شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

کلاهت را قاضی کن!

کلمات کلیدی :

 

تا فردا! شاید آخرین روز نباشد. تا فردا بروید فکرهایتان را بکنید، هر کدامتان اگر فکر کردید هنوز هم می توایند با هم زندگی کنید و یکدیگر را دوست داشته باشید، به دیگری تنها یک زنگ بزند، اگر با هم تماس نگرفتید، لطفا ساعت 9 صبح فردا، دفتر باشید؛ آقای قاضی دادگاه گفت.


زن با دخترش در خانه بود و مرد شب را در شرکت مدیر عامل گذراند. در آن سکوت و تنهایی وقتی فکر می کرد، تمام زحمات همسرش از جلوی چشمانش لحظه ای دور نمی شد. باورش شد که به زنش خیلی ظلم کرده است، به همین خاطر تلفن را برداشت و شماره منزل را گرفت، یکبار، دوبار ... پنج بار گرفت. تلفن زنگ می خورد اما کسی گوشی را بر نمی داشت! مرد عصبانی شد و گفت: لابد شماره منو دیده دیگه که گوشی رو بر نمی داره!

ای کاش او یاد می گرفت عصبانی نشدن چگونه است! و با شاخه گلی به منزل باز می گشت. ما همیشه در گوشه ی ذهنمان رویاها و افسانه های بیشماری را بایگانی می کنیم. کسی از آنها اطلاعی ندارد، حتی فرشته ها. اکنون که بزرگ شده ایم، آنها را فراموش کرده ایم. هیچوقت آنها را جدی نگرفته ایم و یا در ورای قضاوت های عجولانه و پیش داوری، خوشبختی را سوزانده ایم!

حالا ببینیم آن طرف داستان برای زن چه اتفاقی افتاده است و  حقیقت چگونه برای او گذشت. زن لحظه ای چشم از تلفن بر نمی داشت، دلشوره داشت و دعا می کرد که مردش هر چه سریع تر تلفن بزند، اما صدای زنگ تلفن در نیامد که نیامد، او خبر نداشت که دخترش از دست مزاحم تلفنی، دو شاخه را از پریز کشیده بود!