محسن مهین‌دوست : فیروز

فردا روز، بارانى سخت باریدن گرفت و جوان با خواهرش راهى کال شدند تا از گور پدر دیدار کنند. آنجا که رسیدند دیدند که سیل گور پدر را خراب کرده و جسد را با خود برده است. غصه‌شان گرفت و پسر گفت: بگردیم تا جسد پدر را پیدا کنیم! دختر گفت: در حقیقت آب او را بُرده! پسر گفت: تو میا، من در پى آن خواهم رفت. جوان راه کال را پیش گرفت و رفت. و همین که فرسنگى به پشت سر بگذاشت با خود گفت: این کال راهى بى‌پایان دارد، به خانه بازگردم، سفره‌اى نان و تُنگُلى آب برگیرم و در پى مُردهٔ پدرم بروم! پس راه رفته را باز آمد، و نان و آب برداشت و راهى کال شد. جوان رفت و رفت تا شب در رسید. در این مدت نه تنها هیچ اثرى از جسد پدر پیدا نیامد بل از وصیتى که او کرده بود، دچار پریشانى پرسش برانگیزى شد. ستاره ها درآمده بودند که به کُنجى نشست و نان و تنگُلى پیش رو گذاشت و شروع به خوردن کرد.

جوان بیست و هفت روز را چنین سپرى کرد و از آن جا که نان و آبش تمام شده بود، از علف‌هاى کناره‌هاى کال مى‌چید و مى‌خورد. و گاه به گاه به باریکهٔ آبى ‌مى‌رسید، تنگُلى‌اش را پر آب مى‌کرد و همچنان در بستر کال پیش مى‌رفت. تا آنکه در همان روز بیست و هفتم به گندمزار و جوزارى بزرگ رسید، که تا به آن روز ندیده بود. ساقه‌هائى چند از گندمزار چید و آتش برافروخت و آنها را پخته و دانه کرد و براى خود کمى دلمورى فراهم آورد. در نوبت سوم که در پى تهیه گندم برشته بود، ابرى سیاه پیدا شد. گرد و غبار فراوان برخاست و آسمان غُرمبه کرد و جوان بر زمین افتاد و چون به خود آمد گاوى شده بود که در میان بیابان مى‌رفت. جوان فکرش کار مى‌کرد و مى‌دانست که نامش فیروز است. و از اینکه به گاو مبدل شده بود، باز به یاد وصیت پدر افتاد و متعجب که چه جادوئى او را در میان گرفته است!

گندمزار از آن ریحانه نامى بود و هموکسى بود که با سحر و جادو روزگار مى‌گذارند، و اگر آدمى‌زاد به کشتِ او مى‌بُرد، همان کس را آهو و گاو یا خر مى‌کرد، و این ریحانه دلى پر سودا داشت، و اگر دل به موجودى مى‌داد، در پى کام به هر کارى دست مى‌زد! فیروز رفت و رفت تا به سبیس زارى (یونجه‌زار) رسید، و به سبب گرسنگى شروع به خوردن از آن کرد، و همین که سیر شد خوابش گرفت و خوابید. اما در این هنگام برزگرى که سبیس زار از آن او بود، چشمش به گاو خفته‌ افتاد و گفت: این گاوِ ول شده از آن کیست؟! و چون پاسخى نشنید، به گاو زد و بیدارش کرد. برزگر، گاو بى‌صاحب را راهى خانه خود کرد. به یک دم گاو پا به فرار گذاشت، در پى او دوید و چوب برگُرده‌اش کوبید، پس فیروز از راه ایستاد و تسلیم مرد برزگر شد. فردا سپیدهٔ صبح سر نزده، برزگر، فیروز را به صحرا بُرد، و به شیارزدن زمین مشغول داشت.

فیروز بر بخت سیاه گریه مى‌کرد و برزگر که از همه جا بى‌خبر بود تا یک سال از او کار کشید. فیروز روز به روز لاغرتر شد، تا آنکه برزگر با خود گفت: او را بکُشم تا سر زمستان قُرمه‌اى به خانه داشته باشم. برزگر سر فیروز را برید، و گوشت آن را قرمه کرد و استخوان‌هاى تکه‌تکه شده، و سرش را به درون کال ریخت و دنبال کار خود رفت. ماهى چند گذشت روزى دهقانى رفت و سر گاو را از کال برداشت تا حاصلش را چشم نزنند و محصولش به بار بنشیند! برزگر هفت بار آب به زمین که داد، گندم‌ها رسیدند و سى‌روز هم گذشت و گندم‌ها زرد شدند و آنها را درو کردند و دسته‌دسته به گوشه‌اى از زمین بردند و سپس خرمن به باد دادند و کاه از گندم جدا ساختند و کوهى از محصول در فَراخِ دشت به‌جاى گذاشتند. شب که شد برزگر و همراهان او به خانه‌یشان رفتند و دزدان که در کمین نشسته بودند، از پشت تپه به دست آمدند و گندم‌ها را بار جوال کردند و چون بر آن شدند که آنها را برپشت الاغ‌هایشان بیندازند و ببرند، قهقه‌اى شگفت بر دشت طنین اندخت. به کارشان شتاب دادند، که باز قهقه بیشتر شد. در همین هنگام بود که ترس بر آنها غالب آمد و از آنجا که چیزى دیده نمى‌شد، به‌جز سر گاو، به پاى آن رفتند و پرسیدند: اى سر بریدهٔ گاو چه جادوئى در میان است؟

سر گاو گفت: بمانید تا سرگذشت غمبار مرا بشنوید! عیاران بیش از پیش دچار شگفتى شدند و آن چه از خرمن برگرفته بودند از یاد بردند و به سرگذشت فیروز گاو شده و سر بى‌بدن که از او برجاى بود گوش فرادادند. فیروز از وصیت پدر، تا سیل در کال، و هر آنچه بر سرش آمده بود براى عیاران گفت، و پس از آن افزود: خنده‌ام براى رها شدنتان از جادوئى است که در این گندم‌ها است، و حال خود اگر مى‌خواهید سرنوشت مرا پیدا نکنید، جوال‌ها را خالى کنید و زودى از اینجا بروید! عیاران سر گاو را از چوب برگرفتند و به آب شستند، و در زمین دفنش کردند، و خود به گوشه‌اى پنهان شدند. دم سحر، دسته‌اى انسان‌‌نما به کشتزار آمدند و یکى به دیگرى گفت: خاتون خواهد آمد، امّا این که چه کسى را به همسرى برگزیند، پیدا نیست! و در میان هر کس سخن مى‌گفت، و از عشق ریحانهٔ جادو نسبت به خود داد سخن مى‌داد!

گفت و گوى انسان‌نماها ادامه داشت، به گوشه‌اى دیگر دو انسان‌نما به یکدیگر مى‌گفتند: ریحانه به نیروى جادو، که سحرش در کوزهٔ پُر آبى بر درختى کهن است، دشت‌ها را سرسبز مى‌کند، و محصول گندم و جو را به‌بار مى‌آورد، و از گندم و جوى او هر که بخورد، به گاو و آهو و خر مبدل خواهد شد. دیگرى گفت: شبى در کنار ریحانهٔ جادو بودم، به او گفتم: اى بى‌بی، به قشنگى تو در جهان پرى‌روئى نیست، و او گفت زیبائى و زندگى من، به مویم بستگى دارد، و مرگ من به وسیلهٔ شمشیر و دشنه و نیزه و غیر آن نیست، تا مویم را ریسمان نکنند، و به دور گردنم نفشارند، تا زمین و زمان هست خواهم بود!

عیاران که در میانشان ببراز پهلون هم حضور داشت، گفته‌هاى انسان‌نمایان را که به گوش گرفتند، تندى از کمین به در آمدند و آنجا را ترک گفتند. در میان راه ببراز پهلوان به دوستانش گفت: ریحانه جادو را به هلاکت مى‌رسانم و شر او را از سر مردمان کم خواهم کرد! و از ادامهٔ راه و ترک آن کشتزار سر باز زد، و دوباره خود را به خرمنگاه رساند. به گوشه‌اى پناه گرفت و دید که براى ریحانه جادو، خیمه زده‌اند و او در آن قرار دارد. ببراز خودش را به پشت خیمه رساند، و دید انسان‌نماها، تک‌تک به درون خیمه مى‌روند و به ریحانهٔ جادو ابراز بندگى و عشق مى‌کنند، و او هیچ حرفى به زبان نمى‌آورد.

در همین هنگام ببراز که باور به زیبائى و استوارى خود داشت، به درون خیمه رفت و تا ریحانهٔ جادو را دید، در تعجب شد و میل به طلب عیش و نوش، در کنار ببراز در او پیدا آمد. دستور نان و کباب و شراب داد و ببراز به کنارش نشست و بى‌آنکه زیاده‌روى کند از غریزه‌ٔ تند ریحانه دلش به هم آمد، امّا حساب دستش بود که هر طور شده او را از خیمه به در برد، و رشتهٔ کار را دنبال کند، پس گفت: اى ملکهٔ آسمان، برخیز تا به قصرت رویم، و در آنجا خلوت داشته باشیم! ریحانه به شکل لاشخورى درآمد، و ببراز را از زمین برداشت و به یک چشم بر هم زدن به بام قصر نشست. قصر در میان باغ بسیار بزرگى قرار گرفته بود. و از درختان کهن، گیاهان سرسبز، گل‌هاى زیبا، و جوى‌هاى زلال آب به بهشت‌برین مى‌مانست.

در آنجا، ریحانهٔ جادو از جلد کرکس به درآمد و همان شد که در خیمه بود! ببراز و ریحانهٔ جادو به درون قصر رفتند و ببراز از دیدن آن کاخ چندان به حیرت افتاد که نزدیک بود از هوش برود. درهاى طلا و نقره، پرده‌هاى زنبوری، نقش و نگارهاى پرنده و چرنده، آینه کاری، جام‌هاى طلا و نقره، و تختى که طلاى آن برق مى‌زد. ببراز خود باختگى نشان نداد و دمى نگذشت که سفره چیدند و شراب و کباب آوردند و ببراز گفت: اى ملکهٔ آسمان و اى فرماندهٔ زمین، بر طبع من گوشت آهوى تازه لذتى دیگر دارد. ریحانه گفت: بهتر است که آهو را به دست خود شکار کنم. و از ببراز جدا شد و از قصر بیرون رفت.

ببراز تندى در جام او داروى بى‌هوشى ریخت و منتظر ماند تا بازگردد. ریحانه بازگشت، در حالى که آهوئى به بغل داشت، آن را به آدم‌نماها سپرد و گفت: زودى آن را کباب کنید و بر سر سفره بیاورید! ریحانه که در کنار ببراز به قرار گرفت، جام شرابش را برداشت و سرکشید، و ببراز که مواظب حال او بود دید که ریحانه پلک بر هم مى‌زند و مست شده است. دست او را گرفت و به اتاقى بُرد، و در آنجا ریحانهٔ جادو بر زمین افتاد، ببراز تندى دسته‌اى از گیسوى بلند او را برید و آن را به هم بافت و به دور گردنش گره زد، و خفه‌اش کرد. در این هنگام قصر تکانى سخت خورد، و پایه‌هایش به حال فروریختن افتادند، که ببراز از در قصر بیرون زد و لحظه‌اى بیش نگذشت که بر زمین غلتید، و از هوش رفت!

ببراز هنگامى که چشم باز کرد، نه از قصر نشانى برجاى بود، و نه از انسان‌نماها کسى دیده مى‌شد، امّا پیکر کرکس سوخته بر زمین سوختهٔ قصر به چشم مى‌آمد! ببراز گامى چند از زمین سوخته دور نشده بود، درختى تناور و کهن را دید که بر شاخه‌اى از آن شیشهٔ آب آویزان بود و در بادِتند مى‌رقصید. ببراز سنگى از روى زمین برگرفت و به سوى شیشه پرتاب کرد، سنگ به شیشه خورد و آن را شکست و باز دنیا تیره و تار شد و آتش هولناکى از کرکس سوخته برخاست! ببراز هر چه رفت، کشت سوخته بود و چون به جائى که کلّهٔ گاو را دیده بود رسید، جوان آراسته‌اى را مشاهده کرد که بر جائى ایستاده بود و منتظرش بود!

ببراز وقتى به نزدیک جوان رسید، از او شنید که گفت: من فیروزم، همان کلّهٔ گاوى که بر سر چوب آویزان بود و آن را از چوب برگرفتید و شستید و به خاک دادید! ببراز که پهلوانى عیار بود و تلخ و سرد روزگار را چشیده بود، آغوش به روى فیروز گشود و او را در بغل گرفت. اکنون هر دو در میان کشت‌هاى سوخته قرار داشتند و متحیر که به کدام سو بروند و چه کنند. در همین هنگام سوارى که روى پوشیده بود و شتاب داشت به پیش پایشان از راه ایستاد و گفت: تحّیرتان از چیست؟ گفتند: از کشت‌ها همه سوخته و دیارى در این دشت نیست، و حاصل اگر که هست، اینجا دیده نمى‌شود! سوار گفت: به سوى سوختهٔ ریحانهٔ جادو بروید، تا پاداش پیمان خیرى را که در انجامش پایمردى نشان دادید، بگیرید! ببراز و فیروز بر سوختهٔ ریحانه که نگاه انداختند، برق طلاى ناب نگاهشان را گرفت. ببراز با شتاب خود را به سوار رساند و پرسید: تو کیستی؟ گفت: روح پدر فیروز، همین پسرى که بر وصیتم گردن نهاد و رنج بسیار متحمل شد!

/ 0 نظر / 19 بازدید