عى‌اشرف درویشیان : تُل

دختر خوراکش را خورد و با تُلش در خرابه خوابید. در حقیقت مدت‌ها کارشان همین بود. تُل به خانهٔ پادشاه مى‌رفت، خوراکى مى‌آورد، مى‌خوردند، تا اینکه نوکران پادشاه متوجه تل شدند. به پسر پادشاه خبر دادند، پسر پادشاه دید که تُلى هر روز به خانهٔ آنها مى‌آید و مقدارى غذا برمى‌دارد و درون نان‌پیچه‌اش مى‌ریزد و مى‌رود. پسر پادشاه تل را تعقیب کرد به خرابه رسیدند. تل داخل خرابه شد. پسر پادشاه هم پشت سر او وارد شد. دختر زیبائى را دید که لباسى پاره و کهنه به تن دارد و گوشه‌ائى کز کرده. پسر یک دل نه صد دل عاشق دختر شد و از او خواست که با او به قصر پادشاه بیاید و با او عروسى کند.

دختر با این شرط که تل را هم همراه ببرند قبول کرد. به قصر رفتند و با هم عروسى کردند. پس از مدتى مادر پسر هى مى‌گفت: تو که معلوم نیست از کجا آمده‌ای. نه پدرى داری، نه مادری، نه برادرى و خواهری، شاید اصلا غربتى و دربدر باشی. دختر خیلى ناراحت شد و شروع کرد به گریه. تل به او گفت: غصه نخور هم برایت مادر پیدا مى‌کنم هم برادر. و رفت و موقع رفتن به دختر گفت: تا وقتى من برمى‌گردم، زود زود به پشت‌بام برو. اگر گفتند چرا این‌قدر به پشت‌بام مى‌روى بگو دلم شور مى‌زند. مثل اینکه برادرهایم مى‌خواهند از راه بیایند.

تل رفت تا رسید به یک خانهٔ روستائی. شب بود داخل شد و گوشه‌اى پنهان شد. صبح زود دید که هفت پسر از خواب بیدار شدند و یکى‌یکى سبد بزرگى را که روى تختى بود بوسیدند و به شکار رفتند! تل رفت توى سبد را نگاه کرد، دید زن پیرى توى سبد است که نفس‌هاى آخرش را مى‌کشد و در حال مرگ است، هنوز پسرها از شکار نیامده بودند که مادرشان مرد. تل رفت توى سبد و زیر لحاف قایم شد. وقتى پسرها از شکار برگشتند و خواستند سبد را ببوسند تل صدایش را تغییر داد و گفت: بچه‌هاى عزیزم! من آخر عمری دارم مى‌میرم. یک آرزو دارم و آن این است که پیش تنها خواهرتان که زن پسر پادشاه است بروید و حالش را بپرسید. تا پیش فامیل شوهرش سرافکنده نشود و خیال نکنند که بى‌کس است.

پسرها تا داستان خواهرشان را شنیدند خیلی ناراحت شدند و گفتند چرا تا حالا به ما چیزی نگفته‌اى که یک خواهر داریم؟ تل گفت: تا حالا خودم به او سر مى‌زدم. حالا که دارم مى‌میرم این وظیفهٔ شماست که این کار را انجام بدهید. پسرها قول دادند که فوراً پیش خواهرشان بروند و از خانه خارج شوند. تل هم از سبد بیرون پرید و جلوى آنها راه افتاد و به‌طرف قصر پادشاه حرکت کردند. دختر از روى پشت‌بام آنها را دید و فهمید که تل با وفایش همان‌طور که قول داده بود برایش برادر پیدا کرده و آورده، رفت به شوهرش خبر داد: بدو بدو که برادرهایم آمدند.

همه ی قصر به استقبال آنها رفتند. چند گاو و گوسفند هم جلوى پاى آنها سربریدند و قربانى کردند. برادرها چند روز آنجا ماندند. بعد خواهرشان را بوسیدند و رفتند. چند روز گذشت تل پیش خود فکر کرد من براى این دختر خیلى زحمت کشیده‌ام. ببینم آیا قدر مرا مى‌داند یا نه؟ تل خیال داشت دختر را امتحان کند و به‌همین دلیل خودش را به مردن زد و افتاد کنار حوض. به دختر خبر داند که تلش مرده. دختر آمد بالاى سر تُل و با بى‌حوصلگى به تُل زد و گفت: دمش را بگیرید و پرتش کنید بیرون. تُل تا این حرف را شنید آهسته سرش را بلند کرد و گفت: اى بى‌وفا! کم برایت خوبى کردم به‌جاى قدرانى از زحماتم این‌طور با من رفتار مى‌کنی؟ دختر خجالت کشید و به گریه افتاد و به تُل گفت: مرا ببخش نفهمیدم و اظهار پشیمانى کرد و گفت، آبرویم را نریز. تُل هم قبول کرد.

بعد از چند روز تُل راست راستکى مرد و به دختر خبر دادند، دختر فورا خودش را بالاى سر تلش رساند و شیون کرد و با صابون گل روی سر او را شست و لاى پنبه گذاشت و با احترام آن را درون یک یخدان، صندوقچه ای زیبا گذاشت و درش را قفل کرد. روز بعد پسر پادشاه کلید یخدان را خواست که ببیند درونش چیست؟ دختر ترسید که شوهرش تل را درون صندوق ببیند با اصرار کلید را به او داد. پسر پادشاه درِ یخدان را باز کرد، دید تل طلائى خیلى قشنگی در یخدان است. تعجب کرد و از دختر پرسید این تل طلا مال کیست؟ دختر بغضش ترکید و از وفاى تل دلش گرفت و به پسر پادشاه گفت: این تل طلا را برادرهایم برایم سوغات آورده‌اند. به این ترتیب تل تا آخرین لحظهٔ عمرش به دختر وفادارى کرد و بعد از مردن هم آبروى دختر را حفظ کرد. تمام بی، تل تو یخدان‌بى.

/ 0 نظر / 48 بازدید