شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

چوپان و پیرمرد

کلمات کلیدی :

 

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد. نشد که نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان. عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد، نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته. پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی داستان را دید پیش آمد و گفت: من چاره کار را می‌دانم. 


 آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد. بز به محض آنکه آب گل آلود را دید، از آن پرید و در پی او تمام گله پریدند. چوپان مات و مبهوت ماند و گفت: این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟ پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان دید گفت: تعجبی ندارد. تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد! آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید. من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی‌گذارد و خود را نمی‌شکند، چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش، گاهی آن را می‌پرستد!