شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

شاهزاده خانم و قورباغه

کلمات کلیدی :

 

در روزگاران قدیم که آرزوها برآورده میشد، پادشاهی زندگی می کرد که چندین دختر داشت. کوچکترین آنها به قدری زیبا بود که همه از زیبایی او شگفت زده می شدند. نزدیکی قصر پادشاه، جنگل بزرگ و تاریکی قرار داشت و چشمه ای زیر درخت کهنسال آن روان بود. روزها وقتی هوا گرم بود شاهزاده به جنگل می رفت و کنار آب چشمه می نشست و وقتی حوصله اش سر می رفت توپ طلایی اش را بر می داشت و بالا و پایین می انداخت. اسباب بازی مورد علاقه ی شاهزاده توپ بود. از قضا روزی توپ طلایی به جای آن که توی دستان کوچک شاهزاده بیفتد روی زمین افتاد و غلت خورد و رفت داخل چشمه.


شاهزاده خانم توپ را با چشم دنبال کرد اما ناگهان توپ طلایی ناپدید شد. چشمه آن قدر گود بود که ته آن دیده نمی شد. شاهزاده خانم زد زیر گریه، همین طور که گریه و زاری می کرد صدای کسی را شنید که گفت: چرا ناراحتی؟ طوری گریه می کنی که دل سنگ آب می شود. شاهزاده خانم به سمتی که صدا از آنجا می آمد نگاه کرد، قورباغه ای را دید که سرش را از آب بیرون آورده بود. سپس رو به قورباغه کرد و گفت: ای آب باز! من به خاطر توپ طلایی ام گریه می کنم که توی چشمه افتاده است.

قورباغه جواب داد: آرام باش! گریه نکن! من می توانم به تو کمک کنم. اگر کمکت کنم و توپ طلایی ات را از چشمه بیرون بیاورم چه چیزی به من می دهی؟ شاهزاده خانم جواب داد: هر چه بخواهی به تو می دهم. لباس مروارید، جواهرات و حتی این تاج طلایی را که به سر دارم به تو خواهم داد. قورباغه گفت: لباس و مروارید و جواهرات و تاجت را نمی خواهم. ولی اگر قول بدهی که دوستم داشته باشی و اجازه بدهی هم بازی تو باشم و سر میز غذا کنار تو بنشینم و از بشقاب طلایی تو غذا بخورم و از فنجان تو بنوشم و در تخت تو بخوابم آن وقت به ته چشمه می روم و توپ طلایی تو را می آورم.

شاهزاده خانم گفت: اگر توپ طلایی مرا بیرون بیاوری قول می دهم هر چه بخواهی برآورده کنم. بعد پیش خود فکر کرد: این قورباغه عجب حرفهای احمقانه ای می زند. تنها کاری که او می تواند انجام دهد این است که با قورباغه های دیگر توی آب بنشیند و قور قور کند. اصلا او نمی تواند دوست هیچ آدمی باشد. وقتی که قورباغه از طرف شاهزاده خانم مطمئن شد سرش را توی آب کرد و رفت پایین و پس از مدت کوتاهی در حالی که توپ طلایی را به دهانش گرفته بود روی آب آمد و آن را انداخت روی چمن. شاهزاده خانم از این که دوباره گوی طلایی اش را می دید بسیار خوشحال شد و آن را برداشت و پا به فرار گذاشت.

قورباغه گفت: صبر کن! صبر کن! مرا هم با خودت ببر! من نمی توانم به سرعت تو بدوم. اما قور قور کردن او هیچ فایده ای نداشت چون شاهزاده خانم اصلا به حرف های او گوش نداد و به سرعت به قصر بازگشت و قولی را که به قورباغه داده بود را فراموش کرد. روز بعد وقتی که پادشاه و دیگر درباریان شاهزاده خانم سر میز نشسته بودند و شاهزاده خانم از بشقاب طلایی کوچولویش غذا می خورد، شنید که کسی از پله های قصر بالا آمد. به در کوبید و فریاد زد: شاهزاده خانم! شاهزاده خانم کوچولو! در را باز کن! شاهزاده خانم سریع بیرون دوید تا ببیند چه کسی پشت در است. اما همین که در را باز کرد چشمش به قورباغه افتاد که پشت در ایستاده بود. سپس با عجله در را محکم بست و دوباره نشست سر میز. شاهزاده خانم خیلی ترسیده بود. پادشاه که متوجه شد قلب شاهزاده خانم به شدت می تپد گفت: فرزندم از چه میترسی؟ آیا غولی بیرون در است که می خواهد تو را با خود ببرد؟

شاهزاده خانم جواب داد: نه، غول نیست یک قورباغه ی بد ترکیب است. پادشاه گفت: آن قورباغه از تو چه می خواهد؟ شاهزاده خانم گفت: پدرجان دیروز وقتی که در جنگل کنار چشمه نشسته بودم و بازی می کردم، توپ طلایی ام توی آب افتاد و به خاطر این که من گریه ام گرفت، قورباغه رفت توی آب و توپ طلایی من را بیرون آورد و چون او خیلی اصرار کرد من قول دادم که با او دوستی کنم. هرگز فکر نمی کردم که آن قورباغه بتواند از آب بیرون بیاید. حالا بیرون در ایستاده و می خواهد بیاید تو و کنار من بنشیند. در این وقت قورباغه برای دومین بار در زد: شاهزاده خانم! شاهزاده خانم کوچولو! در را باز کن! یادت نیست دیروز کنار چشمه چه قولی به من دادی؟ شاهزاده خانم! شاهزاده خانم کوچولو! در را باز کن!

پادشاه رو کرد به شاهزاده خانم و گفت: باید به قولت وفا کنی برو و او را بیاور! شاهزاده خانم رفت و در را باز کرد و قورباغه پرید داخل اتاق و با شاهزاده خانم به طرف صندلی او رفت و فریاد زد: مرا کنار خودت بنشان! شاهزاده خانم درنگ کرد. پادشاه به او دستور داد همان کار را بکند. وقتی که قورباغه را روی صندلی گذاشت قورباغه روی میز پرید و گفت : حالا بشقاب طلایی کوچولویت را نزدیک تر بیاور تا بتوانیم با هم غذا بخوریم. شاهزاده خانم بشقاب طلایی کوچولویش را نزدیکتر برد. کاملا معلوم بود که او میلی به انجام این کار ندارد.

قورباغه از خوردن غذا لذت می برد. اما هر لقمه ای که شاهزاده خانم در دهانش می گذاشت توی گلویش گیر می کرد. بالاخره قورباغه گفت: من غذایم را خوردم و سیر شدم حالا خسته ام و می خواهم بخوابم. مرا به اتاق کوچکت ببر و تخت کوچولوی ابریشمی ات را آماده کن تا بخوابم. شاهزاده خانم زیر گریه زد، چون خوابیدن در یک اتاق با یک قورباغه، وحشتناک  بود. اما پادشاه خشمگین شد و گفت: کسی که تو را به هنگام گرفتاری کمک کرده، نباید خوار و حقیر بشماری.

بنابراین، شاهزاده خانم، قورباغه را با دو انگشت گرفت و به اتاقش برد و او را گوشه ای پرت کرد. اما وقتی که شاهزاده خانم در تخت خوابید قورباغه به طرف او خزید و گفت: من خسته ام و می خواهم بخوابم. مرا در تخت بخوابان والا به پدرت می گویم. از شنیدن حرفهای قورباغه شاهزاده خانم به شدت خشمگین شد و قورباغه را بلند کرد و با تمام قدرتش او را به دیوار کوبید. شاهزاده خانم گفت: حالا آرام باش ای قورباغه ی زشت و بدبو!

وقتی که قورباغه به زمین خورد دیگر قورباغه نبود بلکه یک شاهزاده بود با چشمانی زیبا و مهربان. پادشاه از شنیدن این خبر متعجب شد و وقتی ماجرا را متوجه شد دستور داد شاهزاده خانم به همسری شاهزاده ی جوان درآید. شاهزاده برای شاهزاده خانم تعریف کرد که چطور توسط یک جادوگر بدجنس جادو شده بود و هیچ کس جز شاهزاده خانم نمی توانست او را از چشمه نجات دهد. و برای فردا قرار گذاشتند که شاهزاده ی جوان، شاهزاده خانم را به سرزمینش ببرد.

پس خوابیدند و صبح روز بعد وقتی که نور خورشید آنها را بیدار کرد متوجه شدند که کالسکه ای با هشت اسب سفید که پرهای شترمرغ به سرشان نصب بود و به زنجیرهای طلا بسته شده بودند وارد قصر شدند. در پشت کالسکه نوکر جوان پادشاه یعنی هِنری وفادار ایستاده بود. هِنری وفادار از وقتی که اربابش به یک قورباغه مبدل شده بود بسیار اندوهگین بود. از ترس اینکه قلبش از شدت غم و اندوه نترکد سه زنجیر آهنی به قلبش بسته بود. کالسکه قرار بود پادشاه جوان را به سرزمینش باز گرداند.

هنری وفادار به هر دو آنها کمک کرد تا سوار کالسکه شوند و خودش هم پشت آنها نشست و به خاطر نجات شاهزاده از خوشحالی در پوستش نمی گنجید. مقدار کمی که رفتند شاهزاده صدای تق تقی شنید انگار چیزی شکست، سپس برگشت و گفت: هنری صدای چه بود، کالسکه شکست؟ هنری پاسخ داد: نه ارباب! این صدای کالسکه نیست، صدای زنجیری است که از روی ناراحتی به خاطر زندانی شدن شما به قلبم بسته بودم. دوباره به راه افتادند. هر بار که صدای تقی شنیده می شد شاهزاده فکر می کرد کالسکه در حال شکستن است اما این تنها صدای شکستن زنجیرهایی بود که از قلب هنری وفادار به گوش می رسید!

در حقیقت بچه‌ها عاشق خاطرات قدیمی اند، آنها افسانه و داستان‌های قدیمی را دوست دارند، داستان هایی که نسل‌های زیادی از خواندن آنها لذت برده‌اند. تقریبا غیرممکن است که بتوانیم دوران کودکی را بدون توجه به دنیای فریبنده‌ی داستان‌های سرزمین پریان تجسم کنیم. ملکه‌ی برفی، آناستازیا، هفت کوتوله و .... این قبیل داستان‌ها هستند که کودکان را به هیجان آورده‌اند. از زمانی که قصه‌های بسیار موفق مایه‌ی سرگرمی و تفریح شد بسیاری از پدران و مادران قصه‌های فراموش‌نشدنی را برای فرزندانشان خوانده‌اند.