محمدرضا شمس : قصه بخت

نجف‌قلى به التماس افتاد و گفت: 'اى گرگ! اى گرگ بزرگ! من مى‌دانم که تو زرنگی! تیزدندانی، تیز چنگی! تیزپائی، تیز هوشی، تیز چشمی، تیز گوشی! اما بیا و به من رحم کن! مرا نخور. من بداقبالم، بیچاره‌ام، به دنبال چاره‌ام. مسافرم و راه ‌دارزى در پیش دارم. گرگ گفت: به جاى آه و ناله کردن، حرفت را بزن. بگو کجا دارى مى‌روی؟ نجف‌قلى گفت: به سفرى سخت مى‌روم، به دنبال بخت مى‌روم. مى‌خواهم او را پیدا کنم. عقده دلم را واکنم. از او بپرسم که چرا اینقدر بدبختم. گرگ کمى فکر کرد و گفت: به یک شرط مى‌گذارم بروى و راهت را ادامه بدهی. نجف‌قلى پرسید: چه شرطی؟ گرگ گفت: به شرطى که وقتى بخت را پیدا کردی، عقدهٔ دلت را وا کردی. از او بپرسى که من چه کار باید بکنم که سردردم خوب شود. مدتى است که سردرد خیلى بدى دارم.

نجف‌قلى گفت: باشد، حتما مى‌پرسم. بعد، از گرگ خداحافظى کرد و دوباره راه افتاد. رفت و رفت تا به باغى رسید. به پیرمرد چاقى رسید. پیرمرد باغبان بود. خیلى هم خوش‌قلب و مهربان بود. نجف‌قلى که خسته و گرسنه شده بود، پیش پیرمرد رفت و بعد از سلام گفت: خدا قوت. پیرمرد که سخت کار مى‌کرد و عرق مى‌ریخت، گفت، سلامت باشى جوان! بعد نگاهى به نجف‌قلى انداخت و گفت: انگارى مسافرى و از راه دورى مى‌آئی. حتماً خسته‌ای، خیلى هم گرسنه‌ای. بیا دوست من، بیا آبى به دست و رویت بزن. بعد، زیر این درخت گردو بنشین و کمى خستگى درکن. نجف‌قلى با آب خنکى که از توى باغ مى‌گذشت، دست و رویش را شست و زیر درخت نشست. پیرمرد مهربان، بقچهٔ نانش را باز کرد. با هم، چاى و نان و پنیر خوردند. بعد، پیرمرد گفت: حالا بگو از کجا مى‌آئی. اهل کدام شهر و دیاری؟ نجف‌‌قلى تمام داستان را برایش تعریف کرد. باغبان پیر گفت: اگر او را پیدا کردی، اگر او را گیر آوردی، از مشکل من هم بگو، چارهٔ مشکل مرا هم بپرس.

نجف‌قلى با تعجب پرسید: تو دیگر چه مشگلى داری؟ تو که ماشاءالله هزار ماشاءالله وضعت خوب است، همه چیز داری. خانه‌داری، باغ داری، گاو و گوسفند و اسب و الاغ داری. تو که دیگر غمى نداری، غصه و ماتمى نداری! باغبان گفت: درست است که باغ دارم، خانه و اسب و الاغم دارم؛ اما پیر و تنهایم. توى این دنیا کسى را ندارم. من توى‌‌دار دنیا یک درخت گردو دارم که خیلى دوستش دارم. این درخت را وقتى جوان بودم کاشتم. سى سال پایش زحمت کشیدم؛ اما درختم میوه نمى‌دهد. نمى‌دانم چه کار کنم. نجف‌قلى گفت: باشد. وقتى به بخت رسیدم، وقتى که او را دیدم، چارهٔ مشکلت را از او مى‌پرسم. بعد، از باغبان خداحافظى کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا به رودخانه ای رسید. رودخانه خیلى بزرگ بود. خیلى هم خروشان بود. مى‌غرید و مثل مار پیچ و تاب مى‌خورد و مى‌رفت. نجف‌قلى غصه‌اش گرفت. با خودش گفت: این هم یک بداقبالى دیگر. حالا من چه کار کنم؟ کجا بروم؟ چه جورى از این رودخانه رد شوم.

در همین موقع ماهى خیلى بزرگى سر از آب بیرون آورد و گفت: آهای؟ تو کى هستی؟ چرا آنجا نشستی؟ چرا افسرده‌ و غمگینی؟ نجف‌قلى گفت: مگر خودت نمى‌بینی؟ مى‌خواهم از این رودخانه بگذرم و به دنبال بخت بروم. بعد، تمام ماجرا را براى ماهى تعریف کرد. ماهى گفت: اگر قول بدهى که وقتى بخت را پیدا کردی، گره مشکلت را واکردی، چارهٔ مشکل مرا هم بپرسی، تو را مى‌برم آن طرف. نجف‌قلى گفت: باشد. بگو مشکلت چیست؟ ماهى گفت: با اینکه همیشه در آبم، اما خیلى غمگینم. خیلى بى‌تابم. شب تا صبح بیدارم. خواب ندارم. چشم‌هایم تا صبح باز است، شب هم طولانى است، مثل یک جادهٔ دراز. تمام نمى‌شود. از تنهائى حوصله‌ام سر مى‌رود. خستگى از تنم در نمى‌رود. نمى‌دانم چه کار کنم. دلم مى‌خواهد من هم مثل همه بخوابم، خواب ببینم تو آسمان ستاره بچینم! بعد، نجف‌قلى را پشتش سوار کرد و برد آن طرف رودخانه نجف‌قلى از ماهى خداحافظى کرد و دوباره راه افتاد.

رفت و رفت و رفت تا به پیرمردى رسید که ریش سفیدش تا روى زانویش مى‌رسید. سلامى کرد و گفت: اى پیرمرد دانا، تو مى‌دانى که بخت را کجا مى‌شود پیدا کرد؟ پیرمرد دستى به ریش سفیدش کشید و گفت: پسرم! بخت منم، با من چه کار داری؟ نجف‌قلى خیلى خوشحال شد و به پیرمرد گفت: من مرد بیچاره و بدبختى هستم. اگر لب دریا بروم، دریا خشک مى‌شود. بعد هم از مشکل گرگ و باغبان و ماهى گفت. پیرمرد گفت: بخت خودت در راه معلوم مى‌شود. بى‌خوابى ماهی، به خاطر مروارید درشتى است که توى بینى‌اش گیر کرده. اگر کسى آن را دربیاورد، ماهى راحت مى‌شود و از آن به بعد مى‌تواند بخوابند و خواب ببیند، از توى آسمان ستاره بچیند! باغبان باید گودالى زیر درخت گردو بکند و گنجى را که زیر آن است، بیرون بیاورد. آن وقت درختش میوه مى‌دهد. گرگ باید مغز سر یک آدم نادان را بخورد تا سردردش خوب شود!

نجف‌قلى از بخت تشکر کرد و به راه افتاد و به‌طرف خانه‌اش رفت. رفت و رفت و رفت تا به رودخانه رسید. ماهى که منظرش بود، تا او را دید، پرسید: بخت را دیدی؟ چارهٔ مشکلم را پرسیدی؟ نجف‌قلى گفت: بله. ماهى پرسید: خب، بگو حالا چه کار کنم؟ نجف‌قلى گفت: اوّل مرا به آن طرف رودخانه ببر تا برایت بگویم. ماهى او را پشت خود نشاند و به آن طرف رودخانه برد. نجف‌قلى گفت: یک مروارید درشت توى بینى توست. اگر درش بیاوری، راحت مى‌شوى و مى‌توانى مثل همه بخوابی. ماهى گفت: تو بیا و جوانمردى کن این مروارید را در بیاور و مرا راحت کن. نجف‌قلى گفت: من احتیاجى به مروارید تو ندارم. چون بختم باز شده و خودم بهتر از آن را دارم. باید زودتر به سراغ بخت خودم بروم. هر چه ماهى اصرار کرد، نجف‌قلى قبول نکرد که نکرد و به راه افتاد.

رفت. رفت و رفت تا به باغبان رسید. باغبان باغ، پیرمرد چاق پرسید: چى شد؟ بخت را دیدی؟ چارهٔ مشکلم را پرسیدی؟ نجف‌قلى گفت: بله. بعد حرف‌هاى بخت را مو به مو برایش تعریف کرد. پیرمرد چاق گفت: اى جوان! من پیرم و تنها. توى این دنیا کسى را ندارم. بیا پیش من بمان. پسرم شو، عصاى دستم شو. با هم گنج را در مى‌آوریم و به خوبى و خوشى در کنار هم زندگى مى‌کنیم. بعد هم این خانه و باغ و این گنج و اسب و الاغ به تو مى‌رسد. نجف‌قلى باز هم قبول نکرد و گفت: من احتیاجى به گنج تو ندارم. چون مى‌دانم بعد از زحمتى که کشیدم، بعد از اینکه به خدمت بخت رسیدم، چیز خیلى بهترى گیرم مى‌آید! پیرمرد چاق، باغبان باغ، هر چه اصرار کرد، نجف‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌قلى قبول نکرد که نکرد

رفت و رفت تا به گرگ رسید. به گرگ بزرگ رسید. گرگ تا او را دید، از سفرش پرسید. نجف‌قلى هر چه را که در راه دیده و شنیده بود، برایش تعریف کرد. بعد به او گفت: 'چارهٔ مشکلت مغز یک آدم نادان است. نجف‌قلى این را گفت و راه افتاد به‌طرف خانه‌اش؛ اما هنوز چند قدمى نرفته بود که گرگ جلویش را گرفت و گفت: کجا؟ من آدمى به نادانى تو از کجا پیدا کنم؟! مغز تو دواى درد من است. نجف‌قلى پرسید: چرا؟ گرگ گفت: آخر کدام آدم عاقلى از مروارید و گنج مى‌گذرد؟ نجف‌قلى که دید هواپس است، فورى فکر کرد و گفت: راست مى‌گوئی. واقعا که من آدم نادانى هستم. همان بهتر که مرا بخوری. بیا مرا بخور و راحتم کن. گرگ به‌طرف نجف‌قلى رفت. نجف‌قلى گفت: آهاى دارى چه کار مى‌کنی؟ اگر مى‌خواهى خوب بشوی، باید به همان صورت که بخت گفته، مرا بخورى و گرنه سردردت خوب نمى‌شود! گرگ پرسید: چه جورى باید تو را بخورم؟

نجف‌قلى گفت: الان بهت مى‌گویم. اول باید چشم‌هایت را ببندى و بعد باید ده بار دور خودت بچرخی. یادت باشد تا ده دور تمام نشه، چشم‌هایت را باز نکنی. بعد یکهو باید روى من بپرى و مرا بخوری. گرگ فورى چشم‌هایش را بست و مشغول چرخیدن شد. نجف‌قلى هم از فرصت استفاده کرد. کفش‌هایش را کند و پاورچین پاورچین دور شد. چند قدمى که رفت ناگهان مثل باد شروع کرد به دویدن و پا به فرار گذاشت. تا گرگ به خودش بیاید، نجف‌قلى حسابى دور شده بود. در حقیقت فهمیده بود که چرا بخت به او گفته بود چارهٔ مشکل تو موقع برگشتن معلوم مى‌شود.

/ 0 نظر / 65 بازدید