پرویز طلائیان‌پور : قاطر زرنگ

در گذشته هاى دور قاطرى در حال مردن بود. گرگى آمد و روبه‌روى او نشست. قاطر رو به گرگ کرد و گفت: اى گرگ! براى چه آمده‌اى و منتظر چه هستی؟ گرگ گفت: منتظر مردن تو هستم تا بعدا تو را بخورم. قاطر گفت: من که مى‌میرم بعدش هم که تو مرا مى‌خوری، نوش ‌جانت ولى از طرفى دلم به حالت مى‌سوزد. گرگ گفت: براى چی؟ قاطر گفت: آخه من نعل‌هاى آهنى دارم و مى‌ترسم نعلهایم دندان‌هاى تو را بشکند. گرگ گفت: نعل دیگر چیست و کجاى توست؟

قاطر گفت: نعل‌هایم در کف پایم قرار دارد، بیا و آنها را دربیاور. گرگ قبول کرد و پوزه‌اش را جلو برد که نعل‌هاى قاطر را ببیند که قاطر لگد محکمى به دهان گرگ زد و تمام دندان‌هایش را شکست. گرگ نیز با دهان خون‌آلود پا به فرار گذاشت. در بین راه به روباه برخورد کرد. روباه به او گفت: جناب آقا گرگه! کجا مى‌ری؟ چهی شده؟ گرگ داستان را برایش تعریف کرد. روباه با شنیدن ماجرا خنده‌اى کرد و گفت: والله تا آنجائى که من مى‌دانم پدربزرگ و پدرت قصاب بودند، تو هم که قصاب هستی، آخر تو را چه به آهنگرى؟! باید مى‌رفتى دنبال قصابى تا این بلا سرت نیاید.

/ 0 نظر / 48 بازدید