شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

دباغ در بازار عطر فروشان

کلمات کلیدی :

 

آورده اند نه در افسانه ها، روزی روزگاری مردی از بازار عطرفروشان می‌گذشت، ناگهان بر زمین افتاد و بیهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر کسی چیزی می‌گفت، همه برای درمان او تلاش می‌کردند. یکی نبض می‌گرفت، یکی شانه هایش را می‌مالید، یکی کاه گِلِ تر جلوی بینی او ‌میگرفت، یکی لباس او را در می ‌آورد. دیگری گلاب بر صورت او می‌پاشید، یکی عود و عنبر می‌سوزاند. تا حالش بهتر شود اما این درمانها هیچ سودی نداشت. مردم همچنان جمع بودند. هر کسی چیزی می‌گفت. یکی دهانش را بو می‌کرد تا ببیند آیا او شراب خورده یا چیزی کشیده است. حال مرد بدتر و بدتر ‌شد تا ظهر او بیهوش افتاده بود. همه درمانده بودند. تا اینکه خانواده‌اش باخبر شدند، آن مرد برادر دانایی داشت او فهمید که چرا برادرش در بازار عطاران بیهوش شده است.


برادر پیش خود گفت: من درد و داستان او ‌دانم، او دباغی بیش نیست و کارش پاک کردن پوست حیوانات از کثافات و به بوی بد عادت کرده است. لایه‌های مغزش پر از بوی سرگین است. پس کمی سرگین اسبی برداشت و در آستینش پنهان کرد و با عجله به بازار آمد. مردم را کنار زد و کنار برادرش نشست، سرش را کنار گوش او آورد بگونه‌ای که می‌خواهد رازی با برادرش بگوید و با زیرکی طوری که مردم نبینند آن سرگین بد بوی را جلوی بینی برادر گرفت زیرا داروی مغز او همین بود. چند لحظه گذشت و دباغ بهوش آمد. مردم تعجب کردند و گفتند: این مرد جادوگر است، در گوش این مریض افسونی خواند و او را درمان کرد.

مولانا در حقیقت شاعری زمان اندیش و به تعبیر خودش ابن الوقت بود. به اصلاح ابیات گفته شده نمی‏پرداخت، رعایت غایت احتیاط در داوری، توجه به تکامل تاریخی، دانش و بینش و به هیچ وجه بر نیت همسان سازی نگرش‏ها نبوده است که به آراء صورتی مقبول از تفسیر بخشد تا با ضوابط روزگار ما سازگار افتد.