شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

دزد و دستار

کلمات کلیدی :

 

عالِم دروغینی، چاره ی کار را در آن دید که مقداری پارچه کهنه، داخل عمامة خود گذارد تا در چشم مردم عوام، شخص بزرگ و دانایی بنظر آید. لذا عمامة بسیار بزرگی بر سر ‌گذاشت. ظاهر دستار خیلی زیبا و پاک و تمیز بود ولی داخل آن پر بود از پارچه پاره. روزی صبح زود دستار را بر سر گذاشت تا به مکتب برود. غرور و تکبر زیادی داشت. در تاریکی گرگ و میش صبح، دزدی بر گذر کمین کرده بود تا از رهگذران چیزی برباید. دزد چشمش به عمامة بزرگ شیخ افتاد با خود گفت: چه دستار زیبا و بزرگی! حتما این دستار ارزش زیادی دارد.


حمله کرد، دستار را از سر خواجه ربود و پا به فرار گذاشت. فقیه‌نما فریاد زد: ای حرامی! اول دستار را باز کن اگر در آن چیز ارزشمندی یافتی آن را با خود ببر. دزد خیال می‌کرد که کالای گران قیمتی را دزدیده و با تمام توان فرار می‌کرد. حس کرد که چیزهایی از عمامه روی زمین می‌ریزد، با دقت نگاه کرد، دید تکه تکه‌های پارچه کهنه و پاره پاره‌های لباس از آن می‌ریزد! با عصبانیت آن را بر زمین زد و دید فقط یک متر پارچة سفید بیشتر نیست. با عصبانیت گفت: ای مرد دغلباز مرا از کار و زندگی انداختی.

سخن مولوی: در هر نوشته پر بهایی دانش و نکتة اخلاقی وجود دارد. باید به دقت  داستان را خواند. در نظر کسانی که همه چیز را مسخره می‌کنند هر چیز جدی هزل است، بر عکس در نظر خردمندان همه ی هزل ها جدی است. رمز وجود مادی، انسان است و عالم هوا و هوس. حقیقت پوشیده نخواهد ماند. بر فناست و افسانه ای بیش نیست، خود ببینی و هر گونه تلاش غیر اخلاقی.