شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

عطار نیشابورى : الهى نامه

کلمات کلیدی :

 

روزى شبلى از کنار دکانی مى‏گذشت. گرسنگى، چنان، او را ناتوان کرده بود که چاره‏اى جز تقاضاى نان ندید. از مرد نانوا ، گرده‏اى نان، وام درخواست نمود. نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت. شبلى رفت. سر در نانوایى، مردى نشسته بود که شبلى را شناخت و شاهد اوضاع. رو به نانوا کرد و گفت: اگر شبلى را ببینى، چه خواهى کرد؟ نانوا گفت: او را بسیار اکرام خواهم ساخت و هر چه خواهد، بدو خواهم داد. 


آن شخص گفت: آن مرد را که از خود راندى و لقمه‏اى نان از او دریغ کردى، شبلى بود. نانوا، منفعل و شرمنده شد و چنان حسرت خورد که گویى آتشى در جانش برافروخت. پریشان و شتابان، در پى شبلى افتاد تا عاقبت او را در بیابان یافت. بى‏درنگ، خود را به دست و پاى شبلى انداخت و از او خواست که بازگردد تا وى طعامى براى او فراهم سازد. شبلى، پاسخى نگفت. نانوا، اصرار ورزید و افزود: منت بر من گذار و شبى را در سراى من بیاسای تا به شکرانه ی این توفیق و افتخار که نصیب من مى‏گردانى، مردم بسیارى را اطعام رسانم. 

شبلى پذیرفت. شب فرا رسید. میهمانى عظیمى برپا شد. صدها نفر از مردم بر سر سفره نانوا نشستند. مرد نانوا در آن ضیافت هزینه ها ی بسیار از دینار صرف نمود و همگان را از حضور شبلى در خانه خود خبر داد. بر سر سفره، اهل دلى رو به شبلى کرد و گفت: یا شیخ! نشان دوزخى و بهشتى چیست؟ شبلى گفت: دوزخى آن باشد که یک گرده نان را در راه خدا نمى‏دهد؛ اما براى شبلى بنده ی ناتوان و فقیر، صد دینار خرج کند، بهشتى این گونه نباشد.