مشدی گلین‌خانم : ننه مومی

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. روزی روزگاری یه تاجری بود، رفت در خونه یکی خواستگاری. اون آدم سه تا دختر داشت، دختر بزرگشو عقد کرد، داد به تاجره. تاجره هم سه روز دخترو پهلوی پدر و مادرش گذاشت و بعد از سه روز دخترو ورداشت و برد. برد تو شهر و در قلعه خودش تا با هم زندگی کنند.پنج، شش ماه بعد تاجره به دختره گفت: من می‌خوام برم مسافرت. تو هر جور آذوفه ای بخواهی اینجا هست، همه چیز فراهمه. اونجور که دلت لباس بخواد هست. اونجور که دلت غذا بخواد هست. بره می‌خوای، بکش بخور، مرغ می‌خوای، بکش بخور! دختره گفت: بسیار خوب. تاجر در قلعه رو قفل کرد و رفت!

دختره دو ماه که تنها موند، دق کرد و مرد. تاجره وقتی از مسافرت برگشت، دید دختره مرده. تاجره مهر دخترو  آورد، داد پدرش، گفت: این مهر دخترت. اون فوت شد. حالا یه دختر دیگه ات رو بده من. اون دخترو گرفت و آورد. دختره هم سه چهار ماه اونجا بود، بعد به همون ترتیب تاجر گذاشتش و رفت مسافرت. دختر جدید هم دو سه ماه که گذشت، دق کرد و مرد. تاجره از مسافرت برگشت، دید که این زنش هم مرده، مهرشو ورداشت، برد پیش پدر و مادرش، گفت: این هم فوت شد. اون یکی دخترتو بده!

مادره بنا کرد گریه و زاری کردن، گفت: تو چه کار می‌کنی، سر بچه‌های من چه بلایی می‌یاری؟ بعد از چند ماه میای، میگی: دق کرد و مرد! تاجر گفت: قسم می خورم، من کاری نمی‌کنم. به هر جهت تاجر دختر کوچیکه رو هم عقدکرد. چند روزی جشن عروسی داشتند و دخترو ورداشت برد. اون هم همونجور دو سه ماه پهلوی تاجر موند و تاجر گفت: من می‌خوام برم مسافرت. دختر بهش گفت: تو می‌خواهی بری، من حمل پیدا کردم. گفت: ان شاءالله برای زاییدنت میام. دخترو گذاشت، در قلعه رو قفل کرد و رفت.

دختر فردا صبح دید تنهاست، چه کار بکنه. یه دقیقه رفت با مرغ‌ها بازی کرد، یه ساعت رفت سرشو با بره‌ها گرم کرد. آمد گفت: بالاخره نمی‌شه، آدم یه همدم می‌خواد. دید از عسل‌ها موم زیادی اونجاست. دختر یه آدمک از موم ساخت، پارچه هم آورد و براش یه دست لباس برید و دوخت، تن عروسک مومه کرد. مومه رو برد بالای اتاق روی تشک نشوند. اونوقت صبح از خواب پا می‌شد، میومد پهلوی عروسک مومی، می‌گفت: ننه مومی ناهار چی بخوریم؟ بعد صداشو عوض می کرد و خودش جواب می‌داد و می‌گفت: ننه هر چی دلت می‌خواد.

اون با این ننه مومی سالی رو برای خودش سربرد تا نزدیک زاییدنش شد. خودش اومد نشست و گفت: ننه مومی. بعد خودش جواب داد و گقت: جون ننه مومی چیه؟ دوباره خودش سئوال کرد و گفت: برای بچه چی چی بدوزم؟ لباس می‌خواد، فردا من دردم می‌گیره، تکلیف من چیه؟ خودش جواب داد و گفت: مگه تو پارچه نداری؟ پاشو پارچه وردار، لباس بدوز! تا موقعی که دردش گرفت. آمد پهلوی ننه مومی، گفت: ننه، من دردمه، اینجا که کسی نیست، قابله نیست، تکلیف من چیه؟ خودش عوض ننه مومی جواب داد و گفت: ننه جون قابله که نیست، خدا که هست. تو تا سر پا هستی، پاشو جاتو درست کن، درد که تند شد، خدا خودش بچه رو به دنیا میاره!

دختر بلند شد و جا ماشو درست کرد. دردش که گرفت. از قدرت خدا زایید. خودش پا شد و بچه رو لباس تنش کرد، قنداق کرد، پهلوی ننه مومی گرفت خوابید. روز وعده حمامش هم، رفت حمام. تا بچه دو سه ماهه شد. بالاخره یه  روز که بچه تو ننی بود. تاجر از مسافرت برگشت. دم قلعه که رسید، گوش داد، صدای لالایی ... لالایی میاد. درو وا کرد. اومد تو، دید زنش نشسته، بچه هم تو ننی‌ یه. یه پیرزن هم اون بالای اطاق نشسته، چادر سرشه، تاجر گفت: اون کیه، اونجا نشسته؟ زنش گفت: ننه مومیه. تاجر گفت: ننه مومی چی چیه؟ ما همه چی داشتیم، ننه مومی نداشتیم.

زنش گفت: درسته، شما که رفتین، در حقیقت من دیدم تنهایی خیلی بهم سخت می‌گذره، این عروسکو از موم برا خودم درست کردم، بعدم لباس تنش کردم، همدم من شد تا امروز، و اون هم همدم من بود بی‌زبون. تاجره گفت: حالا فهمیدم، تو از اون زن‌هایی هستی که تو دنیا از خوبی لنگه نداری. زنشو با بچه اش آورد شهر پهلوی پدر و مادر دختره، دختره هم تموم داستان رو برای مامانش تعریف کرد. بعد تاجره، پدر و مادر زنشو آورد تو قلعه افسانهای خودش، پهلوی دختر و نوه کاکل زریشون، و به اونها گفت: چون من دائم‌السفر هستم، شما پهلوی اینها باشید تا من از سفر برگردم. خوب! همین جور که اینها بهم رسیدن، هرکی هرکیو دوست داره انشاالله بهش برسه. قصه ی ما بسر رسید. بالا رفتیم ماه بود، پایین اومدیم چاه بود، قصه ی ما روشی راه بود.

/ 0 نظر / 40 بازدید