شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

پیرزن و آرایش صورت

کلمات کلیدی :

 

مولوی بزرگ‏تر از آن بود که در قیود کلام بگنجد و اسیر بندهای دست و پاگیر شود، وی جهت افاده داستانی ذکر می کرد، پرداختی نو از آن ارائه می داد و یا داستانی را از ابتدا می ساخت و آنچه در آن‏ها مهم بود نتیجه‏ گیری بود، نه خود داستان. قصه‌ها بهانه‏ بودند تا او حرفش را بزند، عناصر حکایت‏ها در موارد بسیار فاقد جنبه رئالکتیک بودند، شخصیت‏ها تخیلی و هرگز مد نظر وی نبودند، مقصود نهایی؛ توصیه‌ای اخلاقی، عرفانی بود که از داستان حاصل می‏شد. با استفاده از داستان می‌گوید: ای مردم! تا کی سخنان خدا را به دروغ بر خود می‌بندید، دل خود را صاف کنید تا حقیقت بر شما آشکار شود و وجودتان را پر نشاط و زیبا کند ... آمده است پیرزنی 80 ساله ...


با صورتی زرد، مانند سفرة کهنه، پر چین و چروک، دندانهای ریخته، با قدی مانند کمان خمیده و حواسی از کار افتاده زندگی می کرد. با این همه سستی و پیری، میل به شوهر در دل و به شکار شوهر و شهوت علاقه ی فراوان داشت. روزی همسایه‌ها او را به عروسی دعوت کردند. پیرزن، جلو آیینه رفت تا صورت خود را آرایش کند، سرخاب بر رویش می‌‌مالید اما از بس صورتش چین و چروک داشت، صاف نمی‌شد. برای اینکه چین و چروک ها را صاف کند، نقش‌های زیبای وسط آیات کتاب را می‌برید و بر صورتش می‌چسبانید و روی آن سرخاب می‌مالید.

همین که چادر بر سر می‌گذاشت تا از خانه بیرون برود، نقشها از صورتش جدا و بر زمین  می‌افتاد ولی او دوباره آنها را می‌چسبانید. چندین بار چنین کرد ولی مجددا تذهیب ها از صورتش کنده شد. او ناراحت شیطان را لعنت کرد. شیطان در آیینه، پیش روی پیرزن ظاهر شد و گفت: ای خشک ناشایست! من که به حیله‌گری مشهور ام در تمام عمرم چنین مکری به ذهنم خطور نکرده بود. چرا مرا لعنت می‌کنی تو خود از صد ابلیس مکارتری. تو ورقهای آیات را پاره کردی تا صورت زشتت را زیبا کنی و این رنگ و الوان صورت زشت تو را سرخ و با نشاط نشان نداد.