شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

میروسلاو پنکوف : خریدن لنین

کلمات کلیدی :

 

خاطره و داستان شکار خرچنگ را تعریف می‌کند که با پدر بزرگ می‌رفتند: روی علف‌ها می‌نشستیم، ساندویچ‌ها را در می‌آوردیم و می‌خوردیم. زیر نور مهتاب، پوست سخت و مرطوب خرچنگ‌ها مثل زغال‌سنگ تازه برق می‌زد و ساحل رودخانه انگار با خاکه‌زغال نیم‌سوز پوشیده شده بود. چشم‌های ریزی از میان تاریکی، ما را تماشا می‌کردند. خوردنمان که تمام می‌شد، شکار شروع می‌شد. پدر بزرگ به من نیزه‌ای می‌داد با یک گونی، صدها خرچنگ جنبان زیر پایمان بودند: با چوبت آهسته به چنگک‌هاشان بزن. سیخونک بزنشان.


جرچنگ‌ها با همه زورشان چوبت را محکم می‌گیرند. یاد گرفته بودم که چطور یکی یکی از زمین بلندشان کنم و توی گونی بتکانم. پدر بزرگ اغلب می‌گفت: شکارهای ساده‌ای هستند. یکی‌شان را که می‌گیری، بقیه درنمی‌روند. بقیه  تا وقتی که بلندشان نکردی، اصلا حالی‌شان نیست که تو این جایی. تازه همان موقعش هم باز چیزی حالی‌شان نمی‌شود. خرچنگ‌ها به ما آدم‌ها درسی می‌دهند، مگر نه؟من بچه‌تر از آن بودم که بفهمم این درس، چه درسی است، برای همین فقط حرف‌هایش را گوش می‌دادم و سرم را با شکار گرم می‌کردم.