کاظم سادات اشکوری : کچل

خاله گفت: کجا مى‌خواهى بروی، بعد از چند سال که به خانه ما آمده‌ای، لااقل یک شب بمان. کچل گفت: نه! بروم بهتر است، نمى‌خواهم شما را ناراحت کنم. خاله گفت: ناراحت کنم کدام است، مگر تو جاى ما را تنگ مى‌کنی؟ کچل گفت: راستش را بخواهى یک نفر باید تمام شب سرم را بمالد تا سوسک سرم را نخورد و خوابم ببرد. خاله گفت: اى خواهرزاده! یعنى ما مادر و دختر نمى‌توانیم یک شب تو را نگه داریم؟ کچل که ته دلش راضى به ماندن بود، پذیرفت و ماند.

شب که شد، پس از شام و شب‌نشینی، کچل شروع کرد به چرت زدن. خاله، سر کچل را روى زانویش گذاشت و بنا کرد به مالیدن. دخترخاله گوشه‌اى نشسته بود و جوراب مى‌بافت. پاسى از شب رفته بود که خاله گفت: دختر جان! مى‌ترسم سر پسر خاله‌ات را سوسک بخوره و رسوائى بالا بیاید. بیا کمى سر پسرخاله‌ات را بمال تا من چرتکى بزنم. دخترخاله گفت: اشکالى نداره. خاله یواشکى سرکچل را بلند کرد و روى زانوى دخترش گذاشت. و دختر بنا کرد به مالیدن سر کچل. کم‌کم حرکت دستش کند شد و خوابش برد. کچل که خواب نبود، آهسته چشم‌هایش را باز کرد و دخترخاله را دید که مست خواب است. این بود که یواشکى سر ... ش را گذاشت توى دست دختر.

دختر همین که چشم باز کرد سر کچل را دید که به اندازهٔ یک تخم‌ کبک شده. نتوانست خوددارى کند و شروع کرد به خندیدن. کچل گفت: همهٔ این کلک‌ها براى این بود که بخندانمت، دختر خاله! دختر خاله‌ ناراحت شد و رفت توى فکر. خاله گفت: دختر جان! ناراحت نشو، کارى‌ست که شده، کسى هم خبر نداره. دختر مادر را به بد و بیراه بست تا صبح شد. صبح که شد دختر فرار کرد و به کوه رفت. مادر شروع کرد به گریه و ‌زارى که، دخترم از دست‌ رفت. و دختر توى کوه فریاد مى‌زد: من مرد نمى‌خواهم، اصلا مرد نمى‌خواهم.

کچل گفت: خاله جان! ناراحت نباش. من او را به خانه مى‌آورم. مقدارى گندم برشته برداشت و توى کیسه ریخت. و به راه افتاد. دختر همین‌که چشمش به کچل افتاد، فرار کرد و همین‌طور فریاد مى‌زد: من مرد نمى‌خواهم، من مرد نمى‌خواهم. کچل هم فریاد مى‌زد: من زن نمى‌خواهم، من زن نمى‌خواهم. گاهى به هم نزدیک مى‌شدند. و این وضع ادامه داشت. تا اینکه به‌تدریج به هم نزدیک شدند. دختر گفت: چیزى دارى بخوریم؟ کچل گفت: کمى گندم برشته آورده‌ام، آنرا با هم سهم مى‌کنیم. دختر گفت: باشه.

کچل گندم برشته را از کیسه بیرون آورد. نیمى را خودش برداشت و نیمى را به دختر داد. گندم را که خوردند تشنه‌شان شد. دختر گفت: این طرف‌ها چشمه هست؟ من که از تشنگى نمى‌توانم طاقت بیاورم. کچل گفت: آره چشمه هست و من هم تشنه ام. و به‌طرف چشمه رفتند. سرچشمه که رسیدند دختر گفت: اول تو آب بخور. کچل گفت: نه! اگر من اول آب بخورم نفسم در مى‌رود. دختر گفت: من پشتت را نگه مى‌دارم که نفست در نرود. کچل گفت: باشه. و خم شد و آنقدر آب خورد تا تشنگیش بر طرف شد.

نوبت دختر که رسید، کچل دو دستش را گذاشت پشت دختر. دختر که آب مى‌خورد، به‌تدریج حال دیگرى پیدا مى‌کرد، که ناگهان متوجه شد کار از کار گذشته و کچل او را تصاحب کرده. همین‌که سربرداشت، کچل گفت: حال که تو مرد نمى‌خواهی، مى‌روم. دختر گفت: چه کسى گفته مرد نمى‌خواهد؟ مى‌خواهم. این بود که از جا برخاست و با کچل به خانه آمد و آن دو زن و شوهر شدند.

/ 0 نظر / 45 بازدید