شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی : پوستین کهنه در دربار

کلمات کلیدی :

 

تو نمی توانی به گذشته برگردی و سرآغازی جدید داشته باشی. اما می توانی از همین امروز شروع کنی و پایانی خوش را برای خودت رقم بزنی. هیچ چیزی لذت بخش تر از واقعیت و حقیقت نیست. قبل از این که روند تحول را از خودت شروع کنی باید از کارهایی که تو را در منگنه گذاشته جلوگیری کنی. جیم ران می گوید: اگر جایی را که ایستاده اید نمی پسندید، عوضش کنید. شما درخت نیستید ... اما داستان و حکایت مولانا در خصوص تغییر مسیر زندگی.


ایاز، غلام شاه محمود غزنوی، پادشاه ایران در آغاز چوپانی بیش نبود. وقتی در دربار سلطان به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقی آویزان کرد؛ هر روز صبح اول وقت به آن اتاق می‌رفت؛ به آنها نگاه می‌کرد، بدبختی و فقر خود را به یاد می‌‌آورد، سپس به دربار می‌رفت. او قفل سنگینی بر در اتاق می‌بست. درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که ایاز در آن اتاق گنج و پول پنهان کرده است. لاپورت به شاه دادند که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خود پنهان می‌کند. سلطان می‌دانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری است. اما گفت: وقتی ایاز در اتاقش نبود، بروید و همه طلاها و پولها را برای خود بردارید.

نیمه شب، سی نفر با مشعل‌های روشن در دست به اتاق ایاز رفتند. با شتاب و حرص قفل را شکستند و وارد اتاق شدند. اما هر چه گشتند چیزی نیافتند. فقط یک جفت چارق کهنه و یک دست لباس پاره از دیوار آویزان بود. آنها خیلی ترسیدند، چون پیش سلطان دروغگو می‌شدند. وقتی پیش شاه شرف یاب شدند شاه گفت: چرا دست خالی آمدید؟ پس گنج های افسانه ای کجاست؟ سرهای خود را پایین انداختند و معذرت خواهی کردند. سلطان گفت: من ایاز را خوب می‌شناسم. او آن چارق و پوستین کهنه را هر روز نگاه می‌کند تا به مقام خود مغرور نشود و گذشته اش را همیشه به یاد داشته باشد.