شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

لرد ویشنو : مراقبه

کلمات کلیدی :

 

روزى لرد ویشنو در غارى در کوه دور افتاده ‏اى مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، جوانی که آنجا حضور داشت به قدرى تحت تأثیر قرار گرفت که خود را به پاى ویشنو انداخت و از او خواست که او را قابل دانسته و به او اجازه دهد که در خدمتش باشد. ویشنو با لبخند سرش را تکان داد و گفت: مشکل‏ترین کار براى تو این است که بخواهى با عمل، تلافى چیزى را به جا آوری که من آن را رایگان به تو داده‏ ام. جوان به او گفت: خواهش مى‏کنم اجازه دهید که افتخار خدمت شما را داشته باشم. ویشنو موافقت کرد و گفت: من یک لیوان آب سرد گوارا مى‏ خواهم. جوان گفت: الساعه استاد.


جوان در حالى که از کوه به پایین سرازیر شد، با شادى آواز مى‏خواند. پس از مدتى به خانه‏ ى کوچکى در کنار دره‏ ى زیبایى رسید. ضربه‏ اى به در زد و گفت: ممکن است یک پیاله آب سرد براى استادم بدهید؟ دخترى شگفت ‏زده در حالى که نگاه ستایش ‏آمیزش را از او پنهان نمى‏کرد، به آرامى زیر لب به او پاسخ داد: تو باید همان کسى باشى که به مرد مقدس بالاى کوه‏ خدمت مى‏کنى. ممکن است به خانه ی من آمده و زندگی مرا متبرک کنید. جوان پاسخ داد: گستاخى مرا ببخشید ولى من عجله دارم و باید فورا با آب به نزد استادم بازگردم.

دختر گفت: البته او از اینکه شما خانه‏ ى مرا برکت دهید ناراحت نمى‏شود، زیرا او مرد بزرگى است، شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستید به کسانى که شانس کم‏ترى دارند، کمک کنید، لطفاً فقط خانه‏ ى محقر مرا متبرک کنید، این باعث افتخار من است که مى‏توانم از طریق شما به خداوند خدمت کنم. جوان پذیرفت که وارد خانه شده و آن را متبرک سازد. هنگام شام فرا رسید و متقاعد گشت که آن‏جا بماند و با شرکت در مراسم شام، غذا را نیز برکت دهد. از آن‏جایى که بسیار دیر شده بود و تا کوه نیز فاصله زیادى بود و در تاریکى شب ممکن بود که آب به زمین بریزد، موافقت کرد که شب را در آن‏جا بماند و صبح زود به سوى کوه حرکت کند. هنگام صبح متوجه شد که گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر مى ‏توانست به دختر در دوشیدن شیر کمک کند بسیار خوب خواهد ‏شد.

روزها تبدیل به هفته ‏ها شد، او آن‏جا ماند، آن‏ها با یکدیگر ازدواج کردند، صاحب فرزندان زیادى شدند، بر روى زمین کار کردند، محصول فراوانى به دست ‏آوردند، زمین بیش‏ترى خریدند، همسایگانش براى مشورت و دریافت کمک، به نزد او مى ‏آمدند و او به آن‏ها کمک مى‏کرد. آنها خانواده ثروتمندى شدند، با کوشش او و دیگران معابدى ساخته شد، مدارس و بیمارستان‏ها جایگزین جنگل شدند، آن دره جواهرى بر روى زمین شد و وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى که در آن سرزمین وجود داشت به گوش مردم رسید، جمعیت زیادى به آن‏جا روى آوردند.

او برای گریز از تنهایی و بدست آوردن حقیقت و آرامش، سالهای سال تلاش کرده بود. پیرمرد در فکر آنچه از زمان ورودش اتفاق افتاده بود، روى تپه، مقابل دره و مزرعه‏ های سرسبز و سرشار از نعمت ایستاده بود. اما ناگهان امواج عظیمى از دریا، سونامی وحشتناکی تمام دره را در برگرفت و در یک لحظه همه چیز با آب از دست رفت و نابود شد. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسایگان، همه از بین رفتند. او گیج و حیران به مردم که در برابر دیدگانش از بین مى‏رفتند خیره شده بود و با تلخی داستان زندگى انسان ها را که مانند افسانه در برابر چهره اش محو و کمرنگ می شدند به نظاره نشسته بود.