شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

لوییجی بارتزینی : مرگ یک راهزن

کلمات کلیدی :

 

پائیز سال 1933 بود که کشته شدن یک راهزن را دیدم. نام او فراتیکدو بود. در ساردنی این کلمه به معنی راهب کوچک است. به کودکانی اطلاق می‌شود که جامه راهبان می‌پوشند، این کار نشان نذری است که مادران‌شان انجام داده اند نذری به درگاه قدیسی که آن‌ها را از بیماری مهلکی شفا داده است.


برای تهیه مطلب برای روزنامه پیک شب، به اطراف و اکناف ساردنی سفر می‌کردم. روزنامه‌نگاری در آن روزها کار پر دردسری بود. رژیم تقریباً اشاره به هر موضوع حیاتی و مهم ‌را به هر دلیلی، ممنوع کرده بود. سردبیران از چاپ هر چیز تازه و غیر عادی، حتی مطالبی که هنوز رسماً ممنوع نشده بود، احتراز داشتند. روزنامه‌ها پر از توصیف‌های قشنگ و پایان ناپذیر از شفق بر فراز دریا یا فلق در میان تپه های شنی، صحنه‌های بی پایان و اندوه بار طوفان و باران بود، با این حال حتی توصیف عوارض جوی هم موضوع صد در صد مطمئنی نبود، مثلاً اشاره به نزول برف در ناپل، از بیم زیان به بازار جهانگردی، ممنوع بود.

هنگام عزیمت به من دستور موکد داده شده بود که آنجا را بدون کوچکترین اشاره به موضوع فقر، مالاریا و راهزنی وصف کنم، البته رژیم ادعا داشت سالها پیش آنها را از میان برده است. هنگامی ‌که سروان پلیس به آرامی‌به من گفت: اگر می‌خواهی شاهد مرگ مشهورترین راهزن ساردنی باشی، دنبال او بروم. از این‌که باید ناهارم را نیم خورده رها کنم و برای چیزی که هرگز نمی‌توانم درباره اش مطلبی به حقیقت در روزنامه بنویسم؛ اندکی احساس دلخوری کردم.

مثل هر روز در رستوران کوچکی در نووارو، نزدیک اداره پست، جایی که با تمام مردان مجرد محلی، افسران و کارمندان و دامپزشک محل دوست شده بودم، ناهار می‌خوردم که پاسبانی نفس نفس زنان، خبرش را آورد. افسر فکورانه به نجوای او گوش داد، بدون آن‌که چیزی بگوید دهانش را پاک کرد، کلاه و کمربندش را از روی دیوار برداشت، به من اشاره کرد تا همراهش بیرون بروم.

فوراً سوار ماشین شدیم، حرکت کردیم. ساعت دو بعدازظهر بود، یکی از روزهای آفتابی اواخر سپتامبر، راهزن با یکی از همدستانش در مزرعه ای نه چندان دور از شهر کمین کرده است. بیش از قسمتی از راه با ماشین نرفتیم، به جایی رسیدیم که اسبان زین کرده در انتظارمان بود. در ساردنی پاسبان‌ها پالتوهای بلند کلاه داری می‌پوشیدند چون جامه شبانان، کلاه همیشه به پشت گردن افتاده بود؛ سیاه رنگ و نواردوزی قرمز روشن که وقتی باد در دامن بلند آن می‌افتاد به چشم می‌آمد.

سوار شدیم، بی صدا در میان درختان کوتاه و درهم پیچیده زیتون تاختیم. هوای کوهستان مثل معمول صاف و شفاف بود. بر فراز دشتی بلند و مواج بودیم که به نقطه‌ای سرازیر می‌شد که زمین از هم می‌شکافت؛ مثل شکافتگی بین پاها در زیر کمرگاه، در میان صخره‌های نامنظم و بوته های زیتون وحشی به سمت پائین می‌رفت. از اسب به زیر آمدیم. آن را به دو مردی سپردیم، افسار اسب‌های کسانی را که پیش از ما رسیده بودند، در دست داشت.

آن وقت بود که صدای اولین گلوله‌ها را شنیدیم؛ ابتدا تک تک، بعد بیشتر، سرانجام پس از یکی دو مکث کوتاه بصورت آتش پیوسته درآمد، طنینی چون صدای تگرگ بر طاق شیروانی. پشت صخره‌ها و درختان زیتون وحشی و در بریدگی‌های زمین، همه جا پاسبان‌ها پنهان شده بودند، قنداقه تفنگ را به گونه‌ها چسبانده بودند. تا لبه سراشیبی خزیده رفتیم. پرسیدیم فراتیکدو کجاست. اما چیزی دیده نمی‌شد. دو صخره سیاه، نیم پنهان در میان شاخه‌های زیتون وحشی مدخل غاری را در طرف دیگر شکاف، پنهان کرده بود. در آن‌جا راهزن و همدستش ما را می‌دیدند و به طرف‌مان شلیک می‌کردند. به من گفتند که او به محض آن‌که فهمیده که محاصره شده است در تیراندازی پیش دستی کرده، اما متوجه شده که دیگر خیلی دیر است، راه گریزی نداشت. به محض آن‌که ظاهر می‌شد از هر طرف می‌توانستند او را بکشند. حتی تعدادی از افراد برفراز بلندیها، بر روی صخره‌های صافی که طاق غار را تشکیل می‌داد، می‌خزیدند.

فراتیکدو خطایی جبران ناپذیر مرتکب شده، به همین علت غافلگیر شده بود. دو سه ساعتی پیش، پس از آن‌که تمام شب راه را پیموده بود به آن‌جا رسیده بود و در غاری واقع در ملک دهقانی که می‌شناخت و یک بار هم پیش از این اقامت، به استراحت پرداخته بود. دهقان از او نفرت داشت زیرا یکی از گاوهایش را دزدیده بود، از او سخت بیمناک بود. راهزن به هنگام ورود، طبق معمول از او آب، نان، شراب، هیزم و کاه خواسته بود. علاوه بر این‌ها چیز دیگری خواسته بود که سخت بی مصرف، بی معنی بود. این خواهش آخری به قیمت جانش تمام شد.

او هیچوقت قرص‌های مکیدنی سینه درد را که آن روزها در روزنامه‌ها تبلیغ می‌شد، نچشیده بود، می‌خواست این کار را انجام دهد، شاید هم واقعاً به سرفه دچار بود. به دهقان گفته بود که پسرش را به شهر بفرستد تا برای او یک جعبه از آن قرص‌ها بخرد. قاعده است که وقتی راهزنی در خانه‌ای پنهان می‌شود، هیچ یک از افراد خانه نباید بیرون بروند، برای اطمینان بیشتر، کسانی هم که به آن خانه وارد می‌شوند، حق خارج شدن ندارند. این بار کسی نمی‌دانست که چرا فراتیکدو تا این حد احساس امنیت کرد که به خود اجازه چنین بی احتیاطی را بدهد. پسر دهقان که سیزده یا چهارده ساله بود، اکنون با بقیه پشت صخره‌ای پنهان شده بود، با قرص‌های مکیدنی و پلیس بازگشت.

ما مردن فراتیکدو را ندیدیم، مردی را دیدیم که بر سقف غار، تقریباً روی لبه جلویی آن ایستاده بود، تفنگش را در هوا تکان می‌داد. تیراندازی کم کم متوقف و سکوت برقرار شد. آن مرد، که یکی از ماموران پلیس در لباس شخصی بود، تفنگ دو لولی به دست، لباس شکارچیان به تن داشت، توانسته بود تا لبه صخره چهار دست و پا برود و از فاصله دو متری مستقیماً به سر و بدن راهزن و همدستش شلیک کند.

وقتی به محل حادثه رسیدیم همین مرد مشغول گشتن لباس‌های اجساد بود. دو مرد به صورت بر زمین افتاده بودند، تفنگ‌هایشان جلوی آن‌ها قرار داشت، جعبه‌های فشنگ در اطرافشان پراکنده بود، لباس‌های قهوه ای مخملی دهاتی پوشیده بودند، چکمه‌های سنگینی که سربازان توپخانه و دهاتیان به پا می‌کنند به پا داشتند. از همه گوشه و کنارهای تپه‌های اطراف زنان و مردان در جامه محلی، دوان دوان می‌آمدند، پیر و جوان از دور ناسزا می‌گفتند، به رمه‌های به یغما رفته، پسران قربانی شده و خانه‌های سوخته می‌اندیشیدند، با چشمانی سبع، مشت‌های‌شان را در هوا تکان می‌دادند، با لهجه‌ای نامفهوم فریاد می‌کشیدند، آنان هم در آن‌جا در انتظار پایان تیراندازی کمین کرده بودند.

افسران پلیس و من و تعدادی از سربازان برای دیدن اجساد به دهانه غار زل زده بودیم، در میان آن داستان طوفان خشم، در میان همه آن فریادها و نفرین‌ها، پلیس لباس شخصی پوش؛ همان قاتل؛ با خونسردی کامل اجساد را چون مانکن‌ ‌زیر و رو می‌کرد تا جیب‌های آنها را خالی کند. کت مخمل کبریتی ارغوانی بی‌رنگش بارها شسته شده بود و در پشت سه سوراخ گرد به بزرگی هسته گیلاس داشت. به من گفتند که او خرده حسابی با فراتیکدو داشته و تا او را نکشد خیالش راحت نخواهد شد.

سالها پیش از این، او و مرد دیگری، با موافقت مافوقشان، وانمود به ترک خدمت کردند و به جنگل رفتند. این حقه‌ای قدیمی‌است. فراتیکدو هم آن‌ها را در دسته خود پذیرفته بود. هیچ سوء ظنی از خود نشان نداده بود. پس از چند روز پیشنهاد کرد که سر و ریش آن‌ها را، که سخت بلند شده بود، اصلاح کند. یکی از آنان خنده‌کنان روی تخته سنگی نشست و فراتیکدو پیش بند را به دور گردنش بسته بود.

پلیس اولی، آن‌که اکنون داشت جیب بغل مرده را می‌کاوید، رفته بود آب بیاورد و هنگامی‌که با سطل پر از آب از سراشیب بالا می‌آمد، از دور همان منظره‌ای را دیده بود که چند لحظه پیش پشت سر نهاده بود، منتها با مختصری تغییر.دوستش هنوز روی صخره نشسته و پیش بند دور گردنش بود. فراتیکدو هنوز پشت سر او ایستاده بود و راهزنان به دورشان حلقه زده بودند. فراتیکدو هنوز تیغ را به دست داشت و می‌خندید، اما فراری قلابی، دیگر سر نداشت! سرش ناپدید شده بود، تیغ آن را بریده بود.

پلیس اولی بدون اتلاف وقت، سطل را انداخته و پا به فرار گذاشته بود. دیگران او را دنبال کرده و تیرهایی به طرفش انداخته بودند که کت مخمل کبریتی‌اش را سوراخ کرده بود، اما موفق شده بود خود را پنهان کند و به نحوی به جاده اصلی برساند. در آنجا از خستگی از پا درآمده بود، غرقه به خون، روی آسفالت جاده. اتومبیلی او را پیدا و به بیمارستان برده بود. بدین طریق از مرگ نجات یافت. اکنون چون جراحی محتویات جیب‌های راهزن را وارسی می‌کرد: یک کیف خیاطی چرمی، چرمی‌که به شیوه دهقانان دباغی شده، توسط خودش ساخته شده، با سوزن و نخ درون آن، یک کیف پول، چند اسکناس در آن، یک کتاب فال، از آن نوع که دهقانان شماره‌های بلیطهای بخت آزمایی را از روی آن تعیین می‌کنند، با همان نوع چرم، جلد شده بود.

به ساعات دیرگذر بی‌حوصلگی فکر کردم، راهزنان تنها در کوهها و جنگلها، زندگی افسانه ای توام با وحشت و ناراحتی، ساعات بارانی، مجبورند وقت را با ساختن کیف پول و جلد کتاب بگذرانند. قنداقه تفنگش را با حوصله تمام با تکه‌هایی از لاستیک کهنه پوشانده بود، تا هنگام تیراندازی شانه‌اش را نیازارد. کف کفش‌هایش را با همین دقت پوشانده بود. علاوه بر این‌ها یک کتاب دعا، یک شمایل مذهبی، یک قطار فشنگ و یک قوطی پر از قرص سرفه مکیدنی بود، تنها یک عدد مصرف شده بود.

هنگامی‌که پلیس‌ها از میان شاخه‌های به هم پیچیده زیتون از سراشیبی بالا می‌رفتند، دو جسد را به روی شانه‌شان می‌بردند، دهقانان با لباس محلی دو گروه را محاصره کرده و جسدها را کاملاً از چشم پنهان کرده بودند. آن‌ها هنوز فریاد نفرین می‌کشیدند. پلیس‌ها با پالتوهای درازشان در دو گروه افسار اسب‌ها را گرفته بودند. زبان بسته‌ها از بوی خون و مرگ به لرزیدن، شیهه کشیدن، سر تکان دادن، سرپا بلند شدن افتاده بودند. مردها به زحمت آن‌ها را نگه می‌داشتند. پیش از سوار شدن، گردن اسبم را نوازش کردم. با آن حرف زدم تا آرامش کنم.