شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

عرفان نظر آهاری : قصه زندگی آدم‌ها

کلمات کلیدی :

 

او خوشبخت بود. چون هیچ سؤالی نداشت. اما روزی سؤالی به سراغش آمد و از آن پس خوشبختی دیگر، چیزی کوچک بود. او از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت:  اجابت تو همین سؤال توست. سؤالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن که این دانه‌ای ا‌ست که آب و نور می‌خواهد.


او سؤالش را کاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شکفت و ریشه کرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالی شد و هر شاخه سؤالی و هر برگ سؤالی. و او که روزی تنها یک سؤال داشت؛ امروز درختی شد که از هر سر انگشتش سؤالی آویخته بود. و هر برگ تازه، دردی تازه بود و هر بار که ریشه فروتر می‌رفت، درد او نیز عمیق‌تر می‌شد. فرشته‌ها می‌ترسیدند. فرشته‌ها از آن همه سؤال ریشه‌دار می‌ترسیدند. اما خدا می‌گفت: نترسید، درخت او میوه خواهد داد؛ و باری که این درخت می‌آورد. معرفت است. فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جوابهای او را چیدند. اما در دل هر میوه‌ای باز دانه‌ای بود و هر دانه آغاز درختی‌ست. پس هر که میوه‌ای را برد دردل خود بذر سؤال تازه‌ای را کاشت. و این قصه زندگی آدم‌هاست، این را فرشته‌ای به فرشته‌ای دیگر گفت.