل گفت: بگو ببینم چیست؟ دختر وکیل گفت: یکى از این بوقلمون‌ها را به من بده در مقابل هر چه پول یا جواهر بخواهى مى‌دهم. کچل گفت: من اینها را به پول نمى‌فروشم. دختر وکیل گفت: پس چه باید بدهم که یکى از آنها را به من بدهی؟ کچل گفت: کافی تو یک‌دفعه در آغوشم بیائى، والا نخواهم داد.

دختر نگاه کرد دید آنجا صحراست و کسى نیست که او را ببیند، کچل هم او را نمى‌شناسد و از طرف دیگر به دختر والى قول داده که به هر نحوى باشد یکى از بوقلمون‌ها را بگیرد و برایش ببرد، پس راضى شد. کچل کپنکش را در آورد و پهن کرد و دختر را روى آن در آغوش گرفت و کار را تمام کرد، بعد یکى از بوقلمون‌ها را گرفت و به او داد و دختر خوشحال و خرم رو به شهر آمد و با خودش مى‌گفت: پیش دختر والى روسفیدم و به قولى که داده بودم وفا کردم و فکر او را هم آسوده کردم. کم مانده بود به شهر برسد که بازى از هوا آمد و بوقلمون را از دست دختر گرفت و پروازکنان رو به کوه برد. وقتى این‌طور شد دخترک دو دستى بر سرش زد و گفت: حالا به دختر والى چه بگویم؟

از آن‌طرف بشنو که باز بوقلمون را آورد و جلو کچل زمین گذاشت و پرواز کرد و رفت. دختر والى با دختر وزیر منتظر نشسته بودند که از آن دختر خبرى برسد، دیدند که او دست خالى برمى‌گردد، پرسیدند: ها چه شد؟ توانستى بگیرى یا نه؟ دختر وکیل جواب داد: بوقلمون را گرفتم همین که خواستم به شهر برسم یک باز شکارى از هوا رسید و آن را از دستم گرفت و برد و نتوانستم آنرا بیارم. این دفعه دختر وزیر قول داد که: من امروز مى‌روم و حتما یکى از بوقلمون‌ها را مى‌گیرم و مى‌آورم. او آمد به خانه، از رو لباس پوشید و از زیر محکم کرد و مقدارى پول و جواهر برداشت و به راه افتاد و رفت. آمد و آمد تا کچل را پیدا کرد.

دختر وزیر گفت: آى جوان! تو را به خدا یکى از اینها را به من بده در مقابل هر قدر پول یا جواهر بخواهى بهت مى‌دهم. کچل گفت: من اینها را نه به پول، نه به جواهر، به هیچ قیمتى نمى‌فروشم. دختر وزیر گفت: پس در مقابل چى مى‌دی؟ کچل گفت: اگر یک دفعه بیائى بغلم، مى‌دم. دختر نگاه کرد دید در صحرا کسى نیست و کچل هم که او را نمى‌شناسد و از طرفى به دختر والى قول داده به هر نحوى که باشد یکى از بوقلمون‌ها را مى‌آورد تا فکر او را آسوده کند، به شرط کچل راضى شد و پس از خاتمهٔ کار کچل یکى از بوقلمون‌ها را گرفت و به‌دست دختر داد و گفت: خوش‌آمدی!

دختر وزیر بوقلمون را گرفت و داشت به‌طرف شهر مى‌آمد که ناگاه یک باز شکارى پیدا شد و بوقلمون را از دست دختر قاپید و آن را براى کچل پس آورد. دختر با حسرت بوقلمون را نگاه کرد و سرش را پائین انداخت و آمد پیش دختر والى و داستان را تعریف کرد. دختر والی وقتى که دید اگر امروز یکى از بوقلمون‌ها را به‌دست نیاورد و یکى از آنها کم نشود بناست زن کچل شود و یک عمر بدبخت باشد، این بود که خودش بلند شد، بدون اینکه به کسى بگوید مقدارى پول و جواهر برداشت و به راه افتاد، آمد تا کچل را پیدا کرد.

دختر والی گفت: آى کچل! تو را به خدا یکى از اینها را به من بده. کچل گفت: به چشم! ولى به یک شرط، یک‌بار همخوابه‌ام بشوى، به غیر از این آنها را در مقابل هیچ‌چیز نمى‌فروشم و نمى‌دهم. اگر به اندازهٔ قد من طلا و جواهر هم بدهى نخواهم داد. دختر والى فکر کرد و با خود گفت: یک دفعه با این کچل هم‌آغوشى بهتر از این است که یک عمر با او زندگى کنم. بعد با خودش فکر کرد که: اینجا کسى نیست از کجا مى‌دانند که به سر من چه آمده است؟ خلاصه شرط کچل را قبول کرد و پس از خاتمهٔ کار، کچل یک بوقلمونى گرفت و به‌دست او داد و گفت: خوش‌آمدی! قدم بالاى چشم. دختر در حالى‌که ذوق مى‌کرد بوقلمون را گرفت و طرف شهر راه افتاد، وسط راه ناگاه یک باز شکارى مثل یک سگ هار به او حمله کرد و بوقلمون را از دستش گرفت و رفت به هوا.

دختر فکر کرد که حتما این باز شکارى بوقلمون را برده که بخورد، غافل از اینکه باز، بوقلمون را آورد و به کچل داد. فرداى آن روز که چهل روز تمام شده بود کچل همه بوقلمون‌ها را به شروان آورد. والی، وزیر، وکیل و بزرگان منتظر و دخترها هم ناراحت و نگران و پشت پرده ایستاده‌اند و از ترس هم بلائى که به سرشان آمده نمى‌توانند به کسى اظهار کنند. به وزیر خبر دادند که کچل بوقلمون‌ها را آورده مى‌گوید وزیر بیاید و آنها را تحویل بگیرد. وزیر آمد و گفت: کچل خسته نباشی! بوقلمون‌ها را بیار توى حیاط که بیایم و بشمارم.

کچل هم جواب داد: کچل گول نمى‌خورد! اول اینها را تحویل بگیر بعد به هر کجا که مى‌خواهى بروى برو. کچل از این مى‌ترسید که یکى از آنها را نفله کنند بعد وزیر بگوید که: اینها کم است و شرط را باخته‌ای. وزیر ناراحت شد که تمام کارهاش را ترک بکند و بیاید بوقلمون‌ها را تحویل بگیرد. کچل بوقلمون‌ها را یک‌جا جمع کرد، بعد یکى‌یکى گرفت و از در توى حیاط انداخت این یکی، این دو تا، این سه تا این چهار تا ... تا چهلمى که تمام شد. کچل گفت: وزیر! باز هم شرط داری؟ آیا شرایطت تمام شد یا باز مى‌خواهى اذیتم کنی؟ وزیر گفت: اى جوان! صبر کن تا به والى بگویم و ببینم چه مى‌گوید. وزیر آمد حضور والى و ماجرا و داستان را گفت. والى گفت: اى وزیر! فکرى بکن، این جوان دخترم را مى‌برد.

وزیر فکرى کرد و گفت کچل را آوردند تو و رو به جوان کرد و گفت: اى جوان والى از تو خیلى خوشش آمده و مى‌خواهد که هر چه زودتر با دخترش عروسى کنى اما یک شرط دیگر باقى است که باید آن را هم انجام بدهی. کچل گفت: دلم را خون کردی، این یک شرط را هم بگو و جانم را خلاص کن. وزیر گفت: والى یک انبار گردو دارد تو باید قصه‌ئى بگوئى که تا تمام شود گردوهاى‌ انبار هم خالى شده باشد و در انبار گردوئى باقى نماند. کچل گفت: قبول دارم تو به هر کس که صلاح مى‌دانى بگو بیاید تا من داستان خودم را شروع کنم و گونى هم بیاورند که گردوها را از انبار ببرند. وزیر، والى و وکیل و اعیان و اشراف را خبر کرد که همه جمع شدند. والى روى تخت جلوس کرد، کچل هم در جلو انبار ایستاد و دو نفر غلام یکى توى انبار ایستاد و آن دیگرى هم سر گونى را گرفت و به دستور کچل یکى‌یکى گردوها را به گونى ریختند.

کچل شروع کرد به تعریف داستان و هر کلمه‌اى که مى‌گفت به غلام‌ها اشاره مى‌کرد که یک گردو بینداز بیاد: حضرت والى به سلامت باد، یک گردو بینداز بیاد.‌ در زمان قدیم پیرزنى بود، یک گردو بینداز بیاد.‌ او پسر کچلى داشت، یک گردو بینداز بیاد.‌ که خیلى تنبل بود، یک گردو بینداز بیاد.‌ مادرش هر چه مى‌گفت، یک گردو بینداز بیاد.‌ پسر تو هم برو کار کن، یک گردو بینداز بیاد.‌ پسر گوش نمى‌کرد، یک گردو بینداز بیاد.‌ مادر پنبه مى‌گرفت، یک گردو بینداز بیاد.‌ آن را مى‌رشت، یک گردو بینداز بیاد.‌ نخ مى‌کرد، یک گردو بینداز بیاد.‌ و مى‌فروخت، یک گردو بینداز بیاد.‌ و از پولش زندگى مى‌کردند، یک گردو بینداز بیاد ...

کچل سرگذشت و داستان خود را مى‌گفت تا رسید آنجا که وزیر بوقلمون‌ها را داد تا براى چراندن ببرد به صحرا که شاید در این مدت یکى از بوقلمون‌ها بمیرد یا گم و در نتیجه کچل شرط را ببازد، ولى کچل جائى نخوابیده که زیرش آب برود، شرط را قبول کرد و آنها را به صحرا برد. روزى دختر وکیل آمد و خواست که سر کچل کلاه بگذارد. پول زیادى داد، جواهر داد که شاید به این وسیله یکى از بوقلمون‌ها را بگیرد و کچل شرط را ببازد، ولى نشد چون کچل گفت: این کار فقط یک شرط دارد که تو یک‌بار بغلم بخوابی. دختر وکیل ناچار شد شرط را قبول کند و پس از خاتمهٔ کار یکى از بوقلمون‌ها را گرفت و داشت مى‌برد که باز شکارى آن را از دست دختر گرفت و آورد به کچل داد.

وکیل همین که این حرف را شنید طاقت نیاورد آمد پیش دخترش، دید که دختره رنگ و روى خودش را باخته و مثل ابر بهارى گریه مى‌کند، فهمید که حرف کچل راست است و دختر روزگار خودش را سیاه کرده، نتوانست آنجا بماند و به خانه‌اش رفت. کچل دنبال داستان را گرفت: فرداى آن روز دختر وزیر به صحرا آمد و او هم مثل دختر وکیل گرفتار شد و بوقلمون را گرفت و با خودش برد، در وسط راه باز شکارى بوقلمون را از دستش گرفت و آورد به کچل داد. وزیر که این را شنید طاقت نیاورد و آمد پیش دخترش که ببیند حرف‌هاى کچل تا کجا راست است، دید که دختره خودش را باخته است و چنان گریه مى‌کند که کم مانده غش کند. فهمید که بله! دختر خودش هم دچار کچل شده است و خودش با دست خودش دخترش را به آغوش کچل انداخته است. طاقت نیاورد و به خانه‌اش رفت.

کچل داستان را ادامه داد: روز چهلم بود که دختر والى به صحرا آمد و خواست سر کچل را شیره بمالد و یکى از بوقلمون‌ها را بگیرد که فردا کچل شرط را ببازد ولى این دفعه هم کچل با او همان معامله‌اى را کرد که با آن دو تاى دیگر کرده بود. بعد یکى از بوقلمون‌ها را به دختر داد که به شهر برگردد اما باز شکارى آن را هم از دست او گرفت و به کچل پس داد. والى وقتى که این حرف را شنید نظرى به‌طرف راست خود کرد دید وزیر نیست، نگاهى به‌طرف چپ کرد، دید وکیل نیست. از آنجا بیرون آمد و پیش دخترش رفت دید دخترش دو دستى مى‌زند به سرش و گریه مى‌کند و مى‌گوید: دیدى چطورى خودم را با دست خودم به آتش انداختم؟!

والى حال دختر را که دید فهمید که حرف‌هاى کچل راست است، آمد پهلوى کچل که: دیگر بس است! بقیه داستان‌ات را نگو. کچل هم گفت: پس وزیر کو که ببیند این دفعه هم شرط را برده‌ام و در انبار گردو‌ئى باقى نمانده؟! والى گفت: جوان خوش‌آمدی، ضمنا صفا آوردی. و دستور داد کچل را به حمام بردند و لباس خوبى به او پوشاندند و فرستاد وزیر و وکیل هم آمدند و گفت: قسمت این بود که دختران شما هم زن کچل بشوند. بعد دستور داد شهر را آذین بستند و هفت روز و هفت شب مطرب‌ها زدند و شادى کردند و هر سه تا دختر را به کچل دادند. همان‌طور که او به مراد خودش رسید شما هم به مراد دلتان برسید. به شرطی که از این آرزوها نکنیداااا!

/ 0 نظر / 48 بازدید