عبدالرحمن دیه‌جی : میوهٔ سحرآمیز و وزیر کینه‌جو

پادشاه به طوطى اجازه داد. طوطى پرواز کرد و رفت. یک روز گذشت و برنگشت. دومین روز، طوطى در حالى‌که دانه‌اى به دهان داشت، بازگشت. طوطی، دانه را به پادشاه داد و گفت: اگر این دانه را بکاری، درخت انگور خواهد شد، و هر پیرمردى که از آن انگور بخورد، جوانى هجده ساله خواهد شد. پادشاه خوشحال شد. زود فرمان داد که دانه را بکارند. باغبان پیرى را پیدا کرد که زن پیرى داشت. به آنها دستور داد تا از درخت مواظبت کنند و گفت هر وقت درخت میوه داد، آنها مى‌توانند نیمى از میوه‌ها را خودشان بچینند و بخورند و بقیه را به پادشاه بدهند. بعد پادشاه، شرطى را که با وزیر کرده بود به یاد آورد و مقام وزارت و مال و ثروتش را از دستش گرفت و از قصر بیرونش کرد. وزیر، خیلى عصبانى شد.

دانه‌اى که طوطى آورده بود، درخت بزرگى شد درخت دو خوشهٔ انگور داد. انگورها رسیدند. باغبان یکى از آنها را براى خودش نگه داشت و آن دیگرى را چید تا به پادشاه بدهد. او با زنش به‌طرف قصر پادشاه به راه افتاد. در راه، وزیر قبلى جلوش را گرفت و گفت: کجا مى‌روید؟ باغبان گفت: دانه‌اى که پادشاه داده بود، درختى شد و خوشهٔ انگور به بار آورد. حالا یکى از آن خوشه‌ها را براى پادشاه مى‌بریم. وزیر گفت: که اینطور! بگذار من هم ببینم این انگور چگونه است؟! باغبان آن را به وزیر داد. وزیر که قبلا دستش را زهرآلود کرده بود، انگور را آلوده کرد و به‌دست باغبان داد و زنش میوه را بردند و به پادشاه تقدیم کردند و به باغ برگشتند.

پادشاه تازه مى‌خواست میوه را بخورد که وزیر قبلى سر رسید و گفت: سرورم! آمده‌ام ببینم میوه‌اى که طوطى مى‌گفت، چه اثرى دارد. پادشاه گفت: کار خوبى کردی، من همین حالا مى‌خواهم میوه را بخورم. وزیر گفت: مرا ببخشید، عرضى دارم. آیا بهتر نیست قبل از خوردن، انگور را آزمایش کنی؟ آخر تا به حال کسى آن را نخورده است. شاید میوه‌ٔ سالمى نباشد! پادشاه با شنیدن این حرف وزیر، شک کرد و چند دانه از خوشهٔ انگور را به سگى خوراند. سگ پس از خوردن آن، جابه‌جا جانش را از دست داد. وزیر گفت: مى‌بینی، مى‌بینى سرورم، طوطى‌ چه بلائى مى‌خواست سرتان بیاورد؟

وزیر از پادشاه خواست که طوطى را بکشد. پادشاه حرف‌هاى وزیر را باور کرد و قبل از هر چیز، دستور داد که باغبان و زنش را دستگیر کنند و بیاورند. سربازها به باغ آمدند. هر چه گشتند، خبرى از باغبان و زشن نبود زیر درخت انگور رسیدند و چشمشان به دختر و پسر هجده ساله‌اى خورد که کنار درخت انگور نشسته بودند. سربازان از آنها پرسیدند: این پیرزن و پیرمرد باغبان کجایند؟ دختر و پسر جواب دادند: آنها جلو شما ایستاده‌اند، ما همانهائیم! مأموران گفتند: اما پادشاه، باغبان‌هاى هفتاد ساله و پیر این باغ را مى‌خواهد. ما با شما جوان‌ها کارى نداریم.

سربازان برگشتند و پیش پادشاه رفتند و آنچه را دیده و شنیده بودند، به او گفتند. پادشاه دستور داد: بروید همان دختر و پسر جوان را بیاورید. سربازان رفتند و آن دو را با خود آوردند. پادشاه پرسید: شما با اجازهٔ چه کسى به آن باغ رفته‌اید؟ باغبان‌هاى من کجایند؟ آنها جواب دادند: اى پادشاه! ما همان پیرزن و پیرمرد باغبان هستیم! راستش، شنیدیم که دستور کشتن ما را داده‌اید، به همین دلیل تصمیم گرفتیم خوشهٔ انگور را بخوریم و بمیریم نه اینکه میان مردم گردنمان را بزنند. انگور را خوردیم ولى نه تنها نمردیم، بلکه جوان‌هاى هجده ساله‌ى شدیم.

حالا از شما مى‌خواهیم که ما را ببخشید. ما همان سالخورده‌هاى هفتاد ساله هستیم! پادشاه بسیار تعجب کرد و فهمید که کاسه‌اى زیر نیم‌کاسه است و کسى در این میان قصد بدى داشته است. پادشاه پرسید: قبل از اینکه میوه را به من بدهید، آیا کسى به آن دست نزد؟ آن دو جواب دادند: میوه را براى شما مى‌آوردیم که وزیر سابق شما جلو ما سبز شد و میوه را از دستمان گرفت و لحظه‌اى تماشا کرد و باز پس داد. پادشاه گفت: که اینطور! حالا همه چیز را فهمیدم. همهٔ این بلاها زیر سر وزیر است! و بعد از محاکمه دستور کشتن وزیر حیله‌گر را صادر کرد. امان از دست این حسادت، چه کارها که نمی کند.

/ 0 نظر / 58 بازدید