شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان رنگ زرد

کلمات کلیدی :

 

در شهری، طبیبی رنگ زرد می‌فروخت. هر کس که از فرق سر تا نوک پا به این رنگ آغشته می‌شد، او را مزیتی خاص در بر می گرفت؛ وی از ابتلا به مخاطرات زندگی، انجام گناه، ترس و مرگ مصون میماند، مردم او را باور داشتند و در ذهن آنها هیچ چیز مبرم‌تر از رنگ کردن و هیچ چیز مسرت ‌بخش‌تر از تماشای رنگ شدن دیگران، نبود! در شهر تنها مرد جوانی به رنگ زرد فکر نمی‌کرد. فلسفه اش این بود که فردا هم وقت داریم. اما وقتی فردا می‌آمد او کار را همچنان به فردا می‌انداخت!


جوان، دوستی هم سن و سال خود داشت؛ روزی دوستش با گاری حمل آب تصادف کرد و تلف شد. این واقعه او را مشتاق رنگ شدن کرد. همان شب در حضور همه، با نوای موسیقی، به سه لایه رنگ غلیظ و یک لایه روغن بر روی آن مزین شد. دو ماهی گذشته بود که جوان را روی تخت روان به منزل طبیب آوردند. به محض گشودن در فریاد زد: این چه وضعی است؟ من که در برابر تمام مخاطرات زندگی مصون شده بودم، اینک توسط گاری مصدوم شدم‌ و پایم شکسته است.

طبیب گفت: یک استخوان شکسته، در بدترین حالت، امری بسیار جزئی است و متعلق به دسته حوادثی است که رنگ من در موردشان کاملا ناکارآمد است! دوست جوان، گناه یگانه مصیبتی است که انسان عاقل نگران آن است، من هم تو را در برابر انجام گناه مجهز کردم. وقتی به وسوسه گناه دچار شوی، خبر رنگم را برایم می‌آوری. مرد جوان گفت: متوجه نبودم. کمابیش ناامید کننده به نظر می‌رسد؛ اما شک ندارم که به خیر خواهد گذشت. با این احوال، اگر پایم را معالجه کنید بر من منت گذاشته اید. طبیب گفت: این کار من نیست. اما اگر غلامانت تو را همین گونه پیش شکسته بند ببرند، مطمئن هستم به کمکت می‌آید.

سه سال بعد مرد جوان بسیار مضطرب منزل طبیب آمد. فریاد زد: این چه وضعی است؟ قرار بود از ابتلا به گناه مصون باشم اما حالا مرتکب کلاهبرداری و قتل شده ام! طبیب گفت: عزیزم، این مساله خیلی جدی است. لباس‌هایت را کاملا در بیاور، به محض این که مرد جوان لخت شد، او را از فرق سر تا نوک پا معاینه کرد. بعد با آسودگی گفت: خوش باش. رنگت به همان خوبی روز اول است! مرد جوان فریاد زد: پس چرا فایده ای ندارد؟ طبیب گفت: به گمانم باید به تو درمورد حقیقت و ذات نحوه عمل رنگم توضیحاتی دهم. من دقیقا جلوی گناه را نمی‌گیرم، بلکه نتایج دردناکش را تخفیف می‌بخشم. چندان به کار این دنیا نمی‌آید، در مقابل مرگ است که مجهزت کرده ام. وقتی مرگ به سراغت آید، خبر رنگم را برایم می‌آوری.

جوان فریاد زد: کمی ‌ناامید کننده به نظر می‌رسد، اما شک ندارم که به خیر خواهد گذشت. با این احوال اگر کمکم کنید تا شیطانی را که به جان مردم دوانده ام، به در کنم، بر من منت گذاشته اید. طبیب گفت: این وظیفه من نیست اما اگر به پاسگاه نزدیکی بروی، مطمئن هستم که به کمکت می‌آیند تا خودت را تسلیم کنی. شش هفته بعد طبیب را به زندان شهر فراخواندند. مرد جوان فریاد زد: این چه وضعی است؟ پایم شکسته، مرتکب تمام جنایات شده‌ام، فردا باید به دار آویخته شوم، با این احوال دچار چنان ترس عظیمی ‌هستم که هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند بیانش کند! طبیب گفت: واقعا جالب است! اما شاید اگر رنگ نشده بودی حالا از این هم بیشتر می‌ترسیدی!