شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان مردانگی و مروت

کلمات کلیدی :

 

دزد ماهری بود با چند نفر از دوستانش گروهی را تشکیل داده بودند .روزی در حین صحبت هایشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدم های معلولی سر و کار داریم، چرا قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون آوریم؟! این بار به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد .اما دسترسی به خزانه کار آسانی نبود. آنها تمامی راه ها و احتمالات ممکن را بررسی کردند. این کار مدتی فکر و ذکر آنها را مشغول کرد تا بالاخره شبانه خود را به خزانه رساندند. مملو از پول، طلا، عتیقه، سنگ های قیمتی و جواهرات زیبا بود.


تا می توانستند از انواع و اقسام جواهرات در کوله های خود بار کردند. ناگهان چشم رئیس گروه به شیئی درخشنده و سفید افتاد. گمان کرد گوهر شب چراغ است، تصور کرد شاید این همان گوهر افسانه ای باشد. نزدیک رفت، آن را برداشت، برای امتحان آن را به سر زبان خود زد، اما مشخص شد نمک است! بسیار ناراحت و عصبانی شد، از شدت خشم دستش را بر پیشانی زد به طوری که همدستان او متوجه شدند، خیال کردند اتفاقی پیش آمده یا نگهبانان با خبر شدند. خودشان را به او رساندند: چه حادثه ای رخ داده است؟!

او که آثار خشم و ناراحتی در چهره اش پیدا بود گفت: افسوس که تمام زحمت های چندین روزه ما به هدر رفت. ما نمک گیر سلطان شدیم. من ندانسته نمکش را چشیدم، دیگر نمی شود دارایی پادشاه را برد. از مردانگی و مروت به دور است که حرمت نمک را نگه نداریم .آنها بدون آنکه کسی بویی ببرد دست خالی به خانه های خود بازگشتند. وقتی صبح فرا رسید، چشم نگهبانان به درهای باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند شب خبر هایی بوده است. سراسیمه خود را به خزانه رساندند. خبری از طلا ها و جواهرات نبود اما آنجا کوله هایی را یافتند که وقتی در آن ها را باز کردند، همه طلا ها و جواهرات در آنها جمع شده بودند، با بررسی دقیق پی بردند در حقیقت چیزی از اموال خزانه کم نشده است!

خبر به سلطان رسید، خود از نزدیک صحنه را دید. آنقدر برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفت، با خود گفت: عجب! این چگونه دزدی بوده که برای دزدی آمده، با آنکه می توانست همه چیز را ببرد ولی چیزی نبرده است؟! مگر می شود؟! همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است. آن شخص می تواند نزد من بیاید، مایلم او را بشناسم . اعلامیه سلطان به گوش سردسته دزد ها رسید. دوستانش را جمع و به آنها گفت: سلطان به ما امان داده است برویم پیش او تا ببینیم چه می گوید. آنها نزد سلطان رفتند و خود را معرفی کردند.

سلطان در حالی که با تعجب به آنها نگاه می کرد پرسید: رئیس شما کیست؟ او یک قدم جلو آمد و گفت: من هستم. سلطان پرسید: چرا آمدید دزدی، با آنکه می توانستید همه چیز را ببرید ولی چیزی نبردید؟! او گفت: سلطان بسلامت باد! چون نمک شما را چشیدم، نمک گیر شدم و بعد داستان را مفصل برای سلطان تعریف کرد .سلطان به قدری عاشق و شیفته کرم و بزرگواری او شد که او را خزانه دار خود کرد. آن فرد شخص فردی به نام یعقوب لیث بود، موسس سلسله صفاریان!