شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان لیلی و مجنون

کلمات کلیدی :

 

مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟! مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟


دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی است
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی است

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست 

من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست
 

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق  مرا خوب ترینم! کافیست

محمد علی بهمنی