شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

هرتا مولر : گذرنامه

کلمات کلیدی :

 

دور و بر بنای یادبود جنگ رز روییده است. انبوهی از رز. بوته های رز آنقدر بلند شده که چمن ها را خفه کرده ­اند. غنچه های سفیدشان مثل کاغذ لوله شده­ می باشد. برگهایشان خش خش می کنند. خورشید طلوع کرده، به زودی روز خواهد شد. ویندیچ هر روز صبح همان طور که توی راه  آسیاب دوچرخه اش را پا می زند، روز را می شمرد، روبروی بنای یادبود جنگ سال ها را می شمرد. وقتی به اولین درخت تبریزی پشت آن می رسد، جایی که همیشه هر روز توی همان چاله می افتد، روزها را می شمرد. شب وقتی در آسیاب را قفل می کند سال ها و روزها را دوباره می شمارد.


از فاصله دور هم می تواند بوی گل رز و بنای یادبود جنگ و درختان تبریزی را ببیند. وقتی هوا مه آلود است، بلند می­شود، سفیدی رزها و سفیدی سنگ ها روبروی او را پوشانده اند. ویندیش رکاب می زند. صورت او نم ناک شده است. دوچرخه­ اش را می راند تا وقتی که به آن جا برسد. خارهای انبوه رز خالی بودند و علف های هرز زیر آن پژمرده. تبریزی آن قدر عریان بود که چوب آن تقریبا ترک خورده است. مسیر را برف پوشانده است. ویندیچ تا بنای یاد بود جنگ دو سال را می شمارد و تا چاله گود کنار تبریزی دویست و بیست و یک روز را.

هر روز وقتی ویندیچ توی چاله کنار تبریزی می ­افتد فکر می کند دیگر آخرش می باشد. از وقتی که ویندیچ تصمیم گرفته مهاجرت کند، انتها را همه جای روستا می بیند. زمان برای کسانی که می خواهند بمانند ساکن مانده است. ویندیچ می بیند که  نگهبان شب جایی فراتر از انتها ایستاده است. بعد از این که ویندیچ دویست و بیست و یک روز را شمرد و توی چاله افتاد، برای اولین بار از دوچرخه پیاده می شود. دوچرخه ­اش را به درخت تکیه می­دهد. صدای قدم­ هایش بلند هستند. کفترهای وحشی از حیاط کلیسا پرواز می کنند، خاکستری هستند فقط سر و صدایشان آن ها را متفاوت می کند ...