فضل‌الله مهتدى (صبحی) : گنجشک دنبک‌زن

پیره‌زنه توتک گنجشک را داد به درویش. گنجشکه اومد گفت: توتک من کو؟ پیرزنه گفت: دادم به درویش. گنجشکه گفت: پس منم این ور میجم، اون ور میجم، لاوک نونت رو برمى‌دارم و میرم. پیرزنه گفت: همچین میزنمت، که سال دیگه با برف بیاى پائین! گنجشکه این‌ور جست اون‌ور جست، لاوک نون رو برداشت و رفت. رسید به یک جائی، دید چند تا چوپون دارند شیر مى‌خورند، اما نون ندارند. مى‌خوان به جاى نون پشکل توى شیر بریزن.

گنجشکه گفت: من نونتون مى‌دم، به شرطى که دست نگهدارید، تا من برم جیش کنم بیام. کلام رو پر از نخودچى کیشمش کنم بیام. چوپونا گفتند: بسیار خوب. اما وقتى که گنجشک رفت، چوپونا تموم نون و شیر را خوردند و براى گنجشکه پشکل و شیر گذاشتند. گنجشکه برگشت، گفت: کو، رسد من؟ گفتند: ایناها. گنجشکه گفت: حالا، که براى من، شیر و پشکل گذاشتید، من هم این‌ور میجم، اون‌ور میجم، قوچ گله را برمى‌دارم میرم.

چوپان‌ها گفتند: آهو! همچین میزنمت، که سال دیگر با برف بیاى پائین. این‌ور جست اون‌ور جست، قوچ گله را برداشت و رفت. رفت و رفت تا رسید به یک جائى که عروسى بود و گوسفند نداشتند بکشند. مى‌خواستند سگ بکشند. گنجشکه گفت: سگ نکشید، تا من گوسفندتان بدهم، به شرطى که از پلو عروسى براى من نگهدارید، تا من برم جیش کن بیام، کلام را پر از نخودچى کیشمش کنم بیام. گفتند: خیلى خوب. اما، همین‌که گنجشک رفت، تمام پلوها را خوردند و ته سفره را براى گنجشک گذاشتند. گنجشکه هم گفت: این‌ورمیجم، اون‌ور میجم، عروستان را برمى‌دارم میرم.

گفتند: به! همچین مى‌زنمت که سال دیگر با برف بیائى پائین. او هم این‌ور جست و اون‌ور جست: عروس را برداشت و رفت. رفت و رفت تا به جائى رسید، دید: میهمانى است، داماد دارند، اما عروس ندارند، گفت: من به شما عروس مى‌دم، به‌شرطی، که وقتى عروسى تمام شد، عروس را پس بدید. گفتند: خیلى خوب. اما وقتى که برگشت و خواست عروس را ببرد، ندادند، گفت: من هم این‌ور میجم، اون‌ور میجم دنبکتان را برمى‌دارم و ورمیجم. این‌ور جست، اون‌ور جست، و دنبک را برداشت و ورجست. اومد و اومد، تا رسید به سر دیوار پیره‌زن کدام پیره‌زن؟

همون پیره‌زنى که تنورش را با خارپاى این آتیش کرده بود. سر دیوار بنا کرد به دنبک زدن و خواندن، نون دادم، قوچ استوندم، دمبولى دیمبو، دمبولى دیمبو. قوچ دادم، عروس استوندم، دمبولى دیمبو، دمبولى دیمبو. عروس دادم دنبک استوندم، دمبولى دیمبو، دمبلى دیمبو. پیره‌زنه سر نماز بود، نفرینش کرد. باد تندى اومد، دنبک از دست گنجشک افتاد زمین و شکست.

/ 0 نظر / 54 بازدید