باجلان فرخی و محمد اسدیان : سبزگیسو

جان‌مراد گفت: مادر! آدم براى خودش کار کند بهتر است تا گاوچران دیگران باشد. از آن پس، جان‌مراد به کوه و صحرا مى‌رفت و روزى یکى دو کبوتر شکار مى‌کرد و آنها را به شهر مى‌برد و مى‌فروخت و با پول آن خورد و خوراک مى‌خرید. یک روز که جان‌مراد در کوه و کمر به‌دنبال شکار بود، اژدهائى را دید که جلوی آب رودخانه را گرفته بود و نمى‌گذاشت قطره‌اى آب به شهر برسد. مردم شهر، هر روز به حکمِ پادشاه، دخترى را همراه با لاشهٔ یک گاومیش در دهان اژدها مى‌انداختند. اژدها تکانى مى‌خورد و آب باریکى از زیر تنهٔ سنگینش راه مى‌افتاد و به شهر جارى مى‌شد. آن روز نوبت دشتبان پیر بود که دخترش را به کامِ اژدها بیندازد.

دشتبان پیر را همه مى‌شناختند. مردى تنگدست بود که سال‌ها پیش زنش مرده بود. جان‌مراد به خانه رفت و شمشیرِ بلند پدرش را برداشت و به لب رودخانه برگشت. مردم، آنجا جمع شده بودند. مأموران پادشاه هم به خانهٔ دشتبان رفته بودند که دخترش را بیاورند. جان‌مراد به مردم گفت: من اژدها را مى‌کشم. به شرط آنکه چهل دسته نان برایم فراهم کنید. مردم، خانه به خانه براى جان‌مراد نان جمع کردند. جان‌مراد قبضهٔ شمشیر را محکم در دست گرفت. تیغه تیزش را میان نان‌ها پنهان کرد و از مردم خواست که او را با نان‌ها به کامِ اژدها بییندازند. همچنان که اژدها نان‌ها را فرو مى‌برد، جان‌مراد تن اژدها را شکافت و شکافت. اژدها دو نیم شد و جان‌مراد از دل اژدها بیرون آمد.

ناگهان رودخانه چنان طغیان کرد که آب همه جا را گرفت. مردم در خون اژدها دست فرو کردند و به پشت جان‌مراد پنجه زدند. خبر کشته شدن اژدها به پادشاه رسید. پادشاه به هر کس که ادعا مى‌کرد اژدها را کشته است، پاداش مى‌داد. جان‌مراد ناراحت شد. نزد پادشاه رفت و گفت: چرا تو به هرکس که لاف کشتنِ اژدها را مى‌زند، پاداش مى‌دهى و هیچ دلیل و نشانه‌اى هم نمى‌خواهی؟ آنکه اژدها را کشته است، من هستم! پادشاه گفت: حالا تو خودت چه دلیلى دارى که اژدها را کشته‌ای؟ جان‌مراد پیراهنش را که جاى پنجه‌هاى خونین مردم بر آن بود، به پادشاه نشان داد. پادشاه به وزیر نگاهى کرد و گفت: حالا که تو کشندهٔ اژدها هستی، برو پوست اژدها را براى من بیاور.

جان‌مراد رفت و پوست اژدها را آورد و به پادشاه داد. پادشاه رو کرد به وزیر و گفت: پوست اژدها براى ما شگون دارد و عمرِ پادشاهى ما را طولانى مى‌کند. اما اى وزیر براى پایدار ماندن پادشاهى‌ام باید چه‌کار کنم؟ وزیر گفت: اگر تختى از استخوان فیل داشته باشی، پادشاهى تو پایدار مى‌ماند. پادشاه پرسید: چه کسى مى‌تواند تختى از استخوان فیل بیاورد؟ وزیر گفت: آن کسى که اژدها را کشته است! پادشاه رو کرد به جان‌مراد و گفت: شنیدی؟ از تو تختى از استخوان فیل مى‌خواهم. جان‌مراد، غمگین به خانه برگشت و به مادرش گفت: پادشاه تختى از استخوان فیل مى‌خواهد، حالا استخوان فیل از کجا پیدا کنم؟

مادرش گفت: برو از پادشاه چهل تبردار، چهل قاطر، چهل بار قیر و نیل بگیر و راه بیفت و برو. در بیابانى به چند چشمه مى‌رسی. چشمه‌ها را چنان با قیر کور کن که دیگر آب از آنها نجوشد. آن‌وقت نیل را در آبى که در چشمه‌ها مانده، بریز. ظهر فیل‌ها تشنه‌ مى‌شوند و سرِ چشمه‌ها مى‌آیند. چون آب به نیل آلوده شده، از نوشیدن خوددارى مى‌کنند. اما سرانجام تشنگى زور مى‌آورد و ناچار مى‌نوشند و در دم بر خاک مى‌افتند. جان‌مراد پیشِ پادشاه رفت. چهل تبردار، چهل قاطر و چهل بار قیر و نیل گرفت و رو به بیابان گذاشتند. رفتند و رفتند و رفتند تا به چشمه‌ها رسیدند. جان‌مراد آنچه را که مادرش گفته بود، انجام داد. ظهر، فیل‌ها آمدند و آب آلوده را خوردند و از پا افتادند. جان‌مراد و تبرداران، سرِ فیل‌ها را بریدند. پوست آنها را کندند، از استخوان‌هاى آنها تختى درست کردند و پیشِ پادشاه بردند.

پادشاه دستور داد پوست اژدها را روى تخت کشیدند و بر تخت نشست و از وزیر پرسید: حالا دیگر پادشاهى من پایدار است؟ وزیر گفت: اگر مرغِ زرین را هم داشته باشى که بر بالاى تختت آواز بخواند، حکومتت پایدار مى‌ماند. پادشاه گفت: مرغِ زرین را چه کسى مى‌تواند برایم بیاورد؟ وزیر گفت: آن‌کس که اژدها را کشته و از استخوان فیل تخت ساخته، مرغ زرین را هم مى‌آورد. پادشاه به جان‌مراد گفت: اى پسر از تو مى‌خواهم مرغ زرین را برایم بیاوری. جان‌مراد سخت غمگین شد. وقتى به خانه آمد، گوشه‌اى نشست و کز کرد. مادرش پرسید: پسرم چرا غمگینی. چه اتفاقى افتاده است؟ پسر گفت: پادشاه، این‌بار مرغِ زرین را مى‌خواهد! مرغِ زرین را حالا از کجا بیاورم؟

مادرش گفت: برو از پادشاه چهل دخترِ زیباروى و دو دسته مطرب بخواه. دختران و مطربان را که فراهم کردند، راه بیفت و برو و برو و برو تا به درخت چنارى برسی. پاى درخت چنار، چشمهٔ زلالى جارى است. بگو مطرب‌ها تا ظهر پاى درخت، ساز و دهل بزنند و دختران برقصند. ظهر، صداى بال مرغِ زرین را مى‌شنوى که مى‌آید و بر چنار مى‌نشیند. مرغ زرین، پرى‌دختی است که به جلد پرندهٔ زرین رفته است. پرى‌دخت از جلد پرنده بیرون مى‌آید و همراه دختران مى‌رقصد. جلدش را پنهان کن. بعدازظهر که رقص تمام شد، پرى‌دخت سراغِ جلدش را مى‌گیرد و تو را تهدید به مرگ مى‌کند. تو بگو، اى پریزاد تا مراد و مقصودم را حاصل نکنى جلدت را نمى‌دهم.

جان‌مراد پیش پادشاه رفت. پادشاه فرستاد از شهر چهل دختر زیباروى و دو دسته مطرب آوردند. جان‌مراد با دخترها و مطرب‌ها راه افتادند و رفتند و رفتند تا به چنار و چشمه رسیدند. جان‌مراد همه سفارش‌هاى مادر را انجام داد. ظهر، مرغ زرین آمد و بر درخت چنار نشست. بعد از درخت پائین پرید و از جلد بیرون آمد و همراه دخترها شروع کرد به رقصیدن. جان‌مراد جلد او را پنهان کرد. رقص که تمام شد، پرى‌دخت جلدش را نیافت. به جان‌مراد گفت: مى‌دانم تو جلد مرا برداشته‌ای. جلدم را بده وگرنه تو را مى‌کشم! جان‌مراد گفت: به شیرِ مادر و به رنج پدر سوگند بخور که مرادم را حاصل مى‌کنى تا جلدت را بدهم.

پرى‌دخت قسم خورد و قول داد که خواست او را برآورده کند. جان‌مراد جلد را پس داد و پرى‌دخت دوباره به جلد زرین رفت. جان‌مراد به مرغ زرین گفت: اى پریزاد! دلم نمى‌خواهد اما ناچارم تو را براى پادشاه ببرم. مرغ زرین گفت: دلتنگ نباش! قول داده‌ام و همراه تو مى‌آیم. جان‌مراد، مرغ زرین را برد و به پادشاه داد. پادشاه باز مثلِ همیشه از وزیر پرسید: حالا که مرغ زرین را هم دارم، آیا حکومتم پایدار مى‌ماند؟ وزیر گفت: پهلوان شهرِ سبز در دیارِ دور، دخترى ماهرو و سبزگیسو دارد. اگر سبزگیسو را هم داشته باشی، آنگاه دیگر حکومتت پایدار خواهد ماند.

پادشاه پرسید: سبزگیسو را چه کسى مى‌تواند برایم بیاورد؟ وزیر گفت: آن‌کس که اژدها را کشته، از استخوان فیل تخت ساخته و مرغِِ زرین را آورده، او این کار را هم مى‌تواند انجام دهد. پادشاه رو کرد به جان‌مراد و گفت: باید بروى و سبزگیسو را براى من بیاوری! جان‌مراد، خشمگین به خانه برگشت و حال و داستان را براى مادرش تعریف کرد. مادرش خیلى ناراحت شد و گفت: من دیگر عقلم به‌جائى نمى‌رسد. باید خودت به فکر چاره‌اى باشی. این پادشاه و وزیر مى‌خواهند سرت را زیرِ آب کنند. اما بدان اگر از این سفر، زنده و سالم برگردی، تخت و بخت پادشاه واژگون مى‌‌شود.

جان‌مراد گفت: این‌بار هم مى‌روم. اما سبزگیسو را براى خودم خواستگارى مى‌کنم، نه براى پادشاه. جان‌مراد توشه‌اى فراهم کرد و سر به بیابان گذاشت. رفت و رفت و رفت. در راه مردى را دید که گوش‌هائى بزرگ، به بزرگى گوش‌هاى فیل داشت و آرام‌ترین و دورترین صداها، حتى روئیدن گیاهان را هم مى‌شنید. جان‌مراد که تعجب کرده بود گفت: چه کار عظیمی! فیل‌گوش گفت: من کارى نمى‌کنم. اگر مثل جان‌مراد اژدها را مى‌کشتم، از استخوان فیل، تخت مى‌ساختم و مرغِ زرین را مى‌گرفتم، کارى کرده بودم! جان‌مراد پرسید: اگر او را ببینى چه‌کار مى‌کنی؟ فیل‌گوش گفت: مثلِ یک برادر، یار و یاورش مى‌شوم. جان‌مراد گفت: آنکه مى‌جوئى منم و در حقیقت من به‌دنبال سبزگیسو به شهرِ سبز مى‌روم. فیل‌گوش گفت: من هم همراه تو مى‌آیم. جان‌مراد و فیل‌گوش رفتند و رفتند تا به کوهى رسیدند. چوپانى را دیدند که پاهائى بسیار بلند داشت.

گله از چوپان خیلى دور شده بود. اما او با خیال راحت، ظرفى شیر روى اجاق گذاشته بود و شیر مى‌جوشانید. جان‌مراد گفت: اینکه راه و رسم چوپانى نیست. تو اینجا و گله‌ات آنجا! چوپان بلند شد و در یک چشم به‌هم‌زدن، گامى اینجا گذاشت و گامى آن طرف گله و گوسفندان را برگرداند. جان‌مراد با تعجب گفت: چه قدرتی! عجب کاری! بلندپا گفت: اینکه کارى نیست، اگر مثل جان‌مراد، اژدها را مى‌کشتم، از استخوان فیل تخت مى‌ساختم و مرغِ زرین را مى‌گرفتم، کارى کرده بودم! جان‌مراد پرسید: اگر او را ببینى چه‌کار مى‌کنی؟ بلندپا گفت: مثلِ یک برادر، یار و یاورش مى‌شوم. جان‌مراد گفت: آنکه مى‌جوئى منم و اکنون به‌دنبال سبزگیسو به شهرِ سبز مى‌روم.

بلندپا گفت: من هم همراهِ تو مى‌آیم. جان‌مراد و یارانش رفتند و رفتند تا به مزرعه‌اى رسیدند. مردى تنومند کنارِ مزرعه نشسته بود. در آنجا آبى وجود نداشت، اما مزرعه سبز بود. تشنه بودند. آب خواستند. مرد تنومند رفت و در یک لحظه آب نهر را مکید و برگشت و هم مزرعه را سیراب کرد و هم به آنها آب داد. جان‌مراد با شگفتى گفت: چه نیروئی! چه کار بزرگی! آبخور گفت: اینکه کار نیست. اگر مثلِ جان‌مراد، اژدها را مى‌کشتم، از استخوان فیل تخت مى‌ساختم و مرغِ زرین را مى‌گرفتم، کارى کرده بودم! جان‌مراد پرسید: اگر او را ببینى چه‌کار مى‌کنی؟ آبخور گفت: مثلِ یک برادر، یار و یاورش مى‌شوم.

جان‌مراد گفت: آنکه مى‌جوئى منم و اکنون به‌دنبال سبزگیسو به شهرِ سبز مى‌روم. آبخور گفت: من هم همراه تو مى‌آیم. همگى به راه افتادند و رفتند و رفتند. در راه مردى را کنار صخره و درختى دیدند که طبل مى‌زد، با صداى طبل او، جاى اشیاء باهم عوض مى‌شد. طبل‌زن، طبل مى‌نواخت و درخت جاى صخره مى‌رفت، صخره جاى درخت مى‌آمد. جان‌مراد گفت: چه‌کار عجیب و بزرگی! طبال گفت: اینکه کارى نیست. اگر مثلِ جان‌مراد اژدها را مى‌کشتم، از استخوان فیل تخت مى‌ساختم و مرغِ زرین را مى‌گرفتم، کارى کرده بودم! جان‌مراد پرسید: اگر او را ببینى چه‌کار مى‌کنی؟ طبال گفت: مثل یک برادر، یار و یاورش مى‌شوم. جان‌مراد گفت: آنکه مى‌جوئى منم و اکنون به‌دنبال سبزگیسو به شهرِ سبز مى‌روم.

طبال گفت: من هم همراه تو مى‌آیم. جان‌مراد و دوستانش رفتند و رفتند تا به مردى رسیدند که فلاخنى در دست داشت و سنگ‌هاى بزرگ در آن مى‌گذاشت و به سوى کوه پرتاب مى‌کرد و هربار قسمتى از کوه فرو مى‌ریخت. جان‌مراد شگفت‌زده گفت: چه قدرتی! چه زور بازوئی! فلاخن‌انداز گفت: اینکه کارى نیست، اگر مثل جان‌مراد اژدها را مى‌کشتم، از استخوان فیل تخت مى‌ساختم و مرغِ زرین را مى‌گرفتم، کارى کرده بودم! جان‌مراد پرسید: اگر او را ببینى چه‌کار مى‌کنی؟ فلاخن‌انداز گفت: مثلِ یک برادر، یار و یاورش مى‌شوم. جان‌مراد گفت: آنکه مى‌جوئى منم و اکنون به‌دنبال سبزگیسو به شهر سبز مى‌روم. فلاخن‌انداز گفت: من هم همراه تو مى‌آیم. جان‌مراد و یاران شگفت‌انگیزش به راه ادامه دادند و رفتند و رفتند و رفتند تا به شهرِ سبز رسیدند.

شهرى که سبز و خرم بود. اما از هرکس سراغِ خانه پهلوان شهرِ سبز را مى‌گرفتند، با تعجب به آنان نگاه مى‌کرد، چیزى نمى‌گفت و به راه خود ادامه مى‌داد. سرانجام به دکان پینه‌دوزى رفتند. پینه‌دوز گفت: پسران من، راه گم‌کرده‌اید؟ شما کجا و اینجا کجا؟ جان‌مراد گفت: اى پینه‌دوز، بیا و مردانگى کن و خانه پهلوان شهر را به ما نشان بده. پینه‌دوز که رنگ از رویش پریده بود گفت: اى پسر! جوانى نکن و سرت را به دم تیغ مده. پادشاه اگر بفهمد کسى به خانه پهلوان پاگذاشته، پوست از کله‌اش مى‌کند. پهلوان، دخترى سبزگیسو دارد که پادشاه خواستگار اوست. اما دختر به همسرى پادشاه دل نداده است و پهلوان هم نمى‌خواهد دخترش را به پادشاه بدهد.

پادشاه خیلى ظالم است. زندگى را بر مردم تلخ کرده. دیارمان سبز است و روزگارمان سیاه. اى جوان، بیا از همین راهى که آمده‌اى برگرد و روزگارت را تباه مکن! اما جان‌مراد اصرار کرد تا دل پینه‌دوزِ مهربان را به‌دست آورد. پینه‌دوز گفت: خانه پهلوان در کنار رودخانه بهار است که از وسطِ شهر مى‌گذرد. باید مواظب باشى جاسوسان پادشاه، خانه پهلوان را مى‌پایند. جان‌مراد صورت پینه‌دوز را بوسید و با دوستانش رفتند و خانه پهلوان را پیدا کردند. جان‌مراد درِ خانه را کوبید. پهلوان از پشت در صدا زد: کیستی؟

جان‌مراد گفت: جوانى غریبم و از راهى دور آمده‌ام. من و یارانم مى‌خواهیم پهلوان را ببینیم. پهلوان در را باز کرد. به خانه داخل شدند. سبزگیسو در اتاق نشسته بود و گیسوانش مانندِ دو آبشارِ سبز از شانه‌هایش آویخته بود و چهره‌اش مثلِ پنجه آفتاب مى‌درخشید. پهلوان رو کرد به جان‌مراد و گفت: اى جوان دلاور، بگو از من چه مى‌خواهی؟ جان‌مراد تمام سرگذشت خود را تعریف کرد و سرانجام گفت: کوه و کمرها را بریده‌ام، سختى‌ها کشیده‌ام تا به اینجا رسیدم. اى پهلوان من به خواستگارى سبزگیسو آمده‌ام! پهلوان گفت: اى جوان، مى‌دانى که پادشاه هم سبز گیسو را مى‌خواهد و تا به حال همهٔ خواستگاران سبزگیسو را سر به نیست کرده؟ با این حال من براى همسرى سبزگیسو، کسى را جز تو شایسته نمى‌بینم.

بعد پهلوان رو به سبزگیسو کرد و پرسید: دخترم تو چه مى‌گوئی؟ سبزگیسو، لبخندى مثلِ عسل بر لبانش نشست و آرام، سر را به نشانهٔ رضایت تکان داد. جان‌مراد و پهلوان و سبزگیسو مشغول گفتگو بودند که داروغه‌هاى پادشاه به خانه ریختند و جان‌مراد و دوستانش را دستگیر کردند و به کاخ، نزد پادشاه بردند. پادشاه از جان‌مراد پرسید: جوان! از پهلوان چه مى‌خواستی؟ جان‌مراد گفت: سبزگیسو را. پهلوان و سبزگیسو هم قبول کرده‌اند. پادشاه گفت: اما تا این سه‌کار را براى من انجام ندهی، نمى‌گذارم با سبزگیسو عروسى کنی. اول اینکه امشب مهمان من باشید. دوم اینکه هفت سال است قاصدى را به‌دنبال انارِ گرگر فرستاده‌ام که هنوز برنگشته است. باید قاصد را پیدا کنى و انار گرگر را برایم بیاوری. سوم اینکه تو و دوستانت همه‌باهم و در یک زمان به خزینه حمام من بروید.

جان‌مراد قبول کرد و شب میهمان پادشاه شدند. آن شب، شش تن از اشراف‌زادگان هم مهمان پادشاه بودند. فیل‌گوش آهسته به جان‌مراد گفت: در آشپزخانه دارند زهر در غذاى ما مى‌ریزند. طبال گفت: وقتى غذا را آوردند من ترتیبش را مى‌دهم. خدمتکاران غذا را آوردند و جلوى مهمانان گذاشتند. طبال بر طبل کوبید و در یک چشم به‌هم زدن غذاى آنان با غذاى اشراف‌زادگان عوض شد. اشرف‌زادگان هنوز یکى دو لقمه نخورده بودند که هلاک شدند. پادشاه وقتى جان‌مراد و یارانش را زنده دید از تعجب گیج شد، اما به روى خودش نیاورد و گفت: حالا باید قاصد را پیدا کنید و انار گرگر را بیاورید. فیل‌گوش گفت: قاصد، انارِ گرگر را آورده و الآن در پاى تپه‌اى خواب است. من صداى خُروپفش را مى‌شنوم.

 بلندپا گفت: این را به‌عهده من بگذارید. یک قدم اینجا گذاشت و یک قدم جائى که قاصد خواب بود و انارِ گرگر را از زیرِ سرِ قاصد بیرون کشید و باز یک گام آنجا و گامِ دیگر در قصر، انار گرگر را جلوى پادشاه گذاشت. پادشاه خیلى ناراحت شد، اما به روى خودش نیاورد و گفت: فردا باید کار سوم را انجام دهید و صبح زود به خزینه حمام من بروید. پادشاه به تون‌تاب (کسى که در آتشدان حمام، آتش مى‌افروزد) سپرد که حمام را چنان داغ کند که هرکس به خزینه برود، دود شود. فیل‌گوش حرف پادشاه را شنید و یاران را خبر کرد. آبخور گفت: این را به‌عهدهٔ من بگذارید. صبح زود رفت و از رودخانه آب فراوانى در شکم جا داد و آب را در خزینهٔ حمام ریخت. خزینه سرد شد و همه با خیال راحت حمام کردند و صحیح و سالم بیرون آمدند.

پادشاه که نقشه‌هایش نگرفته بود، دستور داد آنان را از شهر بیرون کردند. فلاخن‌انداز گفت: این به‌عهده من! و بالاى کوه رفت، صخره‌هاى بزرگ را در فلاخن‌ گذاشت و قصرِ پادشاه را سنگ‌باران کرد. پادشاه و تمام خانواده و بستگانش در زیرِ آوار ماندند. مردم خوشحال شدند. شهر را آذین بستند و به شادى و پاى‌کوبى پرداختند. جان‌مراد و سبزگیسو عروسى کردند و بعد از چند روز با یارانش راهِ شهر و دیارِ خود را در پیش گرفتند. پهلوان و مردم تا بیرون شهر آنان را بدرقه کردند. در راه بازگشت، یاران جان‌مراد هریک در جائى که با او همراه شده بودند، از جان‌مراد خداحافظى کردند و جدا شدند. اما هر کدام چند تار مو از خود به او دادند و گفتند: هر وقت مشکلى برایت پیش آمد، موئى از ما آتش بزن، فورى حاضر مى‌شویم.

جان‌مراد و سبزگیسو رفتند و رفتند تا به دروازهٔ شهر رسیدند. جان‌مراد گفت: باید یک جورى کلک پادشاه را بکنیم. امشب به قصر پادشاه مى‌رویم. تو خودت را کر و لال نشان بده و پادشاه هرچه به تو حرف زد سکوت کن. من نیمه‌شب، تخت پادشاه را مى‌شکنم و مرغِ زرین را آزاد مى‌کنم. فردا مرا به سیاه‌چال مى‌اندازند. تو دانه‌اى آتش در چاه بینداز و دیگر کارت نباشد. سبزگیسو قبول کرد. جان‌مراد او را به قصر برد. پادشاه سبزگیسو را در اتاقى گذاشت و رو کرد به وزیر و پرسید: اى وزیر حالا دیگر پادشاهى من پایدار مى‌ماند؟ وزیر گفت: بله، سلطنت تو دیگر همیشگى است.

نیمه‌شب جان‌مراد تخت پادشاه را شکست و مرغ زرین را آزاد کرد. فردا وقتى پادشاه خواست با سبزگیسو حرف بزند، دید که کر و لال است. غمگین شد. رفت که بر تختش بنشیند، تختش شکسته بود. سراغِ مرغ زرین را گرفت. مرغِ زرین هم گریخته بود. خشمگین شد، از وزیر پرسید: تخت مرا چه کسى شکسته؟ مرغِ زرین را چه کسى رها کرده؟ وزیر گفت: این کار، کار جان‌مراد است. پادشاه دستور داد جان‌مراد را گرفتند و به سیاه‌چال انداختند. سبزگیسو دانه‌اى آتش در سیاه‌چال انداخت. جان‌مراد موى فلاخن‌انداز را آتش زد. فلاخن‌انداز فورى حاضر شد. تخته سنگى در فلاخن گذاشت و به طرف قصر پادشاه پرتاب کرد. نصف قصر فرو ریخت پادشاه خواست فرار کند که سبزگیسو به حرف آمد و گفت: تا قصر ویران نشده، جان‌مراد را از سیاه‌چال بیرون بیاور.

پادشاه از ترس، جان‌مراد را از چاه بیرون آورد و آزاد کرد. پادشاه که از باز شدن زبان سبزگیسو خوشحال شده بود، فکر مى‌کرد جان‌مراد پى‌کارش رفته، از سبزگیسو خواست که با او عروسى کند. سبزگیسو گفت: به شرطى زنت مى‌شود که فردا صبحِ زود تو همه خانواده‌ات و تمام درباریان به حمام قصر بروید. پادشاه که از خوشحالى در پوست نمى‌گنجید، قبول کرد. سبزگیسو به تون‌تاب سپرد که تا صبح، حمام را طورى داغ کند که استخوان را هم بسوزاند. فردا صبح پادشاه و خانواده‌اش و وزیر و همه درباریان جمع شدند و به حمام رفتند و در یک چشم‌ به‌هم زدن سوختند و دود شدند. از آن به بعد مردم شهر و جان‌مراد و سبزگیسو به خوبى و خوشى زندگى کردند.

/ 0 نظر / 72 بازدید