شری کارتر اسکات : ایمان راسخ

بارندگی ادامه یافت، و آب، طبقه‌ی اول ساختمان را فرا گرفت. مرد مجبور شد به طبقه‌ی دوم برود تا غرق نشود. قایقی از راه رسید. چند نفری در آن نشسته بودند. به مرد اصرار کردند که با آنها برود و جانش را نجات دهد. بار دیگر مرد جواب داد: خیلی متشکرم. خداوند مرا نجات می‌دهد. دیری نگذشت که مرد مجبور شد برای نجات از سیل به پشت‌بام برود. هلیکوپتری رسید. خلبان فریادکنان به او گفت: طنابی پایین می‌فرستم. آن را بگیر تا تو را بالا بکشم. مرد در جواب گفت: از لطفت متشکرم اما خداوند مرا نجات می‌دهد.

چند دقیقه بعد، آب بالاتر آمد و مرد را غرق کرد. مرد به بهشت رفت. در بهشت فرشته ای را دید. گفت: قرار نبود اینجا باشی! اجلت فرا نرسیده بود. این‌جا چه می‌کنی؟ مرد گفت هرچه منتظر ماندم که خدا مرا نجات دهد این کار را نکرد. من به خدا ایمان داشتم. فکر کردم نجاتم می‌دهد اما نداد. مرتب منتظر بودم اما نیامد. چه اتفاقی افتاده بود؟ فرشته جواب داد: برایت یک اتومبیل، یک قایق و یک هلیکوپتر فرستادیم. دیگر چه می‌خواستی؟!

/ 1 نظر / 104 بازدید
مهربون

ایمان راسخ ... به نظر من خدا با نشونه هاش با بنده هاش حرف میزنه اگه آخر داستان مرد نمیمرد و جواب فرشته غیر این بود داستان اصلا پندی نداشت ممنون واسه اینکه داستان هایی رو انتخاب میکنی که توش هم حرف داره هم تامل و هم به شعور مخاطب توهین نمیکنه ممنون دوستم