شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

یاسوناری کاواباتا : جوراب

کلمات کلیدی :

  

 

 نمی‌فهمم چرا خواهر بزرگ‌تر و مهربان من، باید در چنین وضعیتی تسلیم مرگ می‌شد. آن شب در رختخوابش بود که ناگهان از حال رفت. در خود مچاله شد. بازوهایش رو به بالا دراز شدند و مشت‌های گره شده‌اش به دفعات لرزید. وقتی بحران غش فروکش کرد، سرش به سمت چپ بالش افتاد و کرم کدوی سفید رنگی به نرمی‌از دهان نیمه‌ بازش بیرون خزید. سفیدی غریب کرم تا مدت‌ها در ذهنم بود. هر گاه که کرم را به خاطر می‌آوردم، می‌کوشیدم جوراب‌های سفید را نیز به یاد بیاورم. مادرم چیزهای جورواجوری در تابوت خواهرم گذاشته بود. مجموعه‌ای از وسایلی که خواهرم در زمان حیات از آن‌ها استفاده می‌کرد. به مادرم گفتم: مادر، جوراب‌ها چه طور؟ آنها را هم توی تابوت می‌گذاری؟


مادر: خوب شد گفتی. داشت یادم می‌رفت. چه پاهای ظریفی داشت. مصرانه گفتم: شماره‌اش نه بود. با شماره خودت یا من اشتباه نکنی. پاهای قشنگ خواهرم باعث نشد که حرف جوراب‌ها را پیش بکشم. بلکه خودم خاطره شیرینی از جوراب داشتم. حادثه در دسامبر سالی که یازده سال داشتم، اتفاق افتاد. در شهرستان نزدیک ما، شرکتی، مخصوص جوراب‌بافی، قطعه فیلمی را برای تبلیغات نمایش می‌داد. عده‌ای از کارمندهای شرکت پرچم‌های قرمزی در دست داشتند و در دهات اطراف می‌گشتند. روستای ما هم از جمله آنها بود. همان عده سر راه تعدادی آگهی هم به هوا می‌ر‌یختند، شایع شد که چند تا بلیط ورودیه به سینما هم در بین آنها پخش شده ‌است. بلیط‌های سینما را واقعاً روی جوراب‌های شرکت چسبانده بودند. خیلی از روستایی‌ها جوراب‌ها را خریدند، آن روزها در سال نهایت یکی دوبار به سینما بیشتر نمی‌رفتند. آنهم فقط در روزهایی که عید بود.

من‌ هم یکی از آگهی‌ها را که عکس پیر مردی شهری روی آن بود، به چنگ آوردم، سر شب به شهر رفتم و داخل صف سینما ایستادم. حقیقت می‌ترسیدم مرا به داخل راه ندهند. مردی که دم در ایستاده بود، سد راهم شد و گفت: اینکه فقط آگهی تبلیغاتی است! شرمنده و پکر سلانه سلانه راه خانه را در پیش گرفتم. نمی‌توانستم وارد خانه شوم. از این رو جلوی خانه ،کنار دیوار ایستادم. قلبم آکنده از اندوه بود. خواهرم اتفاقی با سطلی در دست از خانه بیرون آمد. دست َبر شانه‌ام گذاشت و داستان را پرسید. گریه امانم نداد. سطل را زمین گذاشت و به خانه رفت و مقداری پول برایم آورد. بعد گفت: عجله کن!

وقتی گوشه خیابان ایستادم و برگشتم نگاهش کنم، هنوز آنجا بود. با آخرین توانم دویدم. یک راست به فروشگاهی رفتم که جوراب می‌فروختند، اندازه پایم را پرسید. درماندم. فروشنده گفت: یکی از جوراباتو ببینم. شماره‌اش نه بود. وقتی برگشتم. جوراب‌های تازه را به خواهرم نشان دادم. اندازه پای او هم نه بود. دو سال بعد خانواده‌ام به کره مهاجرت کردند و آنجا ساکن شدیم. وقتی نه سالم بود، اولیای مدرسه به پدر و مادرم هشدار دادند که من با یکی از معلم‌ها بیش از حد صمیمی شده‌ام. آقای میهاشی را می‌گفتند. ملاقات او برایم قدغن شد. آقای میهاشی بیمار بود، سرماخوردگی مهلکی داشت که روز به روز بدتر می‌شد. درس او از امتحانات حذف شده بود.

چند روز مانده به کریسمس، من و مادرم به فروشگاه شهر رفتیم. یک کلاه بلند ابریشمی قرمز خریدم، قصد داشتم آن را به آقای میهاشی هدیه کنم. زیر نوار، با ترکه درخت راج و برگ‌های سبز و توت فرنگی آذین شده بود. داخل کلاه هم یک بسته شکلات بزرگ، پیچیده توی قوطی زر ورق بود. در کتاب‌فروشی همان خیابان به خواهرم برخوردم. بسته‌ام را به او نشان دادم. گفتم: حدس بزن این تو چیه؟ برای آقای میهاشی یک هدیه گرفته‌ام. سرزنشم کرد و گفت: نه! نمی‌توانی این کار را بکنی!‌یادت رفته توی مدرسه بهت چه گفتند؟ شادی‌ام زایل شد برای اولین بار درک کردم که او با من فرق دارد.

کریسمس آمد و رفت، ولی کلاه قرمز روی میز تحریر من ماند. تا اینکه دو روز مانده به تحویل سال‌نو، کلاه غیب شد. مثل افسانه ها! حس کردم آخرین یادگار دلخوشی‌ام نیز از دست رفت. دل و جرئت کافی نداشتم که از خواهرم بپرسم. در شب سال‌نو با خواهرم بیرون رفتم تا قدم بزنیم. خودش سر حرف را باز کرد: شکلات را در تشییع جنازه آقای میهاشی پخش کردم، قشنگ بود، شبیه یک توپ قرمز لابه لای گل‌های سفید بود. گفتم؛ کلاه را هم توی تابوت بگذارند.

مرگ آقای میهاشی برایم چیز تازه‌ای بود. ناامید از تحویل ندادن کلاه، از دنیا بی‌خبر، در خانه مانده بودم. اجبارا پدر و مادرم اخبار را از من مخفی کرده بودند. کلاه قرمز و جوراب سفید. در طول زندگیم، فقط دوبار چیزی را داخل تابوت گذاشته بودم. می‌گفتند که آقای میهاشی در آپارتمان حقیرش روی تشک نازکی دراز کشیده بود، و به طرزی وحشتناک، نفسش بالا می‌آمده و با چشم‌هایی از حدقه درآمده، خیلی دردناک مرده بود. هنوز که هنوز است فکر می‌کنم: کلاه قرمز و جوراب سفید چه معنی می‌دادند؟