داستان یکی از پسرانش

در طول راه شاگردی از شیوانا پرسید: آیا آن پیرزن واقعاً مادر شما بود ؟! شیوانا لبخندی زد و گفت : می توانست باشد! آن جوان ها می توانستند پسران او باشند! اما حرص و طمع و خودخواهی باعث شد از یاد ببرند همه ی انسان ها اجزای  یک پیکر هستند. پیرزن در آن لحضه نیاز به یکی از پسرانش داشت. من هم می توانستم آن پسر باشم. برای همین کنارش نشستم و مانند یکی از پسرانش به او کمک کردم . به آن دو جوان هم کاری نداشتم ، خودشان گریختند. در حقیقت آنها از یکی از پسران پیرزن ترسیدند  و چون می دانستند خطا کارند فرار کردند . فراموش نکنید که برای حمایت از کسانی که نیازمند کمک ما هستند حتماً لازم نیست با آنها فامیل باشیم.

/ 0 نظر / 12 بازدید