صادق هدایت : دندان مروارید گیس گلابتون

 

پادشاه فردا خواستگار فرستاد منزل این دخترها. دختر بزرگه را عقد کرد و گرفت و بعد به او گفت حالا هنرت را نشان بده. او هم یک قالیچه کوچکى برداشت درست کرد و به قدرى سنجاق روى آن گذاشت که هر کس آمد روى آن بنشیند سنجاق‌ها به پشت‌شان فرو رفت و بلند شدند. پادشاه گفت خوب اینکه مال این، پس دختر وسطى را بگیرم ببینم او چه‌کار مى‌کند. فرستاد و دختر وسطى را هم گرفت و گفت حالا تو هنر خودت را نشان بده. او هم توى یک پوست تخم‌مرغ یک آشى درست کرد و به قدرى نمک توى آن ریخت که هر کس آمد یک انگوشت از آن به دهن خودش گذاشت از بس که شور بود نتوانستند بخورند. پادشاه گفت: خوب این هم ما این. بعد دختر کوچیکه را گرفت. گفت به او حالا تو هنر خودت را نشان بده.

زود و فورى آبستن شد. نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه و نه ثانیه و نه ثالثه و نه رابعه و نه خامسه بالاخره تا به آخر رسید موقع وضع حمل او شد خواهرها دیدند که بدجورى مى‌شه اگر قضیه راست باشد آن وقت ما دیگر سیاه‌بخت و سیاه‌روز خواهیم شد پس خوبه که دو تا سگ توله هم بیاریم وقتى که او زائید به ماما پول مى‌دهیم که دو تا بچه را بردارد و به‌جاى او دو سگ توله را بگذارد. ماما هم قبول کرد. وقتى که او زائید بچه‌ها را برداشت و به‌جاى او سگ‌توله گذاشت. این خبر به گوش پادشاه رسید و تمام شهر هم پر شد. پادشاه غضب نشست و دختر را دادند گچ بگیرند. دختر بیچاره هر چه داد بى‌داد کرد فایده نداشت او را گچ گرفتند، سر چهارراه و روزها قدرى نان و آب به او مى‌دادند.

حالا بیائیم سر بچه ها. دو تا خواهرها فورى یک گاوصندوق درست کردند و قدرى جواهر و پول و لباس‌هاى او را که برایش درست کرده بودند گذاشتند و در صندوق را بستند. آوردند لب آب گذاشتند و ولش کردند توى رودخانه و رفتند به منزل. خوب و خوش بودند صندوق هم آمد و آمد و آمد، رسید به یک تخته سنگى ایستاد. نگو یک باغبانى مشغول آبیارى باغش بود، دید که آب کم شد. آمد لب رودخانه، دید یک صندوق جلوى آب را گرفته، صندوق را از آب بیرون آورد و در آن‌را باز کرد، دید دو تا بچه مثل قرص قمر توی آن هستند.

درست که نگاه کرد دید صد تومان پول و قدرى جواهر و لباس‌هاى قشنگ و بازوبند به بازوى آنها بسته‌اند. آنها را آورد منزل خودش و به زنش گفت: خدا به ما بچه داده، زن تو آن‌قدر بچه‌بچه ‌کردى عوض یکى، دو تا داد. خوشحال و خوشوقت بودند و شروع کردند به شیر دادن به آنها و بزرگ شدند و به سن ۱۳- ۱۴ سال رسیدند. هر روز آنها را به مکتب مى‌فرستادند و روزها بچه‌ها به مادر خودشان که مى‌رسیدند از خوراک خودشان به آنها مى‌دادند و مادرشان هم آنها را راهنمایی می کرد و برایشان صحبت می کرد. تا اینکه روزى پادشاه آنها را دید و از آنها خوشش آمد و یک مهر و محبتى در قلب پادشاه از این بچه‌ها پیدا شد. بچه‌ها را پیش خودش خواند آنها رفتند جلو و پادشاه از آنها پرسید: شماها بچه کى هستید؟

بچه ها گفتند: بچه باغبان هستیم. پادشاه دید که از بچه باغبان یک همچه تربیتى هیچ‌وقت پیدا نمى‌شود و به قدرى آنها خوب حرف مى‌زدند و با تربیت و قشنگ بودند که حد نداشت. پادشاه گفت: پدر خودت را بفرست پیش من. اینها رفتند پیش پدر و مادرشان و گفتند که پادشاه شما را مى‌خواهد. پدر و مادر بچه‌ها فردا که شد رفتند پیش پادشاه و پادشاه از وضعیت بچه‌ها پرسید. باغبانه داستان را از اول تا به آخر براى پادشاه نقل کرد و بازوبندى را هم که به دست آنها بود به پادشاه نشان داد. پادشاه دید که این بازوبند مال خودش است، فهمید که این بچه‌ها، بچهٔ خودش است.

پادشاه فورى فرستاد مادر آنها را آوردند و فرستاد او را به حمام، تن او را مومیائى و روغن‌مالى کردند و بعد آورد منزل و به باغبان هم گفت بچه‌ها را بیاور. باغبان بچه‌ها را آورد و مشغول زندگى شدند. پادشاه کاملا فهمید که کار کار خواهرها بوده. پی اونها فرستاد و بعد از آنها پرسید و آنها عین حقیقت را گفتند. پادشاه دوتا قاطر چموش خواست و گیس هر دو تا خواهر‌ها را بست به دم قاطر و در بیابان آنها را ول کردند. پادشاه و مادر بچه‌ها خوشحال و خرم شدند. زن باغبان را هم آوردند و گیس سفید منزل پادشاه کردند و باغبان هم وزیر قصر شد.

/ 0 نظر / 107 بازدید