سید احمد وکیلیان : خارکش پیر و درخت اشرفی

پیرمرد همه چیزهائى را که مرد غریبه گفته بود، انجام داد. بعد از چند سال همان‌طورى که آن مرد گفته بود درختى پر از اشرفى در همان مکان سبز شد و به این وسیله مرد خارکش بزرگترین ثروت دنیا را به‌دست آورد و بچه‌‌هایش در ناز و نعمت به‌سر مى‌بردند. روزی مردى به خانه و وضع زندگى خارکش حسادت کرد، به خانه خارکش آمد و به زن او گفت: تو نمى‌دانى که این همه ثروت را شوهرت از کجا به‌دست آورده است؟ هیچ مى‌دانى که این ثروت زیاد جان خودت و بچه‌هایت را به خطر مى‌اندازد. زن گفت: خوب تو بگو چکار کنم؟ مرد گفت: تو باید پى ببرى که این ثروت را شوهرت از چه راهى به‌دست آورده است؟ زن گفت: من مى‌دانم هر چه هست از این درخت باغچهٔ حیاطمان است. مرد حسود به او گفت: تو از شوهرت بپرس که این درخت را از کجا آورده و اینجا کاشته، زن گفت: من خودم را به مریضى مى‌زنم تا شاید داستان و راز و حقیقت این درخت را برایم بگوید.

شب شد و مرد خارکش به خانه آمد و زنش را در حالت مریضى دید. پیرمرد گفت: زن چرا مریض شده‌ای؟ زن گفت: اى مرد، از بس که به این درخت فکر کردم مریض شدم. تو باید براى من بگوئى چکار کردى که این درخت را پیدا کردی؟ مرد حسود هم در پشت در حرف‌هاى آنها را گوش مى‌داد. مرد خارکش به زن گفت: اى زن آن کسى که به من این درخت را داده است گفته که نباید راز خودت را براى زنت بگوئی، زن گفت: غیرممکن است من باید بفهمم وگرنه مى‌میرم، مرد گفت: اشکال ندارد و به این ترتیب تمام ماجرا را براى زنش نقل کرد. صبح وقتى مرد خارکش به حجره‌اش رفت. مرد حسود به سراغ پیرمرد رفت و گفت: بیا من و تو با هم شرطى را ببندیم. مرد خارکش گفت: چه شرطی؟ مرد حسود گفت: تو سر درخت خانه‌ات و من هم سر هر چه زندگى دارم شرط‌بندى مى‌کنیم.

پیرمرد نادان هم قبول کرد و گفت: شرط را بگو، مرد حسود گفت: من مى‌دانم که تو این همه ثروت را از کجا آوردى و بعد تمام کسانى که آنجا بودند را شاهد این شرط گرفت. گفت که تو یک مار را کشتى سر و دم او را بریدى و در چاه عمیقى انداختى و آن به این درخت تبدیل شده است. با این ترتیب پیرمرد شرط را باخت و تمام مال و ثروتش را از دست داد و باز هم همان پیرمرد خارکش قبلى شد. یک روز مانند گذشته، پیرمرد صبح زود براى جمع کردن خار به بیابان رفت و گریه و زارى مى‌کرد که اى خداى مهربان من چرا رازم را براى زنم گفتم. ناگهان مردى که قبلا ثروت را به خارکن بخشیده بود، حاضر شد و بالاى سر پیرمرد آمد و گفت: اى نادان بدبخت چرا رازت را گفتی، مگر من به تو نگفتم رازت را براى زنت نگو، حالا اشکال ندارد، من کمکت مى‌کنم.

امشب برو خانه همان مرد حسود حقه‌باز و بگو باز هم یک شرط دیگر ببندیم، تو از سر خانه و زندگیت و من هم از سر هر چه که دارم. آن وقت مرد ادامه داد و گفت: تو بگو فردا خورشید از کدام طرف طلوع مى‌کند؟ اگر او گفت از طرف راست، تو بگو از طرف چپ طلوع مى‌کند. پیرمرد همین کار را کرد و نزد مرد حسود رفت و شرط بستند. پیرمرد پرسید: خورشید فردا از کدام طرف طلوع مى‌کند، آن مرد حسود گفت: اى دیوانه، خوب معلوم است از طرف راست. وقتى صبح شد همه مردم شاهد ماجرا بودند و آن روز برعکس خورشید از طرف چپ طلوع کرد. مردم همه تکبیر فرستادند و براى پیرمرد فقیر خوشحال بودند. مرد خارکن براى بار دیگر ثروتش را به‌دست آورد.

/ 0 نظر / 65 بازدید