شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

حسین داریان : پیرهن چوبى

کلمات کلیدی :

گنجینه‌هاى ادب آذربایجان

زن پادشاهى روزى به شوهرش گفت: اگر من مردم، تو با کسى عروسى کن که کفش‌هاى من اندازه ی پایش باشد. زن این‌را گفت و مرد. بعد از چهلم زن، پادشاه کفش را به پیرزنى داد تا ببرد توى ده و ببیند اندازه ی پاى چه کسی است. پیرزن تمام ده را گشت اما کفش اندازه ی پاى هیچکس نبود. آن‌را گوشه‌اى گذاشت. دختر خوانده پادشاه که دیگر بزرگ شده بود تا چشمش به کفش نامادریش افتاد پایش را توى آن کرد. پادشاه دید کفش درست اندازه ی پاى دختر است. گفت: نامادریت وصیت کرده من با کسى عروسى کنم که این کفش به اندازه ی پایش باشد.


از دختر که نه! از پادشاه که آره! خلاصه پادشاه بلند شد رفت پیش شیخ و گفت: من اگر درختى بکارم، میوه‌اش مال خودم است یا مال دیگری؟ شیخ هم که چیزى خبر نداشت، گفت: خوب معلوم است، میوه‌اش مال خود توست. پادشاه به خانه برگشت و به دختر گفت: شیخ هم حرف مرا قبول دارد. دختر دید حریف پدر نمى‌شود. گفت: سه روز به من مهلت بده. دختر رفت پیش نجار و یک لباس چوبی، که پائینش چرخ هم داشته باشد، سفارش داد. نجار لباس را ساخت. دختر آن‌را برداشت جائى توى خانه قایم کرد. سه روز مهلت تمام شد و پادشاه آمد پیش دخترش که: سه روز مهلت تمام شد. حالا چه مى‌گوئی؟

دختر گفت: یک امشب را هم صبر کن. بعد رفت لباس چوبى‌اش را پوشید و راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا به چشمه‌اى رسید. کنار چشمه یک درخت بود. دختر رفت توى شکاف درخت که استراحت کند. در این موقع پسر پادشاه شهر دیگری، آمد سر چشمه به اسبش آب دهد. اسب آب نخورد. پسر که اسمش محمود بود نگاه کرد دید یک چیزى میان شکاف درخت است که نه مثل آدم است و نه مثل حیوان. رفت خانه و از مادرش اجازه گرفت که آن‌را به خانه ببرد. بعد، بازگشت کنار چشمه به دختر گفت: مى‌توانى کارهاى خانه را انجام بدهی؟ دختر سرش را تکان داد یعنى که بله! محمود او را برداشت به خانه برد.

مادر پادشاه هر چه اصرار کرد دختر پیراهن چوبى‌اش را در بیاورد او قبول نکرد. دختر شروع کرد به تمیز کردن خانه. روزى مادر پسر مى‌خواست به عروسى برود به پیراهن چوبی گفت: مواظب پسرم باش تا من برگردم. هر چه دختر التماس کرد که او را هم همراه خودش به عروسی ببرد، مادر قبول نکرد. او که رفت، دختر، پیراهن چوبى‌اش را درآورد و به حمام رفت و لباسى از طلا پوشید و سوار اسب شد و به عروسى رفت. آنجا حسابى رقصید و در حقیقت همه مردم به زیبایی و قشنگی  او خیره شده بودند. وقتى عروسى داشت تمام مى‌شد به خانه برگشت و لباس چوبى‌اش را پوشید.

مادر به خانه برگشت و شروع کرد به تعریف کردن براى پسرش: یک دخترى امروز آمده بود آنجا مى‌رقصید. نمى‌دانى چه دخترى بود! پسر گفت: نفهمیدى کى بود؟ مادر گفت: نه، فقط گفت من گلدان گدنون قیزى‌ام  (دختر آمد و رفت) پسر گفت: باید بروم و او را پیدا کنم. بگو برایم نان روغنى درست کنند مى‌خواهم راه بیفتم. پسر با دو تا نوکر راه افتاد، بعد از یک هفته نان‌شان تمام شد. یکى از نوکرها را فرستاد پیش مادرش تا از او نان بگیرد. خدمتکارها مشغول پختن نان شدند.

دختر پیراهن چوبى هم التماس کرد تا قدرى خمیر به او بدهند تا براى پسر نان بپزد. یک ذره خمیر هم به او دادند. دختر انگشترش را لاى خمیر گذاشت و خمیر را چسباند به تنور، نان پخته شد. پسر نانى که دختر پیراهن چوبى پخته بود نصف کرد، دید انگشتر دختر میان آن است. روى انگشتر نوشته شده بود: چرا این‌طرف و آن‌طرف مى‌گردی؟ من توى خانه هستم. پسر به خانه بازگشت و به مادرش گفت: یک سینى غذا آماده کن و بده دختر پیراهن چوبی به اتاق من بیاورد. دختر بار اول سینى غذا را ریخت و به مادر پسر گفت: من نمى‌توانم ببرم. اما چون پسر اصرار داشت که دختر پیراهن‌چوبی  برایش غذا ببرد، مادر یک سینى غذاى دیگر تهیه کرد و به دختر داد و به او کمک کرد تا غذا را به اتاق پسر برساند.

وقتى دختر پیراهن چوبی  وارد اتاق پسر شد، او گفت: زود پیراهن چوبى‌ات را در بیاور. دختر گفت: من پیراهنم را درنمى‌آورم. خلاصه پسر اصرار کرد و دختر ناچار پیراهن چوبى‌اش را درآورد. مادر دید این همان دخترى است که در عروسى مى‌رقصید. صبح فردا آنها را به عقد هم درآورد. پس از مدتى صاحب دو پسر شدند. ناپدری دختر که کینه ی دخترش را به دل گرفته بود و با خودش عهد کرده بود که انتقامش را از او بگیرد، لباس درویشى پوشید و از این ده به آن ده گشت تا رسید به ده محمود. آنجا فهمید که دخترش زن محمود شده و دو تا هم پسر دارد. رفت جلوى خانه ی پادشاه ایستاد.

پسر پادشاه او را دید وقتى فهمید غریب است و جائى براى خوابیدن ندارد درویش را به خانه‌اش برد. دختر تا درویش را دید فهمید ناپدری خودش است اما از ترس آبرویش درباره داستان خود و پدرش چیزی نگفت. شب که شد، ناپدری دختر همه را خواب کرد، چاقویش را درآورد و سر هر دو بچه ی دخترش را برید. بعد چاقوى خون‌آلود را توى جیب دخترش گذاشت و رفت خوابید. صبح که همه از خواب بیدار شدند دیدند سر بچه‌ها بریده شده است. درویش گفت: جیب همه را بگردید تا معلوم شود کى سر بچه‌ها را بریده است. جیب‌ها را گشتند و چاقوى خون‌آلود را از جیب دختر درآوردند.

درویش خداحافظى کرد و رفت. دختر که وضع را این‌جور دید همه چیز را براى آنها تعریف کرد. بعد اضافه کرد که: من مى‌دانم که ناپدریم باز هم برمى‌گردد و این‌بار حتما مى‌خواهد سر مرا ببرد. بهتر است از اینجا برویم. محمود زنش را برداشت و شبانه راه افتادند رفتند تا رسیدند بالاى کوهى و آنجا خانه‌اى درست کردند. محمود دو تا کرگدن هم آورد و بست جلوى در خانه تا هرکس خواست به آنجا وارد شود کردگدن‌ها بزنند او را بکشند. روز پنج‌شنبه ناپدری دختر پرسان‌پرسان جاى دختر را پیدا کرد و خود را به آنجا رساند. خواست وارد خانه شود که کردگدن‌ها به جانش افتادند و او را کشتند. دختر و محمود وقتى دیدند ناپدری کشته شده، به ده خودشان برگشتند و با خیال راحت زندگی شیرینی را شروع کردند و بعد از چند سالى صاحب دو پسر شدند.