یوسف قوجق : وقتی از آسمان گوسفند می بارد

پادشاه سه روز مهلت داد و وعده ی انعام و هدایای زیادی را به او داد. پیرمرد به خانه بازگشت، اما هر چه فکر کرد، تعبیر قانع کننده ای به ذهنش نرسید. پس از سه روز، پیر مرد ناامید و افسرده به طرف قصر پادشاه به راه افتاد. به یاد وعده های پادشاه که می افتاد، بیشتر با خودش کلنجار می رفت و تعبیرهای زیادی را مرور می کرد، اما هیچ کدام از آنها را نمی پسندید. ناگهان چشمش به ماری افتاد که زیر آفتاب چمبره زده بود. پیرمرد بدون توجه به مار از کنارش گذشت. ناگهان مار تکانی خورد و گفت: آهای پیرمرد! چرا این طور در فکر فرو رفته ای؟!

پیرمرد، آهی کشید و گفت: سه روز فرصت داشتم تا خواب پادشاه را تعبیر کنم، اما فذصت گذشت و من هیچ چیز فانع کننده ای نیافتم. مار پرسید: مگر پادشاه چه خوابی دیده است؟ پیرمرد گفت: خواب دیده که از آسمان روباه می بارد! مار خنده ای کرد و گفت: آیا پادشاه در قبال تعبیر خواب وعده ای هم داده است؟ پیرمرد دست هایش را به هم مالید و گفت: آری، هدایایی وعده داده که با آن می توانم زندگی راحتی داشته باشم. مار بار دیگر با صدای بلند خندید و گفت: این که تعبیرش خیلی آسان است. اگر نصف پاداشی که پادشاه به تو می دهد، برایم بیاوری، جوابش را می گویم!

پیر مرد گفت: نصف آنکه چیزی نیست. اگر تعبیر خواب را بگویی، تمام پاداش را برایت می آورم! مار گفت: به پادشاه بگو که در سرزمینش مردم چاپلوس و روباه صفت و حیله گر زیاد خواهد شد. آنها به اسم پادشاه، مردم را فریب خواهند داد و آسایش را از آنها خواهند گرفت. پیرمرد از شنیدن این تعبیر، خوشحال شد و مثل باد، به طرف قصر پادشاه روان شد. پادشاه بی صبرانه منتظرش بود. پیرمرد با خوشحالی خواب پادشاه را تعبیر کرد. پادشاه پس از شنیدن جواب پیرمرد، به فکر فرو رفت. بعد، با احترام یک خورجین طلا و جواهر به او پاداش داد.

پیرمرد خورجین جواهرات را به دوش انداخت و به طرف خانه اش به راه افتاد در میان راه، به یاد مار و قولی که به او داده بود افتاد، ولی وقتی به جواهرات دست کشید، با خودش گفت: طلا و جواهر به چه درد مار می خورد؟ در حالی که من با اینها می توانم تا آخر عمر راحت زندگی کنم. و با این فکر ، راهش را کج کرد و به خانه اش رفت! چند سال گذشت. یک شب، دوباره پادشاه خواب عجیبی دید. ولی این بار، از آسمان گرگ می بارید. باز هم اطرافیانش نتوانستند خواب او را تعبیر کنند. پادشاه به ناچار، این بار هم پیرمرد را احضار کرد و خوابش را شرح داد.

پیرمرد از پادشاه سه روز مهلت گرفت و به خانه برگشت. ولی هرچه سعی کرد، چیزی به ذهنش نرسید. آن وقت به یاد مار افتاد. با خود گفت: بهتر است دوباره نزد او بروم. شاید این بار هم به من کمک کند. و با این فکر، به طرف لانه مار رفت. وقتی به آنجا رسد، مار بیرون از لانه اش پرسه می زد. چشمش که به پیرمرد افتاد؛ با خنده گفت: اوغور به خیر پیرمرد! حالت چطوره؟ باز هم که نو را پریشان می بینم! پیرمرد با خودش فکر کرد: عجب مار خوبیه! انگار نه انگار که قبلا فریبش داده ام! بعد گلویش را صاف کرد و گفت: باز هم پادشاه خواب عجیبی دیده است. این بار دیده که از آسمان گرگ می بارد.

مارکمی فکر کرد. چرخی دور خودش زد و گفت: اگر این بار نصف خلعت پادشاه را برایم بیاوری، تعبیر آن را می گویم. پیرمرد بلافاصله گفت: قبول است. این بار تمام خلعت را برایت خواهم آورد تا جبران گذشته هم بشود. مار نزدیک تر رفت و نگاهی به پیرمرد کرد و گفت: به پادشاه بگو که در سرزمینش مردمان گرگ صفت زیاد خواهد شد. اگر مواظب اوضاع نباشد، آنها مردم را تار و مار خواند کرد. پس لازم است که پادشاه با آنها قاطعانه برخورد کند.

پیرمرد خوشحال و خندان از مار جدا شد و به طرف قصر پادشاه رفت و مثل دفعه قبل، تعبیر خواب را بیان کرد. پادشاه دستور داد این بار هم خلعت های زیادی به او بدهند. پیرمرد به همراه هدایا به طرف خانه رفت. خلعت های پادشاه این بار زیادتر از قبل بود و اگر همه را به مار می داد، چیزی برای خودش نمی ماند. با خود گفت: بهتر است مار را بکشم تا هم تمام هدایا مال من بشود و هم خیالم از بابت مار راحت شود. و با این تصمیم به طرف لانه مار به راه افتاد. مار جلو لانه اش منتظرش بود. پیرمرد یکباره شمشیرش را از غلاف درآورد و به مار حمله کرد. مار پیچ و تابی به بدنش داد و به داخل لانه اش خزید. اما شمشیر پیرمرد، قسمتی از دمش را بریده بود. پیرمرد هم به گمان اینکه مار را کشته است، خوشحال به طرف خانه اش حرکت کرد.

مدت زیادی از این داستان نگذشته بود که روزی چند مامور به خانه پیرمرد آمدند و گفتند که پادشاه تو را احضار کرده است! پیرمرد به ناچار همراه آنها به قصر رفت و پادشاه را منتظر دید. پادشاه خطاب به پیرمرد گفت: این بار هم خواب بسیار عجیبی دیده ام. این دفعه بر خلاف قبل، از آسمان گوسفند می بارید! پیرمرد این بار نیز به خانه بازگشت و هرچه فکر کرد، باز نتوانست خواب پادشاه را تعبیر کند. به یاد مار افتاد و از رفتارش سخت پشیمان شد. سرانجام ناامید به طرف قصر روان شد. پیرمرد به مار که رسید، از خوشحالی و تعجب سرجایش میخکوب شد. لحظه ای صورتش گل انداخت. اما دوباره شرمگین و افسرده سرش را پایین انداخت. مار با دم کوتاهش آنجا نشسته بود.

پیرمرد را که دید، با خوشرویی! جلوتر آمد و گفت: سلام پیرمرد، باز چه اتفاقی افتاده؟! پیرمرد که از خجالت یارای حرف زدن نداشت، من من کنان گفت: دفعات قبل اشتباه کردم. حالا به شدت پشیمان و روسیاهم. نمی دانم چگونه گذشته را جبران کنم. مار زبانش را تکان داد و گفت: مثلی است که می گوید: ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. حالا بگو چه اتفاقی افتاده است؟! پیرمرد گفت: پادشاه دوباره خواب دیده که از آسمان گوسفند می بارد. مار گشتی در اطراف زد و گفت: به پادشاه بگو دیگر نگران چیزی نباشد. چرا که مردم سرزمینش با انصاف شده اند. از این پس، مردم مثل گوسفندان آرام شده و هر کس به حق خودش قانع خوتهد بود.

پیرمرد با شنیدن این تعبیر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. مثل باد خود را به قصر رساند و تعبیر را به پادشاه گفت. پادشاه از این موضوع خیلی خوشحال شد و دستور داد این بار زیادتر از دفعات پیش، به پیرمرد خلعت و جواهر بدهند. پیر مرد خوشحال و خندان به سمت لانه مار حرکت کرد آنجا که رسید، تمام آنها را جلوی لانه گذاشت و داد زد: آهای دوست خوبم! بیا بیرون! این بار تمام خلعت و جواهرات افسانه ای را برایت آورده ام. مار از لانه اش بیرون آمد و نگاهی به خورجین جواهرات انداخت. چرخی زد و گفت: اینها به کار من نمی آید؛ همه اش مال شما باشد! پیرمرد با تعجب پرسید: پس چرا هر بار نیمی از خلعت پادشاه را می خواستی؟!

مار گفت: برای اینکه درستی تعبیر خواب، برای خودم ثابت شود. چراکه هر بار خودت نمونه ای از آن تعبیر بودی. بار اول تو مانند روباه مرا غریب دادی و زیر قولت زدی. بار دوم مثل گرگ، وحشی شدی و به من حمله کردی و این بار هم مثل گوسفندی آرام، به حق خودت قانع شدی و صادقانه نزد من آمدی. پیرمرد که تازه متوجه حقایق شده بود، به فکر فرو رفت. پشیمان از کارهای گذشته، از مار خداحافظی کرد و خورجین جواهرات را بر دوش گذاشت و در حالی که هنوز هم در فکر گذشته ها بود، به طرف خانه اش به راه افتاد.

/ 0 نظر / 57 بازدید