شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان مراقب مخفی!

کلمات کلیدی :

به مناسبت روز جهانی عصای سفید (نابینایان)

مسافران اتوبوس خانم جذاب و جوانی که با عصای سفید و با احتیاط از پلکان بالا می رفت را با دلسوزی نگاه می کردند. کرایه را به راننده پرداخت کرد و سپس با کمک دستش از راهروی اتوبوس عبور کرد و صندلی خالی را که راننده به او گفته بود پیدا کرد، روی صندلی نشست، کیفش را روی پایش گذاشت و عصایش را به پایش تکیه داد. یک سال از نابینا شدن سوزان 34 ساله می گذشت. به دلیل یک تشخیص پزشکی اشتباه، بینایی خود را از دست داده و ناگهان به جهان تاریکی سقوط کرده بود. زمانی زنی کاملا مستقل بود اما اکنون به دلیل چرخش ناگهانی که در سرنوشت او ایجاد شده خود را باری بر دوش اطرافیان می دانست و به ناچار خود را سرزنش می کرد. با قلبی آکنده از خشم،عاجزانه با خود می گفت: چرا این مسئله باید برای من اتفاق بیفتد؟ اما هر چه فریاد می زد،گریه می کرد یا دست به دعا بر می داشت، حقیقت عوض نمی شد. سوزان زمانی روحیه ای شاد و خوش بینانه داشت، اکنون در ابری از افسردگی فرو رفته، به پایان رساندن روزها، تمرینی پر از خستگی و کسالت بود. تنها عاملی که او را وابسته می کرد، شوهرش مارک بود.


مارک افسر نیروی هوایی، از صمیم قلب سوزان را دوست داشت.هنگامی که سوزان بینایی خود را از دست داد، مارک غرق شدن او را در یأس و ناامیدی درک کرد. بنابراین تصمیم گرفت تا به همسرش در به دست آوردن توانایی و اعتماد به نفس دوباره کمک کند. می خواست همسرش همانند سابق مستقل باشد. تجربیات نظامی مارک او را برای رویارویی با موقعیت های حساس آماده کرده بود، می دانست که این نبرد،حساس ترین نبردی است که تا بحال تجربه کرده.

بالاخره زمانی فرا رسید که سوزان احساس کرد توانایی برگشتن به شغل خود را دارد. چگونه می توانست خود را به محل کارش برساند؟ قبلا با اتوبوس به محل کار می رفت،اما در حال حاضر از این که به تنهایی در شهر قدم بزند واهمه داشت. با این که محل کار این دو نفر در دو نقطه ی مخالف از شهر بود ، مارک داوطلب شد تا هر روز او را به محل کارش برساند. ابتدا خیال سوزان راحت شد اما مارک اضطراب زیادی در حمایت از همسر نابینایش داشت. مارک دریافت که این برنامه ریزی درستی نیست،چون هم پر دردسر بود و هم هزینه ی زیادی در برداشت.

بنابراین او به خود قبولاند که سوزان دوباره با اتوبوس به محل کارش برود.اما حتی فکر کردن به بیان این مطلب هم او را به وحشت می انداخت. سوزان هنوز بسیار عصبانی و ضعیف بود. سوزان از فکر این که دوباره با اتوبوس به محل کارش برود وحشت زده شد.او با تلخی پاسخ داد: من نابینا هستم! حس می کنم می خواهی مرا ترک کنی! قلب مارک با شنیدن این حرف ها به درد آمد اما می دانست چه باید بکند. به سوزان قول داد که هر صبح و بعد ازظهر همراه او سوار اتوبوس بشود تا او به این وضعیت عادت کند. مهم نبود که این کار تا چه زمانی طول می کشد. دقیقا همان کار را هم کرد. دو هفته ی کامل، مارک هر روز با لباس نظامی سوزان را هنگام رفتن به محل کار و برگشتن از آنجا همراهی می کرد. به سوزان آموخت تا به دیگر حواس خود اتکا کند،به خصوص حس شنوایی . کمک کرد تا سوزان با راننده ی اتوبوس آشنا شود و از راننده هم خواست تا مراقب او باشد و همواره یک صندلی خالی برایش در نظر گیرد. سعی می کرد همواره سوزان را بخنداند حتی در روزهایی که چندان سرحال نبود،یا ممکن بود هنگام پیاده شدن از اتوبوس روی پله ها لیز بخورد و یا زمانی که کیف از دستش می افتاد و تمام کاغذها و مدارکش بر روی سطح راهروی اتوبوس پراکنده می شد.

هر روز صبح آن ها این مسیر را با هم طی کرده و سپس مارک با تاکسی به محل کارش می رفت.این روال پرهزینه تر و خسته کننده تر از برنامه ریزی قبلی بود اما مارک می دانست که بالاخره زمانی فرا می رسد که سوزان همانند قبل خود به تنهایی سوار اتوبوس بشود.مارک به سوزان ایمان داشت. زنی که قبل از نابینا شدن می شناخت. می دانست که سوزان از هیچ چالشی هراس ندارد و هرگز امیدش را از دست نمی دهد و تسلیم نمی شود. زمانی فرا رسید که سوزان تصمیم گرفت این مسیر را به تنهایی طی کند.صبح دوشنبه قبل از این که خانه را ترک کند، دستهایش را به دور گردن مارک انداخت.کسی که به طور موقت در اتوبوس سواری او را همراهی کرده بود، شوهرش و بهترین دوستش. چشم های سوزان به خاطر وفا داری،صبر و عشق مارک پر از اشک شد، با مارک خداحافظی کرد و برای اولین بار هر دو مسیری جداگانه را طی کردند! دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، نج شنبه، هر روز را به تنهایی و بدون مشکلی سپری کرد! هرگز احساسی به این خوبی را تجربه نکرده بود. موفق شده بود! به تنهایی به محل کار خود می رفت.

صبح روز جمعه، طبق معمول با اتوبوس به محل کار رهسپار شد.هنگام پیاده شدن وقتی کرایه ی اتوبوس را پرداخت می کرد راننده گفت: خدایا! چقدر به تو غبطه می خورم! سوزان نمی دانست که راننده با او صحبت می کند یا با فرد دیگری. چه کسی ممکن بود به وضعیت زن نابینایی غبطه بخورد که تمام سال گذشته را برای زندگی تلاش کرده است؟ کنجکاو شد و از راننده پرسید: چرا می گویید به حال من غبطه می خورید؟! راننده پاسخ داد: فکر می کنم از اینکه تا این حد مورد مراقبت و محافظت هستید احساس خوبی دارید؟ سوزان واقعا نمی دانست که راننده در مورد چه مطلبی صحبت می کند، دوباره پرسد: منظورتان چیست؟

راننده پاسخ داد: در تمام طول هفته ی گذشته،هر روز صبح آقای خوش تیپی با لباس نظامی آن طرف خیابان می ایستاد و پیاده شدن شما را از اتوبوس تماشا می کرد، بعد منتظر عبور شما از خیابان می ماند و نظاره گر ورود شما به دفتر کارتان بود. سپس بوسه ی کوچکی برایتان می فرستاد و پس از یک سلام کوچک نظامی اینجا را ترک می کرد. شما واقعا زن خوشبختی هستید. اشک شوق بر گونه های سوزان جاری شد. اگرچه او نمی توانست مارک را ببیند اما همواره حضور او را در نزدیکی خود احساس کرده بود! سوزان خوشبخت بود، خیلی خوشبخت! چون مارک هدیه ای بسیار قوی تر و ارزشمند تر از بینایی به او اهدا کرده بود.هدیه ای که برای باور کردنش نیاز به بینایی نبود هدیه ی عشق که قادر است روشنایی را بر هر تاریکی مستولی سازد.