شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ابوالقاسم انجوى شیرازى : پسر خارکن و آقا بازرجان

کلمات کلیدی :

 

پیرمرد خارکنی پسری داشت. روزی پیرمرد به پسرش گفت: من دیگر پیر شده ام و نمی توانم خار بکنم حالا نوبت توست که کار کنی تا بتوانیم امرار معاش کنیم. پسرک طناب و تبری برداشت و روانه صحرا شد. اما چون تا آن سن و سال دست به کاری نزده بود نتوانست کار کند و خار بکند. از همان جا قصری را دید باشکوه، به سمت آن رفت، در سایۀ دیوار قصر دراز کشید و از خستگی خوابش برد. اتفاقاً قصر متعلق به دختر پادشاه شهر بود. دختر شاه از لب بام قصر دید جوانی خوش سیما و رشید در پایین دیوار قصر خوابیده است، یک دل نه صد دل عاشق پسر خارکن شد!


دختر پادشاه یک دانه مروارید به سمت صورت پسر انداخت. پسرک از خواب بیدار شد به بالای قصر نگاه کرد دید دختر زیبایی لب بام قصر است. دختر پادشاه پرسید: تو کی هستی و از کجا آمده ای؟! پسر جواب داد: من پسر پیرمرد خارکنم، پدرم گفته برو کوله خاری بیار تا ببرم بازار بفروشیم و امرار معاش کنیم من هم با این طناب و تبر آمده ام تا کوله خاری ببرم اما چون کاری نکرده ام نتوانستم خار بکنم خسته شدم آمدم در اینجا خوابیدم، نه تن و توش خار کندن دارم نه روی رفت به خانه را. پسر خارکن اینقدر جوان خوش سیمای بلند بالایی بود که حد و حساب نداشت. دختر پادشاه از او خیلی خوشش آمده بود چند دانه مروارید به او داد و گفت: ببر بده پدرت تا با این مرواریدها امرار معاش کند.

پسر خارکن با خوشحالی به طرف خانه بازگشت وقتی به خانه رسید، پدرش دید که دست خالی به خانه آمده بدون اینکه از او سؤالی کند گفت: تو از صبح رفتی حالا دست خالی برگشتی؟ چرا خار نیاوردی؟ امشب باید گرسنه بخوابیم. پسر جواب داد: پدر چیزی آورده ام که از خار بهتر و بیشتر ارزش دارد. بعد دانه های مروارید را به پدر و مادر داد و گفت: این ها را بفروشید و صرف کارهایتان کنید. چند روزی که گذشت پسر خارکن هم که عاشق دختر پادشاه شده بود به مادرش گفت: برو پیش پادشاه از او دخترش را خواستگاری کن!

مادرش جواب داد: تو پسر خارکنی بیش نیستی و او دختر پادشاه است، هیچوقت او را به تو نخواهند داد.  پسر گفت: علاجی ندارد یا دختر پادشاه را برای من بگیر یا من از این شهر میروم. مادر چون همین یک فرزند را بیشتر نداشت و خیلی هم دوستش داشت مجبور شد برای خواستگاری برود نزد پادشاه و به پادشاه گفت: شاهنشاها! برای امر خیری به حضورتان رسیده ام می خواهم دخترتان را برای پسرم خواستگاری کنم. پادشاه از این روش خواستگاری خیلی ناراحت شد اما چیزی نگفت. پیرزن چندین بار رفت و آمد و همان حرف اولش را تکرار کرد. پادشاه که از پافشاری پیرزن و اصرار پسرش خیلی ناراحت شده بود و نمی خواست دل آنها را بشکند راهی جلوی پسر خارکن گذاشت که نتواند انجام دهد تا از گرفتن دختر منصرف شود.

ملای خواجه ای در آن شهر بود به نام بازرجان که رمز بخصوصی داشت. هر کس رمز او را یاد میگرفت خواجه او را می کشت. پادشاه گفت: اگر تو راست میگویی و عاشق دختر من هستی شرطی دارم که باید آن را بجا آوری وقتی شرط را بجا آوردی دخترم را به تو میدهم. پسر خارکن جواب داد: هر چه باشد می کنم. پادشاه گفت: تو باید بروی پیش خواجه بازرجان و رمز او را یاد بگیری وقتی یاد گرفتی دختر من مال تو خواهد شد.  پسر خارکن قبول کرد و رفت پیش بازرجان و شاگرد او شد تا رمز را یاد بگیرد.

در این هنگام که پسر مشغول یاد گرفتن رمز بود دختر خواجه که خیلی زیبا و دلربا بود خاطر خواه پسر شد. او که عاشق و دلباخته پسر بود و می دانست تا پسرک رمز پدرش را یاد بگیرد او را می کشد طاقت نداشت مرگ آن پسر بی گناه را ببیند به این خاطر به پسر یاد داد که، هر وقت رمز پدرم را یاد گرفتی و پدرم به تو گفت بخوان در جواب بگو سفیدیش را بخوانم یا سیاهیش را؟ هر چه از تو پرسید همین یک کلام را بیشتر جواب نده آنوقت خواجه فکر میکند تو چیزی یاد نگرفته ای و چیزی هم از این رمز نمیدانی آنوقت ترا آزاد میکند هر جا که دلت خواست برو اگر پدرم بفهمد تو رمزش را یاد گرفته ای بدان که ترا فوری می کشد!

پسر خارکن که فهمید مطلب از چه قرار است از راهنمایی دختر خواجه خیلی خوشحال شد تا اینکه روزی بازرجان خواست پسر را امتحان کند. پسرک حرفهای دختر یادش آمد. خواجه به پسر گفت: حالا که رمز مرا خوب یاد گرفتی بخوان تا گوش کنم. پسر خارکن گفت: سفیدش را بخوانم یا سیاهش را؟ خواجه پیش خودش فکر کرد که پسر خارکن چیزی از این رمز یاد نگرفته وقتی که مطمئن شد گفت: حالا که چیزی یاد نگرفتی آزادی، هر جا دلت میخواد برو. پسر خارکن با خوشحالی به منزل پدرش برگشت دید که وضع زندگی پدرش خیلی خراب شده و خرجی هم ندارند.

پسر به پدرش گفت: بابا، من اسب میشم تو مرا ببر بازار بفروش. خرج کن اما افساری که سر من هست پس بگیر مبادا که مرا با افسار بفروشی. خارکن که فهمید پسرش یک ورد و رمز مهمی یاد گرفته، همین کار را کرد و اسب را برد بازار فروخت و دهنه اش را پس گرفت تا آمد خانه دید که پسرش از خودش جلوتر به خانه رسیده. دفعۀ دوم پسر خارکن بصورت گوسفندی شد پدرش افسارش را گرفت داشت می بردش بازار که او را بفروشد. در بین راه آقا بازرجان آنها را دید. تا چشم خواجه به گوسفند و پیرمرد خارکن افتاد آنها را شناخت و فهمید که این گوسفند همان شاگرد خودش پسر پیرمرد خارکن است، بطوری رنگ از صورت خواجه پرید که نزدیک بود سکته کند.

خواجه خودش را قرص گرفت و پیش خود گفت: این پسر رمز مرا یاد گرفته و حالا هر طوری که هست باید او را از پدرش بگیرم و بکشمش برای این کار هم باید او را از پیرمرد خارکن بخرم. از پیرمرد پرسید : این گوسفند را چند میفروشی. پیرمرد خارکن جواب داد: صد تومان. بازرجان ناچار صد تومان داد و گوسفند را خرید. خواجه خواست که گوسفند را ببرد. پیرمرد خارکن افسار را از گردن گوسفند در آورد به خواجه نداد. خواجه که میدانست رمز کار در همین افسار است گفت: پیرمرد! افسار گوسفند را بمن بده اگر افسارش را ندهی که نمی توانم گوسفند را به خانه ببرم.

پیرمرد خارکن گفت: نخیر افسارش مال بچه ام هست نمی فروشم. خواجه به التماس افتاد که: بابت افسار هم هر چه پول بخواهی به تو میدهم. اما پیرمرد قبول نمیکرد عاقبت به هر زبانی که بود او را راضی کرد و پول زیادی به پیرمرد خارکن داد و افسار گوسفند را گرفت و روانه خانه اش شد. وقتی خواجه به خانه رسید به دخترش گفت: یک چاقوی تیز، بیار تا سر این گوسفند را ببرم. دختر خواجه تا نگاه کرد گوسفند را شناخت و فهمید که این همان پسر خارکن است که خودش عاشق اوست. دختر که میدانست پدرش پسرک را شناخته و میخواهد او را بکشد رفت توی خانه چاقو را برداشت جایی پنهان کرد و در صدد بر آمد کاری کند که بتواند پسرک را نجات دهد.

دختر فکر کرد هر طوری هست پدرم را صدا می زنم که بیاید توی اتاق تا این پسر فرار کند. گفت: پدر من چاقو را پیدا نمی کنم. خودت بیا پیدا کن. خواجه گفت: تو بیا گوسفند را نگهدار تا خودم چاقو را پیدا کنم. کار که به اینجا کشید دختر امیدی پیدا کرد با خوشحالی آمد گوسفند را از دست پدرش گرفت و خواجه خودش رفت دنبال چاقو، دختر تا باباش رفت به پسر خارکن گفت: چنگت را بزن توی چشم من فرار کن وقتی خوب از اینجا دور شدی من بنای داد و فریاد را می گذارم. گوسفند به دستور دختر رفتار کرد، چنگالش را به صورت او زد و فرار کرد و از آن محل دور شد.

دختر آقا بازرجان بنا کرد داد و بیداد کردن. به پدرش گفت: گوسفندت چنگش را زد توی چشم من و فرار کرد. خواجه از فرار کردن گوسفند خیلی ناراحت شد، وردی خواند و گرگی شد عقب گوسفند افتاد. گوسفند که همان پسر خارکن باشد دید که خواجه به شکل گرگ درآمده و نزدیک است به او برسد، او را پاره پاره کند. او هم سوزنی شد به زمین افتاد. خواجه که دید گوسفند، سوزنی شد افتاد روی زمین او هم کمویی (الک) شد شروع کرد به بیختن خاک. پسر خارکن دید الانه که توی الک پیدا شود کبوتری شد به هوا پرواز کرد. خواجه هم باز شکاری شد از عقب کبوتر حرکت کرد. پسر خارکن دید باز دوباره به او رسید و الان او را شکار میکند فوری اناری شد به شاخه درخت انار نشست.

باغبان هم مشغول درختکاری بود دید در فصل زمستان درخت خشک عجب انار تازه ای داده. فوری آنرا چید و خوشحال و خرم انار را بخدمت پادشاه برد که انعام بگیرد. پادشاه هم از دیدن هدیه باغبان خیلی خوشش آمد و به باغبان انعام داد. در این موقع آقا بازرجان هم درویشی شد وارد قصر پادشاه شد شروع بخواندن کرد. پادشاه گفت: هر چه میخواهد به او بدهید. هر چه به درویش می دادند قبول نمیکرد. به درویش گفتند: چه می خواهی؟ درویش گفت: من انار می خواهم. به پادشاه گفتند: قبلۀ عالم هر چه به درویش میدهیم قبول نمیکند و میگوید من همان اناری را که باغبان برای پادشاه آورده است میخواهم!

پادشاه از این حرف خیلی ناراحت شد و انار را محکم به زمین زد که شکست و به اطراف پاشید. درویش هم که همان آقا بازرجان باشد خروسی شد شروع کرد به جمع کردن دانه های انار و تمام دانه های انار را جمع کرد. فقط یکدانه ای که جان پسر خارکن در آن بود زیر پایۀ تخت پادشاه مانده بود که خروس او را هنوز نخورده بود. دانۀ انار روباهی شد و پرید فوری گلوی خروس را گرفت. در این موقع که خروس، خطر را نزدیک دید بصورت آقا بازرجان درآمد و روباه هم به صورت پسر خارکن.

پادشاه از این کار خیلی تعجب کرد نمیدانست که داستان از چه قرار است. پسر خارکن به پادشاه گفت: شما از من رمز و راز خواجه را خواستید که یاد بگیرم من حالا خواجه را هم به اینجا آورده ام. پادشاه تازه ملتفت شد حقیقت از چه قرار است وقتی که دید پسر به قول خودش وفا کرده او هم به قول خودش عمل کند. دستور داد شهر را آینه بندان کردند و دخترش را به پسر خارکن داد و هفت شبانه روز جشن گرفتند بعد هم پادشاه تاج افسانه ای خود را برداشت سر پسر خارکن گذاشت. پسر خارکن، پادشاه شهر شد، آقا بازرجان را هم بخشید. عاشق و معشوق به خوبی و خوشی به هم رسیدند و 120 سال زندگی کردند.